کعبه دلها

(وَ أنا أختَرتُك‌َ فَاستَمِع‌ لِما يُوحي‌َ، انَّنِي‌ أنَا الّله‌ُ لَا اِلَه‌َ اِلَّا اَنَا فَاعْبُدنِي‌ و أقِم‌ِ الْصَّلَوة‌َلِذِكري‌).اي‌ موسي‌ من‌ ترا برگزيدم‌ پس‌ به‌ آنچه‌ وحي‌ مي‌شود گوش‌ فرا ده‌. همانا منم‌الَّله‌، خدايي‌ كه‌ معبودي‌ شايسته‌ پرستش‌ جز من‌ نيست‌ پس‌ مرا بپرست‌ و نماز را براي‌ يادمن‌ به‌ پا دار.

برترين‌ عبادت‌ انسان‌
به‌ اعتراف‌ روان‌ شناسان‌ و جامعه‌ شناسان‌، عشق‌ پَرستش‌ و مِيل‌ به‌ نيايِش‌ يك‌نياز فِطري‌ و يكي‌ از غَرائز عالي‌انساني‌ است‌. به‌ گواهي‌ موَّرخان‌ عِبادت‌ در همة‌ ملل‌ واقوام‌ متمدّن‌ جهان‌ وجود داشته‌ و هر يك‌ به‌ شِكلي‌ اين‌ خواستة‌ دروني‌ را در زندگي‌ پياده‌كرده‌اند. حتّي‌ گاهي‌ سَراب‌ را آب‌ پنداشته‌اند. وجود مَعابِدگوناگون‌-كه‌ بهترين‌ ميراث‌فرهنگي‌ هر كشور را تشكيل‌ مي‌دهد-گواه‌ گويا بر اين‌ واقعيّت‌ بوده‌ و هست‌.

متاسّفانه‌ در دورة‌ جاهليت‌ قرن‌ بيستم‌ ما هنوز با بُت‌ پرستي‌ ستاره‌، گاو و حتي‌شيطان‌ و يزيد پرستان‌ ناآگاه‌ در شَرق‌ و غَرب‌ عالَم‌ روبه‌ رو هستيم‌. ولي‌ قرآن‌ كريم‌ سرلوحة‌ برنامه‌ِ همة‌ پيامبران‌ رادعوت‌ به‌ پرستش‌ مَعبود حقيقي‌ يعني‌ آفريدگار هستي‌، و كنارزدن‌ مَعبودهاي‌ ساختگي‌ و بر حَذَر داشتن‌ از كُرنِش‌ در برابر بُت‌ هاي‌ بي‌ جان‌ و جاندار ومبارزه‌ با اَربابان‌ زَر و تَزوير مي‌داند. آن‌جا كه‌ خداوند مي‌فرمايد: (وَ لَقَد اَرسَلنا فِي‌ كُل‌ِّ اُمَّة‌ٍرَسُولاً أَن‌ِ اعْبُدُوا لّ''''له‌َ وَ اجتَنِبُوا الطّاغُوت‌َ، فَمِنهُم‌ْ مَن‌ْ هَدَي‌ الَّله‌ُ وَ مِنهُم‌ْ مَن‌ حَقَّت‌ْ عَلَيه‌ِالضَّلَالَة‌ُ فَسيِرُوا فِي‌ اْلاَرض‌ِ فَاْنْظُرُوا كَيف‌َ كَان‌َ عَاقِبَة‌ُ الْمُكَذِّبيِن‌َ) و هر آيينه‌ در هر اُمّتي‌پيامبري‌ را بر انگيختيم‌ كه‌ خدا را بپرستيد و از طاغوت‌ دوري‌ كنيد، پس‌ برخي‌ از ايشان‌ از هدايت‌ الهي‌ بهره‌مند شدند و گروهي‌ بر گمراهي‌ استوارماندند. پس‌ زمين‌ را بپيماييد و بنگريد كه‌ سرانجام‌ تكذيب‌ كنندگان‌ پيامبران‌ چگونه‌ بود!
نخستين‌ پيام‌ اخرين‌ پيامبر الهي‌، حضرت‌ محمّد (ص) نيز اين‌ بود: «قُولُوا ل''''ا اِل''''ه‌َاِلَّا اللهُ تُفْلِحُوا» بگوييد معبودي‌ شايسته‌ پرستش‌ چون‌ الله(حقيقتي‌ كه‌ همة‌ كمالات‌ ر بي‌نهايت‌ داراست‌) وجود ندارد. تا رستگار شويد. چنان‌ كه‌ امام‌ علي‌(ع) فرمود: «فَبَعَث‌َ اللهُمُحَمَّداً صَلَّي‌ اللهُ عَلَيه‌ِ و الِه‌ِ بِالحق‌ِّ لِيُخْرِج‌َ عِب''''ادَه‌ُ مِن‌ْ عِب''''ادَة‌ِ اْلاَوث''''ان‌ِ اِل''''ي‌ عِب''''ادَتِه‌ِ وَ ط''''اعَة‌ِالشَّيْط''''ان‌ِ اِل''''ي‌ ط''''اعَتِه‌ِ»؛ خداوند حضرت‌ محمّد (ص) را برانگيخت‌ تا بندگانش‌ را ازپرستش‌ بت‌ها، به‌ بندگي‌ خدا بكشاند و از فرمان‌برداري‌ از شيطان‌، به‌ اطاعت‌ خدافراخواند.
بنابراين‌ يكي‌ از اهداف‌ مهم‌ّ بِعثَت‌ پيامبر اسلام‌ دعوت‌ به‌ پرستش‌ خالق‌ يگانه‌ ومُنعِم‌ حَقيقي‌ و مهربان‌ بود. با اين‌كه‌ در اَثَر ناآگاهي‌ عدّه‌اي‌ پرستش‌ الهي‌ را با كارهاي‌ناشايستي‌ همراه‌ كرده‌اند و در اجراي‌ مراسم‌ عبادت‌ برخي‌ به‌ دور خود مي‌چرخيدند وعده‌ّاي‌ خوراكي‌ يا حيوان‌ و انسان‌ را مي‌سوزاندند و حتّي‌ گاهي‌ در جاهلّيت‌ صد نفر را باخشونت‌ قرباني‌ بت‌ها مي‌كردند. به‌ روايت‌ امام‌ رضا(ع) پيامبر(ص) مي‌فرمودند: «اَلصَّلاة‌ُقُربان‌ُ كُل‌ِّ تَقِي‌ٍّ؛ نماز وسيله‌اي‌ نزديكي‌ به‌ خدا براي‌ هر پرهيزگار است‌» ان‌ حضرت‌ نماز رابه‌ عنوان‌ نُخستين‌ حكم‌ عبادي‌ و جامع‌ترين‌ عِبادت‌ اسلامي‌ براي‌ انسان‌ به‌ جاي‌ رَقص‌ وآدم‌ كشي‌ جاهلي‌ مراسم‌ تشريفاتي‌ سرگرم‌ كنندة‌ ساير مَذاهب‌ و آئين‌هاي‌ بشري‌ به‌جهان‌ بشريت‌ معرّفي‌ نمود و فرمود: «صَلّوُا كَم''''ا رَأَيْتُمُوني‌ اُصَلّي‌؛ همان‌گونه‌ كه‌ من‌ نمازمي‌گزارم‌ شما نماز گزاريد.»و با روش‌ سمعي‌ و بَصَري‌ اين‌ عبادت‌ را-كه‌ كامل‌ترين‌ نماز وداراي‌ سه‌ بخش‌: مقدمات‌، طهارت‌ و مُقارنات‌(اَجزاء و اَفعال‌ خاص‌ّ) و تَعقيبات‌(اذكار پس‌از اداي‌ فريضه‌ نماز)مي‌باشد-جايگزين‌ مراسم‌ خَرافي‌ معمول‌ در ميان‌ ساير ملّت‌هاساخت‌.
نماز نَماد دين‌ و نَمود دينداري‌
ارزش‌ و جايگاه‌ نماز در جهان‌ بيني‌ توحيدي‌ و دين‌ فِطري‌ اسلام‌، بر هيچ‌مسلماني‌ پوشيده‌ نيست‌، زيرا در قرآن‌ كريم‌ 105 بار از نماز ياد شده‌ و از مهم‌ترين‌سفارشات‌ انبياء، بارزترين‌ عَمَل‌ عبادي‌ پيامبران‌ و در روايات‌ شيعه‌ و سنّي‌ به‌ عنوان‌ يكي‌از اركان‌ بناي‌ اسلام‌ معرّفي‌ شد. نماز اوّلين‌ فريضة‌ الهي‌ است‌ كه‌ در اسلام‌ تَشريع‌ و تااخرين‌ لحظة‌ عمر در هر شرايطي‌(در دريا، زمين‌، هوا، ميدان‌ جنگ‌، و حتّي‌ در حال‌بيماري‌)هر مكلّف‌ بايد به‌ هر نحو ممكن‌ اين‌ تكليف‌ الهي‌ را انجام‌ دهد. وُجوب‌ نمازضَروري‌ دين‌ و مُنكر آن‌ مُرتَدّ و مُستحِق‌ّ مَجازات‌ سخت‌ خواهد بود.
در سخنان‌ بنيان‌گذار اسلام‌، نماز ستون‌ دين‌، پرچم‌ و آرم‌ اسلام‌، سيماي‌ مكتب‌،نور و معراج‌ مؤمن‌، وسيله‌ سنجش‌ اَعمال‌ و كليد بهشت‌، تشبيه‌ گرديده‌ است‌. در بيان‌امام‌صادق‌(ع) برترين‌ چيزها شناخته‌ شده‌ است‌.فرمود «م''''ا أَعْلَم‌ُ شَيئاً بَعْدَ الْمَعرِفَة‌ِ أَفضَل‌َمِن‌ْ ه''''ذه‌ الصّلو''''ة‌ِ»؛ بعد از شناختن‌ خدا چيزي‌ را برتر از نماز نمي‌شناسم‌.» در اخرين‌لحظات‌ شهادت‌ خود به‌ خويشان‌ فرمود: «اِن‌َّ شَف''''اعَتَن''''ا ل''''ا تَن''''ال‌ مُستَخِفّ''''ا بِالصَّلوة‌ِ.؛ هماناشفاعت‌ ما به‌ كسي‌ كه‌ نماز را سَبُك‌ شمارد نمي‌رسد.»
پيامبر اسلام‌ ترك‌ عمدي‌ نماز را كفر مي‌داند و مي‌فرمايد: «مَن‌ ترك‌ الصلاة‌متعمداً فقد كفر»اين‌ كار بر خلاف‌ گناهان‌ ديگر، همراه‌ با لذّت‌ و شهوت‌ نيست‌؛ بلكه‌ترك‌ نماز سَهل‌ انگاري‌ است‌ و بي‌ اعتنايي‌ به‌ نماز نشانة‌ ضعف‌ ايمان‌ و بي‌ ديني‌ به‌ شُمارمي‌آيد.
به‌ خاطر اهميّت‌ نماز بود كه‌ پيامبر (ص) مي‌فرمود: «قُرّة‌َ عَين''''ي‌ فِي‌ الصّلو''''ة‌ِ؛ نماز نورچشم‌ من‌ است‌.» وامام‌ اول‌ ما علي‌(ع) در حال‌ نماز اولين‌ شهيد محراب‌ شد. فاطمه‌3بانوي‌ نمونة‌ اسلام‌ هم‌چون‌ پدر، آن‌قدر نماز خواند، كه‌ پاهاي‌ مباركش‌ ورَم‌ نمود. نورديدگانش‌ حُسين‌ و زَينب‌، در سخت‌ترين‌ روزهاي‌ زندگي‌ِ خويش‌ در واقعة‌ عاشورا نمازنافلة‌ را نيز به‌ فراموشي‌ نسپردند. همة‌ پيشوايان‌ دين‌ از نوادگان‌ او، تا مَهدي‌ مَوعود(عج‌)همة‌ عمر گرانبهاي‌ خويش‌ را صرف‌ اِحيا و اِقامة‌ نماز به‌ درگاه‌ بي‌ نياز كرده‌اند.
پرداختن‌ به‌ احكام‌ و اَسرار فراوان‌ نماز، در اثار گرانبهاي‌ عالِمان‌ ديني‌ از كُليني‌ تاخُميني‌-كه‌ تنها شهيد اوّل‌ (734-786 ه‌ ق‌)در دو كتاب‌ «اَلْفيّه‌» و «نَفْليَه‌» خود با الهام‌ ازحديث‌ لِلصّل''''وة‌ِ اَربَع‌ُ اَلف‌ِ حَدُودٍ به‌ بيان‌ هزارواجب‌ و سه‌ هزار مستحب‌، پيرامون‌ نمازپرداخته‌ است‌-كه‌ اين‌ رويكرد به‌ نماز نشانة‌ جايگاه‌ والاي‌ نماز در فرهنگ‌ غنّي‌ِ اسلامي‌است‌. چنان‌كه‌ صاحب‌ جواهر با اِستناد به‌ رِوايات‌ وارده‌ مي‌نويسد «بَل‌ هي‌ اصل‌ُ الاسلام‌، وخيرُ العمل‌، و خيرُ موضوع‌، و الميزان‌ و المعيار لساير اعمال‌ الاَنام‌. فمن‌ و في‌ بها استوفي‌أجر الجميع‌ و قُبِلَت‌ منه‌ كلُّها. فهي‌ حينئذ للاعمال‌ بل‌ للدين‌ كالعمود للفُسطاط‌، و لذاكانت‌ اوّل‌ ما يحاسَب‌ به‌ العبد و يُنظَر فيه‌ من‌ عمله‌. فاذا قُبِلَت‌ منه‌ نظر في‌ ساير عمله‌ و رُدَّعليه‌. فلا غَرو لو سَمِّي‌ تاركها من‌ الكافرين‌، بل‌ هو كذالك‌ لو كان‌ له‌ الدّاعي‌ الاستخاف‌بالدين‌»
حكمت‌هاي‌ نماز در كلام‌ حكيم‌ ازلي‌
روشن‌ است‌ كه‌ نماز به‌ عنوان‌ يك‌ عبادت‌ كامل‌ و جامع‌ واجب‌ اسلامي‌ شامل‌مُقدِّمات‌، شرائط‌، اَقوال‌ آموزندة‌ ديني‌، اَفعال‌ سازندة‌ زندگي‌، اذكار و تَعقيبات‌ مستحب‌،مبطلات‌ و مكروهات‌ و داراي‌ احكام‌ گسترده‌ مي‌باشد. به‌همان‌ نسبت‌ حِكمَت‌ها ورازهاي‌ مهم‌ّ ارزنده‌اي‌ از سوي‌ خداي‌ حكيم‌ در آن‌ گنجانده‌ شده‌ است‌ كه‌ در بيش‌ ازيكصد و بيست‌ آيه‌ قران‌ كريم‌ و بيست‌ هزار حديث‌ امده‌ است‌، كه‌ در اين‌ مقاله‌ مَجال‌طرح‌ همه‌ آنهانيست‌.
به‌ عنوان‌ مثال‌: مُقدِّمات‌ نماز-كه‌ شامل‌ طهارت‌ِ ثَلاث‌ (غُسل‌، وُضو، تَيّمم‌)،مسواك‌ زدن‌، اِستنشاق‌، اِباحة‌ مكان‌ و اِزالة‌ نَجاست‌ از بدن‌ و لباس‌، و قِبله‌ و وَقت‌شناسي‌،و از همه‌ مهم‌تر نِيَّت‌ مي‌شود-اَفزون‌ بر رُشد علمي‌ و فرهنگي‌ نمازگزار به‌ خاطر وجوب‌يادگيري‌ مسائل‌ شرعي‌ نماز، به‌ او درس‌ بهداشت‌ِ تَن‌ و روان‌ و پاك‌سازي‌ محيط‌ زيست‌، ورعايت‌ حقوق‌ مردم‌، و وحدت‌ و يكپارچگي‌ امّت‌ و نظم‌ و انضباط‌ فردي‌ و اجتماعي‌ واِغتنام‌ فرصت‌ و برنامه‌ ريزي‌ در كارهاي‌ روزمرّة‌ زندگي‌ مي‌دهد.
مسلماً تك‌ تك‌ اركان‌ و اجزاي‌ نماز نيز داراي‌ حكمت‌هاي‌ عرفاني‌، اخلاقي‌،اجتماعي‌، سياسي‌، اقتصادي‌ و فرهنگي‌ است‌ كه‌ اگر بخواهيم‌ به‌ همة‌ آنها بپردازيم‌مثنوي‌ هفتاد من‌ كاغذ مي‌شود. از اين‌رو با الهام‌ از سخن‌ مولا علي‌(ع): «ما ل''''ا يُدرِك‌ُ كُلُّه‌ُلا يُترَك‌ُ كُلُّه‌ُ» تنها به‌ فلسفه‌ و رازهاي‌ كلّي‌ نماز به‌ درگاه‌ بي‌ نياز در كلام‌ محكم‌ حكيم‌ازلي‌ به‌ شرح‌ اتي‌ اشاره‌، و همين‌جا با پوزش‌ از قرآنيان‌ اگاه‌ با حافظ‌ عارف‌ هم‌نوا مي‌شويم‌:
آن‌كس‌ است‌ اهل‌ بشارت‌ كه‌ اشارت‌ داندنكته‌ها هست‌، ولي‌ مَحرم‌ اسرار كجاست‌
1- ياد خدا و احياي‌ اصالت‌ انساني‌
چنانكه‌ مي‌دانيم‌ نماز با توجه‌ و خشوع‌ و حضور قلب‌ نمونه‌ بارزي‌ از ذكر قلبي‌ وزباني‌اي‌ است‌ كه‌ مسلمانان‌ در اوقات‌ پنجگانة‌ نماز به‌ عنوان‌ يك‌ وظيفة‌ ديني‌ با ان‌ روبرومي‌شوند. و قران‌ كريم‌ مي‌فرمايد: (اِنَّني‌ اَنَا اللهُ لا ال''''ه‌ اَنَا فَاْعبُدنِي‌ و اَقِم‌ِ الصَّلَوة‌َ لِذِكري‌ِ)همانا من‌ الله هستم‌ معبودي‌ جز من‌ نيست‌. پس‌ مرا پرستش‌ كن‌، و نماز را براي‌ يادآوري‌من‌ برپا دار!
خداوند در اين‌ ايه‌ فلسفة‌ اصلي‌ نماز را ذكر ياد كرده‌ است‌، كه‌ در فرهنگ‌ اسلام‌ وقران‌ ذِكْرِ الله، ذكر اَسماء الله، ذكر الاء الله، ذكر ايّام‌ الله، و ذكر اولياء الله بكار رفته‌ است‌. ذكردر لغت‌ ياد آوري‌ معنايي‌ به‌ زبان‌ يا قلب‌ است‌، و منظور از ذكر حضور خدا در دل‌ يا به‌ زبان‌اوردن‌ نام‌ و صفات‌ پروردگار جهان‌ است‌. ياد خدا در اسلام‌ روح‌ عبادت‌ و توجه‌ دائمي‌انسان‌ در هر زمان‌ و مكان‌، و حال‌ توصية‌ قران‌ مي‌باشد. چنان‌كه‌ مي‌فرمايد: (يا ايُّهاالَّذين‌َ اَمَنوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكراً كَثيِراً) (واذْكُرُوا اللهَ كثيراً لعلَّكم‌ْ تُفلِحون‌َ) پيامبر اسلام‌نيز فرمود: «اِنَّما فُرِضَت‌ِ الصَّل''''وة‌ُ و اُمِرَ بِالْحَج‌ِّ و أُشعِرَت‌ِ الْمناسك‌ُ لِاِقامَة‌ِ ذكرِ اللهِ؛ همانانماز واجب‌ شده‌ و براي‌ حج‌ّ دستور رسيده‌ و به‌ مراسم‌ عبادي‌ آگاهي‌ داده‌ شده‌ تا ياد خدا درميان‌ خلق‌ پايدار ماند.»
بنابراين‌ در فرهنگ‌ اسلامي‌، ياد خدا بهترين‌ سرماية‌ زندگي‌ آدمي‌ است‌ كه‌ روح‌انسان‌ تشنة‌ محبّت‌ و اُنس‌ با خالق‌ حَقيقي‌ را سيراب‌، و تغذيه‌ و پيوند روح‌ آدمي‌ را با روح‌هستي‌ بخش‌ مستحكم‌ مي‌نمايد. بشر را از خود فراموشي‌ و از خود باختگي‌ و سرگرداني‌نجات‌ مي‌دهد. به‌همين‌ دليل‌ در قران‌ و روايات‌، موانع‌ ياد خدا و اَسباب‌ غفلت‌ و نِسيان‌،لهو(سرگرمي‌)، اِعراض‌(روگرداني‌) كه‌ خطرناك‌ترين‌ چهرة‌ فراموشي‌ خداست‌ به‌مسلمانان‌ گوشزد شده‌ تا از ان‌ برحذر باشند، كه‌ شيطان‌ دوستان‌ نا صالح‌ شيطان‌ صفت‌،سرمايه‌ و فرزندان‌، اشتغال‌ به‌ تجارت‌ و شغل‌ زدگي‌ و ارزوي‌ دراز، از جملة‌ انهاست‌، كه‌گاهي‌ نه‌ تنها دلبستگي‌ به‌ آنهابلكه‌ خواستن‌ عامل‌ بازگشتن‌ از ياد خدا در زندگي‌ فرد، ياجامعه‌ مي‌شود. حال‌ اگر اين‌ عوامل‌ ويران‌گر شخصيّت‌ و هويّت‌ انساني‌ نقش‌ باز دارنده‌خود را ايفا نمايد،
بايد شاهد مرگ‌ ارزش‌ها و اصالت‌هاي‌ انساني‌ بود.
چرا كه‌ فراموشي‌ خدا همان‌ بيگانگي‌ از خود حقيقي‌، و وابستگي‌ به‌ خود طبيعي‌است‌. بي‌ تفاوتي‌ها، هرزه‌ گري‌ها، بي‌ دادگري‌ها، و پوچ‌ گرائي‌ها، و لااُبالي‌ گري‌ها را به‌ارمغان‌ مي‌اورد. چه‌ اگر انسان‌ بر سر سفرة‌ عالَم‌ نشست‌ ونمك‌ خورد و نمكدان‌ شكست‌ وولي‌ِ نعمت‌ خود را ناديده‌ گرفت‌. تيشه‌ به‌ ريشة‌ خود مي‌زندو سند بيچارگي‌ خود را امضامي‌نمايد. وبه‌ عذاب‌ الهي‌ گرفتار مي‌شود: (و لا تَكونُوا كَالَّذيِن‌َ نَسُوا اللهَ فَأَنسَيهُم‌ْأَنفُسَهُم‌ْ)
اگر كسي‌ به‌ بيچارگي‌ غفلت‌ و بي‌ خبري‌ از خود، و فراموشي‌ پيوند خويش‌ با خداي‌جهان‌ دچار شود؛ از افتخار انسانيّت‌ محروم‌، و به‌ مرز حيوانيّت‌ تنزُّل‌ مينمايد. (لَهم‌ قُلُوب‌ُلا يَفْقَهون‌َ بِهَا و لَهم‌ أَعيُن‌ٌ لايُبصِرون‌َ بِها لهم‌ أَذَان‌ٌ لا يَسمَعون‌َ بها اُولئك‌َ كَالْاَنعام‌ِ بَل‌ْ هُم‌ْاَضَل‌ُّ اُولئك‌َ هُم‌ُ الْغافِلون‌َ) ايشان‌ دل‌ دارند و با ان‌ دين‌ را عميق‌ نمي‌فهمند و ديدگاني‌دارند كه‌ با آنها نمي‌بينند و گوش‌هايي‌ دارند كه‌ با آنها نمي‌شنوند. اين‌ گروه‌ چون‌چهارپايانند، بلكه‌ گمراه‌ترند و اينان‌ همان‌ غافلان‌ و بي‌ خبرانند.
در اين‌ باره‌ چه‌ زيبا نوشته‌اند، مقام‌ معظم‌ رهبري‌: «دين‌ ضمن‌ آنكه‌ هدف‌ و جهت‌و ره‌ و وسيله‌ را مشخص‌ مي‌كند، توش‌ و توان‌ لازم‌ براي‌ پيمودن‌ راه‌ را نيز به‌ انسان‌مي‌بخشد و مهم‌ترين‌ محمولة‌ كوله‌ بار راهپيمايان‌ اين‌ راه‌ توشه‌ي‌ «ياد خدا»است‌. روحية‌طلب‌ و اميد و اطمينان‌ كه‌ بالهاي‌ نيرومند براي‌ پروازند، فراورده‌ و بهرة‌ ياد خدا مي‌باشد.ياد خدااز طرفي‌ هدف‌ را كه‌ همانا پيوستن‌ به‌ او-يعني‌ به‌ بي‌نهايت‌ خوبي‌ و كمال‌-است‌،همواره‌ در مدّ نظر قرار مي‌دهد و مانع‌ از گم‌ كردن‌ جهت‌گيري‌ها مي‌شود و راهپيما رادربارة‌ راه‌ و وسيله‌ حسّاس‌ و هوشيار مي‌دارد. از طرفي‌ بدو قوّت‌ قلب‌ و نشاط‌ و اطمينان‌مي‌بخشد و او را از سرخوردگي‌ و فريفتگي‌ به‌ پديدهاي‌ مشغول‌ ساز يا بيم‌ از ناهنجاري‌هاو ناهمواري‌ها محافظت‌ مي‌كند.
جامعة‌ اسلام‌ و هر گروه‌ و فرد مسلمانان‌ در صورتي‌ مي‌تواند در راهي‌ كه‌ اسلام‌ ارائه‌داده‌ و همة‌ پيامبران‌ به‌ آن‌ دعوت‌ كرده‌اند به‌ استواري‌، بي‌ توقف‌ و برگشت‌ قدم‌ بردارد، كه‌خدا را فراموش‌ نكند!»
2 - پيروزي‌ بر مشكلات‌ و شكيبائي‌
بدون‌ ترديد زندگي‌ انسان‌ در هر زمان‌ داراي‌ نشيب‌ و فراز، و يا اقبال‌ و اِدبار است‌ وهر شخصي‌ با حوادث‌ ناخوشايند و مشكلات‌ زندگي‌ روبه‌ رو مي‌شود. فردي‌ موفق‌ خواهدبود، كه‌ با آغوش‌ باز در برابر اين‌ ناملايمات‌، خود را نبازد و با آنها دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كند كه‌گفته‌اند:
اندر بلاي‌ سخت‌ پديد ايدفرّ و بزرگواري‌ و سالاري‌
براي‌ چيرگي‌ بر مشكلات‌ و ناگواري‌ها دو پاية‌ اساسي‌ لازم‌ است‌، يكي‌ دروني‌ و آن‌ورزيدگي‌ خاص‌ّ انسان‌ در مقابلة‌ با سختي‌ها و ناكامي‌ها است‌، و ديگر بروني‌ كه‌ داشتن‌تكيه‌ گاه‌ نيرومندي‌ است‌ كه‌ بتواند هر ان‌ از او مدد گيرد و به‌ كمك‌ او بر مشكلات‌فايق‌آيد.
به‌ خاطر همين‌ است‌ كه‌ قران‌ مي‌فرمايد: (و اْستَعينُوا بِالصَّبرِ و الصَّل''''وة‌ِ، و اِنَّهالَكَبيرَة‌ٌ اِلاَّ علي‌ الخاشِعين‌َ) از روزه‌ و نماز كمك‌ گيريد همانا نماز جز براي‌ خاشعان‌ گران‌است‌، كه‌ خداوند منّان‌ در آية‌ شريفه‌ به‌ انسان‌ مؤمن‌ اموزش‌ مي‌دهد: با گرفتن‌ روزه‌ و تَرك‌مُبطلات‌ ان‌، روحية‌ مقاومت‌ را در برابر ناملايمات‌ در خود تقويت‌ نمايد، و به‌ وسيلة‌ نماز بابرقراري‌ ارتباط‌ با قدرت‌ لايزال‌ الهي‌ و استمداد از خداي‌ مهربان‌ روحيّة‌ خود را تقويت‌ و به‌حل‌ّ مشكلات‌ همّت‌ نمايد.
به‌ خاطر همين‌ است‌ كه‌ در روايات‌ توصيه‌ شده‌ است‌: به‌ هنگام‌ هجوم‌ هَم‌ّ و غم‌ ومشكلات‌ وضو بگيريد و به‌ مسجد برويد، و نماز بخوانيد و دعا كنيد. به‌ نقل‌ امام‌ علي‌(ع)پيامبر(ص) هر گاه‌ كه‌ غم‌ و اندوهي‌ به‌ او روي‌ مي‌اورد مي‌فرمود: «أَرِحْنا يا بَلال‌، اي‌ بلال‌ باأذان‌ و اعلام‌ نماز، ما را آسوده‌ نما.»
بدون‌ شك‌ توجّه‌ به‌ نماز و راز و نياز به‌ درگاه‌ بي‌ نياز، و برقراري‌ ارتباط‌ با خدا به‌عنوان‌ تكيه‌ گاه‌ مطمئنّي‌ براي‌ جذب‌ امدادهاي‌ غَيبي‌، نيروي‌ معنوي‌ تازه‌اي‌ در انسان‌ايجاد و او را براي‌ پايداري‌ در برابر ناهمواري‌ها آماده‌ مي‌سازد. و استعانت‌ از صبر و صلاة‌براي‌ تحمل‌ مشكلات‌ و پيروزي‌ بر اميال‌ و شهوات‌ و هوس‌هاي‌ نفساني‌ براي‌ كساني‌ممكن‌ است‌ كه‌ اعتقاد به‌ مبدأ و معاد و كيفر و پاداش‌ اخروي‌ دارند و گرنه‌ افراد بي‌ ايمان‌ دركشاكش‌ زندگي‌ بي‌ پناه‌ خواهند ماند. به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ در پايان‌ ايه‌ مي‌فرمايد: اين‌كار جز براي‌ كساني‌ كه‌ در برابر خداوند، با توجه‌ كامل‌ به‌ نماز مي‌ايستند، مشكل‌ و سنگين‌است‌. به‌ همين‌ جهت‌ در اسلام‌، نمازهاي‌ مستحبي‌ و نافلة‌ فراواني‌ جهت‌ براوردن‌ نيازها ورفع‌ گرفتاري‌هاي‌ مادّي‌ و معنوي‌ زندگي‌ معرفي‌ شده‌، كه‌ شرط‌ اصلي‌ براوردن‌ حاجات‌،اعتقاد و ايمان‌ كامل‌ متقاضي‌ و مشروع‌ و مصلحت‌ اميز بودن‌ حاجات‌، براي‌ مؤمن‌ است‌.
ياد آوري‌
تأثير انكارناپذير نماز در رفع‌ نگراني‌ها و دلهره‌هاي‌ رواني‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ موردتأييد صاحب‌ نظران‌ قرار گرفته‌ است‌، كه‌ به‌ نمونه‌ هائي‌ از آن‌ اشاره‌ مي‌شود. دكترآلِكسيس‌ كارِل‌ مي‌نويسد: نماز به‌ آدمي‌ نيرويي‌ براي‌ تحمّل‌ غم‌ها و مصائب‌ مي‌بخشد،انسان‌ را اميدوار مي‌سازد و قدرت‌ ايستادگي‌ و مقاومت‌ در برابر حوادث‌ مي‌دهد. گاندي‌پيشواي‌ مصلح‌ هند در جريان‌ مبارزه‌ با استعمار و تحمّل‌ رنج‌ها با كمك‌ نماز، تجديد نيروكرده‌ و مي‌گفت‌: اگر كمك‌ نماز نبود، خيلي‌ پيش‌ از اين‌ بايد ديوانه‌ مي‌شدم‌!ديل‌ كارِنْگي‌مي‌نويسد: هر وقت‌ همة‌ توان‌ خود را در برابر ناملايمات‌ به‌كار برديم‌. و تمام‌ راه‌ حل‌ها راآزموديم‌ و نتيجة‌ دلخواه‌ به‌دستمان‌ نيامد، در حالي‌ كه‌ امواج‌ سهمگين‌ يأس‌ و نوميدي‌قلب‌ و روحمان‌ را مي‌آزارد. آنگاه‌ دست‌ نياز به‌ نماز و به‌ سوي‌ خدا دراز كرده‌ و از او ياري‌مي‌خواهيم‌. راستي‌ چرا ما قبل‌ از اين‌كه‌ دچار نااميدي‌ بشويم‌، چنين‌ كاري‌ نمي‌كنيم‌ و چراهر روز با خواندن‌ نماز و نيايش‌ به‌ درگاه‌ خدا از او ياري‌ نمي‌خواهيم‌؟! ژاك‌ دِميش‌ قهرمان‌سنگين‌ وزن‌ بُكس‌ جهان‌ مي‌گويد: هر شب‌ قبل‌ از اينكه‌ به‌ بستر برود حتماً نماز و دعامي‌خواند. گر چه‌ برخي‌ از اشخاص‌ براي‌ برطرف‌ كردن‌ مشكلات‌ يا فرار از اين‌ مصائب‌ وسختي‌ها خود را به‌ خواندن‌ كتاب‌ داستان‌ مشغول‌ مي‌كنند، يا به‌ پارك‌ و مسافرت‌ مي‌روندو يا خود را به‌ بازي‌هاي‌ ساده‌ و تفريحات‌ سالم‌ سرگرم‌ مي‌سازند. و يا با كسي‌ كه‌ به‌حرف‌هاي‌ او گوش‌ مي‌دهد، درد دل‌ مي‌كنند، تا از فشارهاي‌ رواني‌ آنان‌ كاسته‌ شود و اي‌چه‌ بسا كه‌ از ديدگاه‌ روانشناسان‌ اين‌ فعاليت‌ها در كاهش‌ اضطراب‌ مؤثر و اين‌ كارهانتيجه‌ مثبت‌ داشته‌ باشد. امّا مردان‌ خدا از ناملايمات‌ دنيا به‌ اسباب‌ دنيوي‌ روي‌نمي‌آورند. بلكه‌ به‌ خدا، به‌ نماز، نيايش‌ با او رو مي‌كنند كه‌ كارسازتر است‌.
3 - پيشگيري‌ از گناه‌ و تباهي‌
در ميان‌ هر ملت‌ براي‌ پيشگيري‌ از تخلّفات‌ و كجروي‌ها و مفاسد اجتماعي‌ وجنايت‌ها و جرايم‌ فردي‌ راهي‌ پيش‌ بيني‌ شده‌ است‌، كه‌ نياز به‌ هزينة‌ سنگيني‌ دارد. ولي‌اسلام‌ علاوه‌ بر ارشاد و اجراي‌ قوانين‌ كيفري‌: حدود، تعزيرات‌، قِصاص‌ و دِيات‌ با وضع‌عباداتي‌ نظير روزه‌ و نماز و يادآوري‌ خدا و معاد انسان‌ فراموش‌كار را از پَيروي‌ هوس‌ها وارتكاب‌ گناه‌ باز مي‌دارد. قرآن‌ كريم‌ انگيزة‌ اصلي‌ عبادات‌ امّت‌ اسلامي‌ را با تعبير مكررّ(لَعَلَّكُم‌ تَتَّقُون‌َ) رسيدن‌ به‌ تقوا و روحية‌ خدامداري‌ در زندگي‌ و دوري‌ از گناه‌ معرّفي‌مي‌نمايد. اسلام‌ مي‌كوشد تا در ساية‌ تقويت‌ ايمان‌ و تقوا، عوامل‌ اصلي‌ وادارندة‌ به‌ گناه‌ وتخلف‌ يعني‌: شهوت‌، غَضب‌، غرائز، اميال‌ و احساسات‌ و عواطف‌ تعديل‌ نشدة‌ آدمي‌ را ازراه‌ تعليم‌، تلقين‌، تذكُّر كنترل‌ نمايد. تجربه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ نمازهاي‌ يوميّه‌، يكي‌ ازبهترين‌ وسائل‌ پيشگيري‌ از گناه‌ و تأمين‌ أمنيت‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. چنان‌كه‌ در قرآن‌مجيد مي‌خوانيم‌ (و أَقِم‌ِ الصَّلوة‌َ تَنْهَي‌ عَن‌ِ الفَحشاءِ و المُنكَرِ و لَذِكرُ اللهِ اَكبَرُ و اللهُ يَعلَم‌ُ مَاتَصنَعُون‌) ونماز را به‌ پا دار، زيرا نماز از فحشا(گناهان‌ بزرگ‌ و پنهاني‌ِ ناشي‌ از شهوت‌) ومنكر (گناهان‌ بزرگ‌ آشكار ناشي‌ از غضب‌) باز مي‌دارد، البتّه‌ ياد خدا بزرگ‌تر از نماز است‌،و خدا به‌ آن‌چه‌ مي‌كنيد داناست‌. آري‌ نماز گزار واقعي‌ كه‌ به‌ نماز مي‌ايستد و با تكبير مكررّخود خدا را از هر چه‌ هست‌ برتر و بالاتر مي‌شمارد و به‌ ياد نعمت‌هاي‌ فراوان‌ او سپاس‌ وحمد او مي‌كند و او را به‌ رحمان‌ و رحيم‌ بودن‌ مي‌ستايد، او را مالك‌ روز جزا معرّفي‌ مي‌كند،ضمن‌ اعتراف‌ به‌ بندگي‌ تنها از اوياري‌ مي‌جويد، پيمودن‌ راه‌ راست‌ را از او طلب‌ مي‌كند، ازراه‌ و روش‌ مغضوبين‌ و گمراهان‌، به‌ او پناه‌ مي‌برد، براي‌ خدا به‌ رُكوع‌ خَم‌، و براي‌ سجده‌ درپيشگاه‌ او به‌ خاك‌ مي‌افتد، غرق‌ در عظمت‌ او مي‌شود، قهراً در اثر قرائت‌ِ اين‌ أذكارآموزنده‌ انگيزة‌ انحراف‌ و گناه‌ در چنين‌ شخصي‌، به‌ نابودي‌ كشانده‌ مي‌شود. بدون‌ شك‌، ازاين‌ راز و نياز، در روح‌ و قلب‌ چنين‌ انساني‌ از راه‌ تلقين‌ و تكرار و تمرين‌، جنبشي‌ به‌ سوي‌حق‌ّ و جهشي‌ به‌ سوي‌ پاكي‌ها ايجاد مي‌شود و اين‌ امواج‌ معنويّت‌ كه‌ به‌ بركت‌ گفتگوي‌روياروي‌ با خدا حاضر و ناظر بر اعمال‌ عِباد، پديد مي‌آيد، همانند سدّ پولاديني‌، مانع‌ وقوع‌گناه‌ در جامعه‌ مي‌شود. با توجه‌ به‌ ممنوعيّت‌ استفاده‌ از مكان‌ و لباس‌ غصبي‌ و هر گونه‌معصيت‌ و تخلّف‌ در حال‌ نماز، ترجيحاً از عادت‌ زشت‌ تجاوز به‌ حقوق‌ ديگران‌ دست‌مي‌كشد. بديهي‌ استكه‌ هر چه‌ نماز از شرايط‌ كمال‌ و روح‌ عبادت‌ (ياد خدا)كه‌ در آيه‌ از خودنماز برتر شناخته‌ شده‌، بيش‌تر برخوردار باشد، اثربيش‌تري‌ در پيشگيري‌ از گناه‌ خواهدداشت‌. گاه‌ در فردي‌ نماز نهي‌ كلي‌ّ و جامع‌ و در فرد ديگري‌ نهي‌ جزئي‌ و محدود، ازفحشاءو منكر مي‌نمايد. ولي‌ ممكن‌ نيست‌، كسي‌ نماز بخواند وَلَوْ صوري‌، و هيچ‌ گونه‌اثري‌ در او نبخشد. چه‌ اگر افراد نمازگزار را احياناً گنه‌كار مي‌يابيم‌، اگر نماز نخوانند، مسلَّماًآلوده‌تر خواهند شد. چون‌ نماز رابطة‌ شخص‌ با خداست‌ و هر قَدَر كه‌ اين‌ اعتماد عميق‌تر ومحكم‌تر باشد، شخص‌ به‌ خدا نزديك‌تر و از گناه‌ دورتر مي‌گردد.
4 - فَلاح‌ يا رستگاري‌ و آزادگي‌
مهم‌ترين‌ آرمان‌هاي‌ بشر آزادگي‌ است‌، آزاد مردان‌ جهان‌ زندگي‌ را به‌ خاطر آزادي‌دوست‌ دارند. از اين‌ رو مولا علي‌(ع) نيز، فرمود: «لا تَكُن‌ْ عَبدَ غَيْرِك‌َ قَد جَعَلَك‌َ اللهُ
حرّاً» بندة‌ ديگري‌ مباش‌ كه‌ خدا تو را آزاد آفريده‌ است‌.» در بينش‌ قرآن‌ تنها راه‌ دست‌يابي‌ بشر به‌ آزادگي‌ واقعي‌، ايمان‌ و توجّه‌ كامل‌ به‌ خدا در هنگام‌ نماز است‌ و مي‌فرمايد:(قدْ اَفلَح‌َ المُؤمِنون‌َ الَّذيِن‌َ هم‌ْ فِي‌ صَلاتِهِم‌ خاشِعون‌َ) به‌ راستي‌ كه‌ مؤمنان‌ رستگارند،آنانكه‌ در نمازشان‌ خشوع‌ مي‌ورزند. در اين‌ آيه‌ اوّلين‌ نشانة‌ مؤمنان‌ اقامة‌ نماز با خشوع‌ وتوجه‌ كامل‌ به‌ خدا معرفي‌ شده‌ است‌، زيرا خشوع‌ به‌ معناي‌ حالت‌ فروتني‌ و ادب‌ روحي‌ وجسمي‌ در برابر بزرگي‌ است‌ كه‌ شخص‌، مجذوب‌ جلال‌ و شكوه‌ خدا شود. در حال‌ نماز خودرا مانند ذره‌ّاي‌ بي‌ مقدار در برابر حقيقت‌ بي‌ نهايت‌ و قطره‌اي‌ در برابر اقيانوس‌ بيكران‌رحمت‌ و قدرت‌ و حكمت‌ پروردگار داند. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ همه‌ چيز فراموش‌ كند و چنان‌ از خودغافل‌ بماند كه‌ جز خدا را نبيند، چنين‌ انساني‌ مي‌تواند به‌ فلاح‌-كه‌ در اصل‌ به‌ معناي‌بريدن‌ و شكافتن‌ است‌ و در فارسي‌ به‌ رستگاري‌ از رَستن‌ به‌ معناي‌ آزاد و رها شدن‌، يارُستن‌ به‌ معناي‌ روئيدن‌ ترجمه‌ مي‌شود-برسد. در فرهنگ‌ اسلام‌ به‌ هر نوع‌ پيروزي‌ ورسيدن‌ به‌ مقصد و كاميابي‌ اطلاق‌ شده‌ است‌؛ فَلاح‌ را نتيجه‌ ياد فراوان‌ خدا قرار داده‌، وفرمود: (و اذْكُروا اللهَ كَثيراً لَعَلَّكُم‌ تُفلِحوُن‌) در منطق‌ قرآن‌ پرستش‌ و كرنش‌ نسبت‌ به‌هر كس‌ و هر چيز، جز براي‌ خدا، از خود بيگانه‌ شدن‌، وابستگي‌، و دل‌ سپردن‌ به‌ هر چيز،بندگي‌ و اسارت‌ واقعي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد. به‌ همين‌ دليل‌، عبادت‌ جز براي‌ خدا حرام‌ وممنوع‌ است‌، و تنها در پرتو ستايش‌ و پرستش‌ خداست‌ كه‌ انسان‌ با هدايت‌ و امدادهاي‌غيبي‌ الهي‌، ياراي‌ مقاومت‌ در برابر قدرت‌هاي‌ اهريمني‌ و آزادي‌ از هر نوع‌ بندگي‌، دست‌مي‌يابد. «مُفلِحوُن‌»، كساني‌ هستند كه‌ موانع‌ را از مسير بر ميدارند، راه‌ خود را به‌ سوي‌مقصد نهايي‌ يعني‌ كمال‌، و سعادت‌ و كاميابي‌ و پيروزي‌ در دنيا و آخرت‌ مي‌شكافد، پيش‌مي‌رود و در ساية‌ ايمان‌ و نماز و نيايش‌ به‌ پيشگاه‌ خداي‌ بي‌ نياز آزاد وسربلند زندگي‌مي‌كنند و در آخرت‌ نيز به‌ بركت‌ همين‌ نماز خاشعانه‌ و عاشقانه‌ به‌ رضوان‌ الهي‌ در جواررحمت‌ حق‌ّ، و در بحبوحة‌ بهشت‌ جاودان‌، در كنار پاكان‌، در كمال‌ عزّت‌ و سربلندي‌، به‌ سرخواهند برد.
5 - اغتنام‌ فرصت‌ يا بهره‌ وري‌
(و ابتغ‌ِ فِيما أَتَيك‌َ اللهُ الدارَ الأخرة‌َ و لا تَنْس‌َ نَصيِبَك‌َ من‌َ الدُّنيا و أحسَن‌َ كماأَحسَن‌َ اللهُ اِليك‌َ) و در آنچه‌ خدا به‌ تو داد سراي‌ ديگر را بجوي‌(جستجو كن‌)و بهره‌ات‌ رااز دنيا فراموش‌ مكن‌، و همان‌ گونه‌ كه‌ خدا در حق‌ّ تو نيكي‌ كرد نيكي‌ كن‌. مخاطب‌مستقيم‌ اين‌ آيه‌ پول‌ پرست‌ِ خودخواه‌ِ بني‌ اسرائيل‌، يعني‌ قارون‌ است‌ كه‌ در كنار فرعون‌مظهر زور و سامري‌، سمبُل‌ تزوير و فريب‌، به‌ عنوان‌ زر پرستي‌، با حضرت‌ موسي‌ مقابله‌مي‌كردند، كه‌ اين‌ پسر عمو، يا پسر.
خالة‌ حضرت‌ موسي‌(ع) در آغاز از مؤمنان‌ بود، كه‌ دنيا پرستي‌ او را به‌ كفر كشاند وعليه‌ آن‌ حضرت‌ توطئه‌ كرد و سرانجام‌ زمين‌ او و گنج‌ هايش‌ را بلعيد كه‌ داستان‌ اين‌ثروتمند مغرور و سرنوشت‌ عبرت‌ انگيز او در طي‌ّ 7 آيه‌ از سوره‌ قصص‌ آمده‌ است‌. درضمن‌ اين‌ سه‌ توصيه‌ حقايق‌ درخشاني‌ نهفته‌ است‌. در احكام‌ نماز، وقت‌شناسي‌ يكي‌ ازمقدّمات‌ و پيشاهنگ‌هاي‌ نماز معرّفي‌ و فُقَها در كتب‌ فقهي‌ براي‌ نمازهاي‌ يوميّه‌، دقيقاسه‌ زمان‌ و وقت‌ اَدا را مشخص‌ فرموده‌اند، كه‌ عبارتند از وقت‌ فضيلت‌، مشترك‌ و مختص‌ّكه‌ اوقات‌ فضيلت‌ در نماز صبح‌ از اول‌ سپيدة‌ صبح‌ تا پديداري‌ سرخي‌ مشرقي‌ است‌، و درنماز ظهر و عصر تا رسيدن‌ ساية‌ شاخص‌ برابر اندازة‌ خود است‌ و در نماز مغرب‌ تا از بين‌رفتن‌ سرخي‌ مغربي‌(شفق‌) و وقت‌ فضيلت‌ عشا از اول‌ ذهاب‌ حمرة‌ مغربيّه‌ تا نيمه‌ شب‌مي‌باشد و نيمه‌ شب‌ ديگر قضا خواهد شد. در روايات‌ ما بر نماز اوّل‌ وقت‌ تأكيد شده‌، چنان‌كه‌ پيامبر(ص) در پاسخ‌ اين‌ سؤال‌ كه‌: برترين‌ اعمال‌ چيست‌؟ فرمود: «الصَّلوة‌ُ لِاَوَّل‌ِوَقتِها» علي‌(ع) نيز درنامه‌اي‌ به‌ محمد بن‌ ابي‌ بكر فرماندار مصر نوشت‌: «اِرتَقِب‌ وقت‌َالصَّلوة‌ِ فَصَلِّها لِوَقتِها و لا تَجعَل‌ قَبلَه‌ُ و لا تُؤَخِّرْها لِشُغل‌ٍ؛ مراقب‌ اوقات‌ تعيين‌ شده‌نمازهايت‌ باش‌ و در وقت‌ فضيلت‌ و مقرّر آن‌ را به‌ جاي‌ آر. به‌ خاطر بي‌كاري‌ پيش‌ از وقت‌آن‌ و اشتغال‌ به‌ كاري‌ انجام‌ آن‌ را از وقتش‌ تأخير ميانداز.» امام‌ صادق‌(ع) نيز مي‌فرمايد:«اِمتَحِنُوا شيعَتَنا عِندَ مَواقيت‌ِ الصَّلاة‌ِ كيف‌َ مُحافَظَتُه‌ُ عليها؛ پيروان‌ ما را با نماز اول‌ وقت‌بيازماييد كه‌ چگونه‌ بر آن‌ محافظت‌ مي‌نماييم‌.»حضرت‌ رضا(ع) نيز به‌ ابراهيم‌ بن‌ موسي‌حتي‌ در بين‌ راه‌ فرمود: «غَفَرَ اللهُ لك‌َ لا تُؤخِّرون‌َ صلاة‌ً عن‌ اوَّل‌ِ وقتها الي‌ اخرِ وقتها من‌غيرِ علَّة‌ٍ.عليك‌َ ابداً بِاوَّل‌ِ الوقت‌ِ ؛ خد ترا بيامرزد هيچ‌ نمازي‌ را بدون‌ علت‌ از اول‌ وقتش‌به‌ تأخير مينداز. بر تو باد به‌ نماز اول‌ وقت‌.»
حتي‌ در روايتي‌ از نماز اول‌ وقت‌ تعبير به‌ رضوان‌ُ اللهِ و نماز آخر وقت‌ تعبير به‌غفران‌ُ اللهِ(عفوُ اللهُ) شده‌. چنان‌ كه‌ امام‌ صادق‌(ع) فرمود: «اِنَّما جُعِل‌َ آخرَ الوقت‌َ لَلمريض‌ِو المعتَل‌ِّ و لمن‌ له‌ عذرٌ و اوَّل‌ُ الوقت‌ِ رضوان‌ُ اللهِ و اخرُ الوقت‌ِ عَفوُ اللهِ، و العفوُ لا يكون‌ُ اِلَّامِن‌ تقصيرٍ، و اِن‌َّ الرَّجُل‌َ لِيُصلّي‌ في‌ غيرِ الوقت‌ِ، و اِن‌َّ ثواب‌َ مافاتَه‌ُ من‌ الوقت‌ِِ خيرٌ له‌ُ من‌أهلِه‌ِ و مالِه‌ِ .» اين‌ همه‌ تاكيد بر أداي‌ نماز در اوّلين‌ فرصت‌ و خود داري‌ از تأخير وقت‌ نمازهمان‌ موضوع‌ بهره‌ وري‌ است‌.
استفاده‌ صحيح‌ از وقت‌ و عمر براي‌ زندگي‌ بهتر و متعالي‌تر است‌ كه‌ در اخلاق‌اسلامي‌ از آن‌ به‌«اغتنام‌ِ فَرصَت‌ «تعبير مي‌شده‌ است‌. اوّلين‌ درس‌ نماز اين‌ است‌ و هدردادن‌ سرمايه‌ گرانبهاي‌ عمر و فرصت‌هاي‌ طلايي‌اي‌ كه‌ چون‌ ابر به‌ طور نامحسوس‌، درگذر است‌. چنان‌ كه‌ امام‌ علي‌ (ع) فرمود: «اَلفُرضَة‌ُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب‌ فَانتَهِزُوا فُرَص‌َالخيرِ» خسارت‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قابل‌ جبران‌ نيست‌ و اگر عاقلانه‌ از آنها بهره‌برداري‌ نشود، جز پشيماني‌ و اندوه‌ چيزي‌ عايد انسان‌ در دنيا و آخرت‌ نخواهد شد. چنان‌كه‌ حضرت‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد: «اِذا اَمكَنت‌َ الفُرصة‌ُ فَانتَهِزوافَاِن‌َّ اِضاعَة‌َ الفُرصَة‌ِ غُصَّة‌ٌ ؛وقتي‌ فرصتي‌ برايت‌ پيش‌ آيد. آن‌ را غنيمت‌ شمار چرا، كه‌ از دست‌ دادن‌ فرصت‌ها باعث‌غصّه‌ و اندوه‌ مي‌شود. سعدي‌ با الهام‌ از اين‌ احاديث‌ مي‌گويد:
بودم‌ جوان‌ كه‌ گفت‌ مرا پيرِ اُستادفرصت‌ غنيمت‌ است‌، نبايد ز دست‌ داد
و نيز مولا مي‌فرمايد:
م''''ا ف''''ت‌َ مَضي‌، و ما سَيَأتيك‌َ فَأَين‌َقُم‌ فَاغتَنِم‌ِ الفُرصَة‌َ بين‌َ العَدَمَين‌ِ
كه‌ سعدي‌ سروده‌ است‌:
سعديا دي‌ رفت‌ و فردا هم‌ چنان‌ موجود نيست‌ درميان‌ اين‌ و آن‌ فرصت‌ شمار امروز را
پيامبر(ص) در وصاياي‌ خويش‌ به‌ اباذر فرمود: «يا اباذرُ اِغتَنِم‌ خَمساً قبل‌َ خمس‌ٍ:شبابك‌َ قبل‌َ هِرَمِك‌َ و صِحَّتَك‌َ قبل‌َ سُقمِك‌َ و غِناك‌َ قبل‌َ فقرِك‌َ و فَراغَك‌َ قبل‌َ شغلِك‌َ وحَياتَك‌َ قبل‌َ مَوتِك‌َ؛ اي‌ اباذر پنج‌ چيز را پيش‌ از پنج‌ چيز غنيمت‌ دان‌؛ جوانيترا پيش‌ ازپيري‌، سلامتيت‌ را قبل‌ از بيماري‌، دارائيت‌ را پيش‌ از تنگ‌ دستي‌، فراغت‌ و بيكاري‌،پيش‌ از گرفتاري‌، زندگي‌ ات‌ را پيش‌ از مرگ‌.»
به‌ اين‌ ترتيب‌ پيامبر اسلام‌ پنج‌ نعمت‌ بزرگ‌ را هشدار مي‌دهد، كه‌ بايد از اين‌موهبت‌هاي‌ الهي‌، به‌ موقع‌ بهره‌ برداري‌ شود تا از دست‌ نرود و در راه‌ پيشرفت‌ خود وجامعه‌ از اينها استفاده‌ گردد مبادا كه‌ با سوء استفاده‌ از اعتقاد به‌ توكُّل‌ و تقدير الهي‌، ازتلاش‌ و كوشش‌ به‌ خاطر كسالت‌ و تنبلي‌ و يأس‌ و نوميدي‌، كه‌ مهم‌ترين‌ عاملعدم‌ استفاده‌از فرصتها است‌. براي‌ تأمين‌ آينده‌ باز ايستيم‌، و از ثروت‌ عمر و جواني‌ خود بهره‌ نگيريم‌.حتي‌ در روايات‌ ما تسويف‌َ از اِلقائات‌ شيطاني‌، يعني‌ كار امروز به‌ فردا افكندن‌ موردنكوهش‌ قرار گرفته‌ است‌. امام‌ باقر(ع) فرمود: «اِيَّاك‌َ و التَّسويف‌َ فَاِنَّه‌ُ بحرٌ يُغرَق‌ُ فيه‌ِالهَلكي‌''''.» شاعر مي‌گويد«خار در ديدة‌ فرصت‌ مفكن‌.»و هيچ‌ گاه‌ به‌ فرمودة‌ قرآن‌: (و لاتَيئَسُوا مِن‌ رَوح‌ِ اللهِ) و(لا تَقنَطوُا مِن‌ رَحمَة‌ِ اللهِ) از اين‌رو مسلمانان‌ را نشايد كار امروزبه‌ فردا افكند از خود مأيوس‌ شود.بلكه‌ در ساية‌ نمازهاي‌ پنجگانه‌ روح‌ اميد را در خودبيافزائيد و بكار مفيد روزمره‌ خود با استفاده‌ از فرصت‌ها بپردازيم‌. كه‌ سعدي‌ شيرين‌سخن‌ مي‌گويد: جوانا ره‌ طاعت‌ امروز گير كه‌ فردا جواني‌ نيايد ز پير
فلسفه‌ نماز از ديدگاه‌ برگزيدگان‌
پيامبر اسلام‌ كه‌ نخستين‌ نمازگزار كامل‌ بود، در سفر معنوي‌ معراج‌، حقيقت‌ و روح‌نماز به‌ او ارائه‌ شده‌ بود وقتي‌ از اسرار و حكمت‌هاي‌ نماز از حضرتش‌ مي‌پرسند با چهره‌ بازبالبداهه‌ بيست‌ و شش‌ راز و رمز وجوب‌ نماز را براي‌ نمازگزار مي‌فرمايد: «الصَّلوة‌ُ مِن‌ْشرايِع‌ِ الدّين‌ِ، و فيها مَرضات‌ُ الرَّب‌ِّ، و هي‌َ منهاج‌ُ اْلانبياءِ، و لِلمُصلّي‌ حُب‌ُّ الملائكَة‌ِ،وهدي‌ً، وايمان‌ٌ و نُورُ الْمَعرِف‌َءِ، و بَرَكة‌ٌ في‌ الّرِزق‌ِ، و راحَة‌ٌ لِلبَدَن‌ِ، و كراهة‌ُ الشَّيطان‌ِ،وسَلاح‌ٌ علي‌ لكافرِ، و اجابة‌ٌ لِلدُّعا، و قَبول‌ٌ لِلاَعمال‌ِ و زادُ المُؤمِن‌ِ من‌َ الدُّنيا الي‌ الا''''خرَة‌ِ،وشفيع‌ٌ بينه‌ُ و بين‌َ المَلِك‌ِ المَوت‌ِ، و أُنس‌ٌ في‌ القبرِ، و فراش‌ٌ تحت‌َ جنبه‌ِ، و جواب‌ٌ لِمنكَرٍونكيرٍ، و تكون‌ُ صلاة‌ُ العبدِ عندَ المحشرِ تاجاً علي‌'''' رأسه‌ِ، و نُواًعلي‌ بدنه‌ِ، و ستراً بينه‌ُ،وبين‌َ النّار، و جوازاً علي‌ الصِّراط‌ِ، و مفتاحاًلِلجنَّة‌ِ، و مُهُوراً لِلحُور العين‌ِ، و ثمناً لِلجنَّة‌ِبالصَّلوة‌ِ يبلغ‌ُ العبدُ الي‌ الدَّرجة‌ِ العُلي‌، لِاَن‌َّ الصَّلوة‌َ تسبيح‌ٌ، و تهليل‌ٌ، و تحميدٌ، و تكبيرٌ،وتمجيدٌ، و تقديس‌ٌ، و قول‌ٌ و دعوة‌ٌ؛
ضمرة‌ بن‌ حبيب‌ مي‌گويد از پيامبر(ص) در رابطه‌ با نماز پرسش‌ شد، حضرت‌ درپاسخ‌ خواص‌ و فوايد دنيوي‌ و اخروي‌ نماز را چنين‌ بيان‌ فرمود:
نماز از احكام‌ دين‌ است‌ كه‌ اين‌ اسرار را در بر دارد: 1-رضا و خرسندي‌ پروردگار2-راه‌ پيامبران‌ به‌ سوي‌ خدا3-محبوبيت‌ نزد فرشتگان‌ 4-وسيله‌ رهنمايي‌ به‌ حق‌ّ5-سرماية‌ ايمان‌ 6-روشنايي‌ براي‌ شناخت‌ خدا 7-افزايش‌ روزي‌ 8-آسايش‌ بدن‌9-ناخرسندي‌ و آزار شيطان‌ 10-سلاح‌ براي‌ نبرد با كافران‌11-اجابت‌ دعا و نيايش‌12-پذيرش‌ اعمال‌ عبادي‌ 13-توشة‌ مؤمن‌ از دنيا براي‌ آخرت‌ 14-واسطه‌ ميان‌نمازگزار و فرشته‌ مرگ‌ 15-همدم‌ عالم‌ قبر 16-فرش‌ بستر آرامگاه‌ 17-پاسخ‌ بازجويي‌نكير و منكر 18-تاج‌ افتخار بر سر 19-نورانيت‌ چهره‌ 20-پوشاك‌ بدن‌ 21-مانع‌ ميان‌بنده‌ و آتش‌ جهنم‌ 22-پروانه‌ گذر از صراط‌ 23-كليد ورود به‌ بهشت‌ 24-كابين‌ سيه‌چشمان‌ِ بهشتي‌ 25-بهاي‌ بهشت‌ موعود 26-وسيلة‌ عروج‌ به‌ مرتبة‌ بالاي‌ بهشتي‌.
زيرا نماز مجموعه‌اي‌ از تسبيح‌(سبحان‌َ اللهِ گفتن‌)و تهليل‌(لا اله‌َ اِلَّا اللهُ گفتن‌)وتمجيد و بزرگ‌ داشت‌ و تقديس‌ و تنزيه‌ خدا از عيب‌ و كاستي‌ است‌، و گفتار حق‌ وفراخواني‌ بسوي‌ درستي‌ و خوبي‌ها است‌.»
حضرت‌ علي‌(ع) نيز در سخناني‌ كه‌ پيرامون‌ حكمت‌هاي‌ احكام‌ فرموده‌اند،برجسته‌ترين‌ فلسفة‌ نماز را كِبر زُدايي‌ مي‌داند، و مي‌فرمايد: «وَالصَّل''''وة‌َ تَنْزِيْهاً عَن‌ِالْكِبْرِ» خداوند حكيم‌ نماز را براي‌ پاك‌ سازي‌ انسان‌ از بيماري‌ كبر و خود برتر بيني‌ مقرّرفرموده‌ است‌.
حضرت‌ علي‌ بن‌ موسي‌ الرضا(ع) از جمله‌ نمازگزاران‌ واقعي‌ بود و هر شب‌ همانندجدّش‌ امير المؤمنين‌ هزار ركعت‌ نافله‌ مي‌گزارد. وي‌ در بيان‌ علّت‌ وجوب‌ نماز در اسلام‌مي‌فرمايد: «اِن‌َّ عِلَّة‌َ الصَّلوة‌ِ أنَّها اِقرارٌ بالرُّبوبية‌ِ للهِ عزَّوجل‌َّ و حلع‌ُ الاَندادِ و قيام‌ٌ بين‌َ يدي‌ِالجبَّارِ جل‌َّ جلاله‌ُ بالذُّل‌ِّ و الْمسكنة‌ِ و الخُضُوع‌ِ و الاِعتراف‌ِ و الطَّلَب‌ِ لِلاقالَة‌ِ من‌ْ سالف‌ِالذُّنوب‌ِ و وضع‌ِ الوجه‌ِ علي‌ الارض‌ِ كل‌َّ يوم‌ٍ اِعظاماًعزَّجل‌َّ و اَن‌ يَكون‌َ ذاكراً غيرَ ناس‌ٍ و لابطرٍ. ويكون‌َ خاشعاً متذَّلِلاً راغباً طالباً لِلزَّيادة‌ِ في‌ِ الدّين‌ و الدُّنيا مع‌ ما فيه‌ِ من‌َ الايجاب‌ِ والْمُداوَمَة‌ِ علي‌ ذكرِ اللهِ عزَّوجل‌َّ باللَّيل‌ِ و النَّهارِ لعلَّا ينسي‌َ العبدُ سيِّده‌ُ و مدَبِّره‌ُ و خالِقَه‌ُفيبطِرَ و يَطغي‌'''' و يكون‌َ في‌ ذكره‌ِ لِرَبِّه‌ِ و قيامه‌ِ بين‌َ يديه‌ِ زجراً له‌ُ عن‌ المَعاصي‌ و ما نِعالَه‌ُعن‌ْ أنواع‌ِ الفَسادِ؛
اما علّت‌ اين‌ كه‌ نماز بر مردم‌ واجب‌ شد اين‌ است‌ كه‌ نماز گزار به‌ پروردگاري‌خداوند بزرگ‌ و شكست‌ناپذير اعتراف‌ مي‌كند، هر گونه‌ شركي‌ را از ساحت‌ قدس‌ او رها وبدور مي‌سازد و در پيشگاه‌ خداوند جبَّار و با شكوه‌ با حالت‌ خواري‌ و بي‌ چارگي‌ و فروتني‌ واقرار به‌ زبوني‌ خويش‌ مي‌ايستد و چشم‌ پوشي‌ از گناهان‌ گذشته‌ خويش‌ را از حضرت‌ حق‌ّمي‌خواهد، و هر روز صورت‌ بر زمين‌ مي‌گذارد، ت‌ خداي‌ عزّوجل‌ را تعظيم‌ نمايد، و همواره‌به‌ ياد او باشد، و آني‌ او را فراموش‌ نكند ت‌ سركشي‌ بنمايد.
تا اين‌ كه‌ حالت‌ دل‌ شكستگي‌ و خود كمي‌ بيني‌ و رغبت‌ به‌ او را از دست‌ نداده‌، وخواستار افزايش‌ دين‌ و دنياي‌ خود باشد. افزون‌ بر اينها نماز پاسخ‌ گويي‌ به‌ خدا و استمرارو ادامه‌ ياد او در تمام‌ شبانه‌ روز است‌ تا مگر بنده‌ سرور و اداره‌ كننده‌ امور، و آفريدگار خود رافراموش‌ نكند، كه‌ نتيجة‌ فراموشي‌ خدا ناسپاسي‌ و گردنكشي‌ است‌ ولي‌ ياد خدا و به‌ نمازايستادن‌ در پيشگاه‌ او بنده‌ را از همه‌ گناهان‌ باز مي‌دارد، و از هر گونه‌ فساد و تباهي‌جلوگيري‌ مي‌كند.
بديهي‌ است‌ احاديث‌ ياد شده‌ نمونة‌ گزيده‌اي‌ است‌ از كلمات‌ برگزيدگان‌ خدا وقطره‌اي‌ است‌ از دريا. و تشنگان‌ِ وادي‌ معرفت‌ را به‌ منابع‌ حديثي‌ از جمله‌ ج‌ 3 وسائل‌الشيعة‌ شيخ‌ حرّ عاملي‌ و ج‌ 82 بحار الانوار علامة‌ مجلسي‌، و ديگر كتب‌ روايي‌ و فقهي‌ارجاع‌ مي‌دهيم‌.
عاشورا روز تبلور نماز عاشقانه‌
نماز در اسلام‌ اگر چه‌ يك‌ عبادت‌ فردي‌ و وسيله‌ پيوند معنوي‌ عبد با معبود واقعي‌است‌. كه‌ نه‌ تنها هر مسلمان‌ در هر شرايطي‌ بايد در اَداي‌ اين‌ وظيفة‌ شرعي‌ تلاش‌ نمايد.بلكه‌ بايد در اِحيا و اِقامة‌ اين‌ فريضة‌ ديني‌ در جامعه‌ اسلامي‌ همّت‌ گمارد.
چنان‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ بيش‌ از چهل‌ بار از اِقامه‌ نماز و به‌ پاداشتن‌ آن‌ سخن‌ به‌ميان‌ آمده‌: (أَقيمُوا الصَّلَوة‌) يازده‌ بار، (أَقامُوا الصَّلوة‌) نُه‌ بار، (أقِم‌ِ الصَّلَوة‌) پنج‌ بار(يُقيمون‌َ الصَّلَوة‌َ) شش‌ بار و... در زيارت‌ نامة‌ امامان‌: به‌ ويژه‌ حضرت‌ سيّد الشُّهداءنيز مي‌خوانيم‌: «أَشهدُ اَنَّك‌َ قد أَقَمت‌َ الصَّلوة‌َ...» و يكي‌ از امتيازهاي‌ اين‌ بزرگان‌ را اقامة‌نماز مي‌دانيم‌. حضرت‌ ابي‌ عبد الله الحسين‌(ع) به‌ فرموده‌ امام‌ چهارم‌ نه‌ تنها در تمام‌عمر شبانه‌ روز هزار ركعت‌ نماز خواند بلكه‌ در شب‌ و روز عاشورا يعني‌ در سخت‌ترين‌شرايط‌، از اقامة‌ نماز آن‌ هم‌ به‌ جماعت‌ كوتاهي‌ نفرمود و حتي‌ حكمت‌ درخواست‌ مهلت‌يك‌ شبه‌ از دشمن‌ زبون‌ را عشق‌ به‌ نماز معرفي‌ و خطاب‌ به‌ برادرش‌ ابوالفضل‌(ع) فرمود:«تَدْفَعْهُم‌ عنَّا العَشِيَّة‌َ لَعَّلنا نُصَلّي‌ لِربِّنا اَللَّيلة‌َ و ندعُوه‌ُ و نستغفره‌ُ فَهُوَ يعلم‌ُ أنّي‌ قد كنت‌ُأُحِب‌ُّ الصَّل''''وة‌َ له‌ُ و كثرة‌ُ الدُّعاءِ و الاِستِغفارِ؛
آنها را امشب‌ از جنگ‌ باز دار، باشد كه‌ امشب‌ را در پيشگاه‌ پروردگارمان‌ به‌ نماز ونيايش‌ و طلب‌ آمرزش‌ بايستيم‌، كه‌ خدا مي‌داند من‌ همواره‌ نماز، دعا، و استغفار را دوست‌داشته‌ام‌.»
امام‌ (ع) در اين‌ عبارات‌ خود را عاشق‌ نماز خوانده‌ و اين‌ درسي‌ است‌ كه‌ نماز گزارواقعي‌ نه‌ تنها بايد نمازخوان‌ باشد، بلكه‌ هميشه‌ بايد دوستدار نماز و مروّج‌ فرهنگ‌ نماز درجامعه‌ انساني‌ باشد.
سنگ‌هاي‌ دشمن‌ دون‌ از هر سو امام‌ را احاطه‌ كرده‌ بود و از سوي‌ ديگر تشنگي‌ وداغ‌ عزيزان‌ بر او فشار مي‌آورد و گريه‌ و شيون‌ زنان‌ و كودكان‌ دل‌ سوخته‌ حرم‌ پيامبر دلش‌را مي‌آزرد. همانند پدرش‌ علي‌ در ليلة‌ُ الحرير و ميدان‌ نبرد صفّين‌ در گيراگير خون‌ و آتش‌جنگ‌ و در شرايط‌ بحراني‌ و بسيار خطرناك‌ با ياران‌ خود به‌ نماز جماعت‌ ايستاد و با اين‌نماز عارفانه‌ و عاشقانه‌ خويش‌ از سرزمين‌ گرم‌ و سوزان‌ نينوا به‌ همگان‌ پيام‌ اقامة‌ نماز دراوّلين‌ وقت‌ آن‌، آن‌ هم‌ به‌ جماعت‌ داد.
حضرت‌ ابي‌ عبد الله در آن‌ روز تاريخي‌ و حماسه‌ ساز، چنان‌ نمازي‌ خواند كه‌ هيچ‌كس‌ پيش‌ از او و بعد از او توفيق‌ انجام‌ چنين‌ عبادت‌ جامع‌ و كاملي‌ را نيافت‌.زيرا امام‌حسين‌(ع) در ظهر عاشورا تمام‌ ابعاد، اسرار، افعال‌، و اقسام‌ يك‌ پرستش‌ مخلصانه‌ و نمازعاشقانه‌ را در زيباترين‌ كامل‌ترين‌ نوع‌ آن‌ در پيش‌ ديدگان‌ دوست‌ و دشمن‌، به‌ نمايش‌گذاشت‌.
نماز خاصّي‌ كه‌ با خون‌ دل‌، وضو گرفت‌ و با تربت‌ پاك‌ كربلا تيمّم‌ نمود و بامداد آن‌روز در عين‌ بي‌ آبي‌-به‌ گزارش‌ علامة‌ مجلسي‌-غسل‌ شهادت‌ كرده‌ بود و همة‌ جلوه‌هاي‌پرستش‌ اعم‌ّ از عبادت‌ ظاهري‌ و باطني‌، بدني‌ و قلبي‌، مادّي‌، معنوي‌، فردي‌ و گروهي‌ درآن‌ نماز تبلور يافته‌ بود.
پس‌ از پايان‌ نماز خوف‌ ويژه‌ اوّلين‌ شهيد راه‌ نماز در جبهة‌ كربلا، سعيد بن‌ عبد اللهحنفي‌ را در آغوش‌ گرفت‌ كه‌ به‌ امام‌ روح‌ نماز مي‌گفت‌«اَوْفَيت‌ُ أنت‌َ أَمامي‌ فِي‌ الْجنَّة‌ِ؛ آري‌تو در بهشت‌ پيش‌ روي‌ من‌ هستي‌.»
به‌ تعبير اهل‌ معنا دو سه‌ ساعت‌ ديگر، براي‌ امام‌ همام‌ نماز ديگري‌ پيش‌ آمد كه‌:تكبيرة‌ُ الاحرام‌، قيام‌، قرائت‌، ركوع‌، سجود، تشهّد و سلام‌ ويژه‌اي‌ داشت‌، تكبير آن‌ را بافرو افتادن‌ از ذوالجناح‌ سر داد، و قيام‌ را به‌ هنگام‌ هجوم‌ دشمن‌ِ دون‌ به‌ خيام‌ حرم‌، ركوع‌آن‌ زماني‌ بود كه‌ تيري‌ به‌ قلب‌ مقدّسش‌ اصابت‌ كرد و مجبور شد حضرت‌ قامت‌ خم‌ كند. تاآن‌ را از پشت‌ سر بيرون‌ بياورد، و آخرين‌ سجدة‌ خونين‌ امام‌، بر پيشاني‌ نبود، بلكه‌ وقتي‌نيزة‌ صالح‌ بن‌ وهب‌ مزني‌ بر پهلوي‌ آن‌ حضرت‌ اصابت‌ كرد و امام‌ (ع) گونة‌ راست‌ روي‌تربت‌ گرم‌ نهاد و اين‌ ذكر از سوز دل‌ بر زبان‌ داشت‌ كه‌: «بسم‌َ اللهِ و بِاللهِ و علي‌ ملَّة‌ِ رسول‌ِاللهِ، اِل''''هي‌ رِضاً بِقَضائك‌َ تسليماً لِأَمرك‌َ لا معبودَ سواك‌َ يا غياث‌َ الْمُستَغثين‌َ» و تشهّدوسلامش‌ با خروج‌ و عروج‌ روح‌ بلند ملكوتيش‌ به‌ شاخسار جنان‌ همراه‌ بود. ولي‌ ديگرخود نتوانست‌ سر از سجده‌ بردارد و تا دشمن‌ سر مقدّس‌ آن‌ حضرت‌ را به‌ اَوج‌ سنان‌ و نيزه‌بالا برد. كه‌ آن‌ حضرت‌ با تلاوت‌ آيات‌ سورة‌ كهف‌ به‌ عنوان‌ تعقيب‌ نماز، دشمن‌ را تهديد وعقوبت‌ فرمود: چه‌ خوب‌ سروده‌ است‌ صغير اصفهاني‌:
•    الحق‌ نماز او به‌ درِ بي‌ نياز كرد عشق‌ از شه‌ شهيد بياموز كان‌چه‌ داشت‌ ساقي‌ هر آنچه‌ جام‌ بلا دادش‌ به‌ دست گه‌ در تنور گه‌ به‌ سنان‌ شد سرش‌ عجيب‌ در دل‌«صغير»را چه‌ شرر بود كاين‌ چنين ‌جان‌ها كباب‌ از سخن‌ جان‌ گداز كرد
•    كز خون‌ وضو گرفت‌ و به‌ مقتل‌ نماز كرد از جان‌ و دل‌ به‌ درگة‌ جانان‌ نياز كرد ‌دست‌ از براي‌ ساغر ديگر دراز كرد در راه‌ عشق‌ طي‌ّ نشيب‌ و فراز كرد ‌جان‌ها كباب‌ از سخن‌ جان‌ گداز كرد ‌جان‌ها كباب‌ از سخن‌ جان‌ گداز كرد
مشروعيت‌ و كيفيّت‌ نماز خوْف‌
چنان‌ كه‌ مي‌دانيم‌ نماز ركن‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ و به‌ فرمودة‌ پيامبر اكرم‌ نمازهاي‌پنج‌ گانة‌ شبانه‌ روزي‌ نخستين‌ واجب‌ امّت‌ اسلامي‌ و نخستين‌ عملي‌ است‌ كه‌ بالا برده‌مي‌شود و اوّلين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در فرداي‌ قيامت‌ از انسان‌ سؤال‌ مي‌شود كه‌ اگر پذيرفته‌شود بقية‌ اعمال‌ آدمي‌ پذيرفته‌ مي‌شود وگرنه‌ ديگر كارهاي‌ ديني‌ مورد قبول‌ درگاه‌ الهي‌قرار نمي‌گيرد.
از نظر فقيهان‌ با توجه‌ به‌ آيات‌ وارده‌ از جمله‌ (فَأَقيمُوا الصَّلوة‌َ اِن‌َّ الصَّلوة‌َ كانت‌علي‌ الْمؤمِنين‌َ كتاباً موقوتاً) پس‌ نماز را به‌ پا داريد زيرا نماز وظيفة‌ ثابت‌ و معيني‌ براي‌مؤمنان‌ است‌. و نيز: (وَأْمُرْ أهلَك‌َ بالصَّلوة‌ِ و اصطَبِر عليهَا) اي‌ پيامبر وابستگان‌ را به‌نماز فرمان‌ ده‌ و بر انجام‌ آن‌ باجديّت‌ شكيبا باش‌.
وجوب‌ عيني‌ نمازهاي‌ يوميّه‌ بر همة‌ مكلّفان‌، جز زنان‌ در دوران‌ عادت‌ ماهيانه‌، درهر شرايط‌ و با هر كيفيت‌ ممكن‌، حتّي‌ با اشارة‌ پلك‌ها و ذكر قلبي‌ تنها، از مسائل‌ اتّفاقي‌ وبلكه‌ ضروري‌ دين‌ شناخته‌ شده‌ است‌.
حتّي‌ در ميدان‌ كارزار، و در حال‌ درگيري‌ با دشمن‌ غدّار به‌ عنوان‌ نماز خَوف‌ ومُطارَده‌ بايد انجام‌ گيرد. كه‌ مشروعيّت‌ نماز خَوف‌ و جِواز قصر آن‌ در سفر و حضر، در زمان‌غيبت‌ نيز اتّفاقي‌ فقهاي‌ اسلامي‌ است‌. جز مالك‌ كه‌ بر اين‌ باور است‌. كه‌ در حضر نمازخَوف‌ دو ركعتي‌ و قصر نمي‌شود، و تنها از كيفيّت‌ و هيأت‌ اَداي‌ آن‌ كم‌ مي‌شود. نه‌ كمّيّت‌ركعات‌ نماز. مستندديگر فقهاي‌ ما افزون‌ بر نماز خَوف‌ پيامبر در غزوات‌: ذات‌ُ الرِّقاع‌ سه‌ميلي‌ مدينه‌ در منطقة‌ نَجد؛ و بطن‌ُ النَّخيل‌ (بين‌ طائف‌ و مكه‌) و عُسفان‌(36 ميلي‌ بين‌مكه‌ حُجفه‌). و نماز خَوف‌ امير مؤمنان‌ در صفّين‌ و ليلة‌ الهَرير، و نماز ظهر عاشوراي‌ سيّدالشّهداء و ديگر روايات‌، كه‌ خداوند مي‌فرمايد: (و اِذا ضَربتُم‌ في‌ الاَرض‌ِ فليس‌َ علَيكُم‌جُناح‌ٌ أَن‌ تَقصُروامن‌َ الصَّلوة‌ِاِن‌ْ خِفتُم‌ أَن‌ يفتِنَكُم‌ الّذين‌َ كَفَرُوا، اِن‌َّ الكافِرين‌َ كان‌َ لكُم‌ عَدوّاًمبيناً. و اذَا كنت‌َ فيهم‌ فَأَقمت‌َ لهم‌ُ الصَّلوة‌َ فَلَتَقُم‌ طائفَة‌ٌ منهم‌ معك‌َ وَلْيَأخذوا حذرَهُم‌ وأسلِحَتَهم‌ وَدَّ الَّذين‌َ كفروُا لوتغفلون‌َ عن‌ أسلِحَتكُم‌ و أمتِعَتِكُم‌ فَيَميلون‌َ عليكم‌ مَيلَة‌ً واحدَة‌ً ولا جُناج‌َ عليكم‌ْ اِن‌ْ كان‌َ بكُم‌ أَذي‌ً من‌ْ مَطرٍ أوْ كنتم‌ْ مرْضي‌ اَن‌ تَضَعوا أسلِحتَكم‌ْ و خُذوُاحِذْركُم‌ اِن‌َّ اللهَ أَعدَّ لِلكافِرين‌َ عذاباً مهيناً. فاِذا قَضَيتُم‌ُ الصَّلوة‌َ فَأذكُروا اللهَ قياماً و قُعوُداً وعلي‌ جُنُوبِكم‌ْ فَاِذا اطْمَأَنَنْتُم‌ْ فَأَقيمُوا الصَّلوة‌َ اِن‌َّ الصَّلوة‌َ كانت‌ علي‌ المُؤمنين‌َ كتاباًموُقوتاً) كه‌ ترجمة‌ منظوم‌ آيات‌ مزبور از زبان‌ شاعر جوان‌ معاصر نيشابوري‌ كه‌ بسياررسا و زيباست‌، چنين‌ است‌:
•    چو راه‌ سفر را گرفتيد باز «نگرديد غافل‌ ز كفّار خوارز پس‌ آن‌ گه‌ كه‌ شخص‌ تو اي‌ مصطفي گروهي‌ مسلّح‌ شوندت‌ عَسس‌ گروهي‌ كه‌ اوّل‌ نخوانده‌ نماز «نمايد خِرَد بر تو راه‌ صلاح كه‌ ناگه‌ به‌ سوي‌ شما گناهي‌ نباشد گشاييد اگردر آن كه‌ از بهر كفّار پس‌ از آن‌ كه‌ پايان‌ پذيرد نماز به‌ پهلو و بنشسته‌ و ايستابه در اين‌ حال‌ خوانيد كامل‌ نماز واجب‌ اين‌ حكم‌ در روزگار به‌ فرمان‌ و دستور پروردگار ‌كه‌ دارند آن‌ كافران‌ دني‌ عبادت‌ كني‌ خالق‌ بي‌ نياز نماز و عبادت‌ به‌ پايان‌ برند » حمله‌ وربگردند با نيزه‌ و با سپر  چند لحظه‌ سلاح‌ از كمر روز شمارعذابي‌ نهاد است‌. پروردگار بمانيد در حالت‌ احتزار  هر حال‌ گوييد ذكر خدا «بگرديد مشغول‌ راز ونياز» «بگرديد مشغول‌ راز ونياز»
•    دو ركعت‌ بخوانيد جاي‌ جهاد كه‌ بس‌ آشكار است‌ آن‌ دشمني چو خواهي‌ كه‌ برجاي‌ آري‌ نماز پس‌ آن‌ گه‌ كه‌ سجده‌ به‌ جاي‌ آورند بيايند افراد آن‌ با سلاح‌ بلي‌ كافران‌ مي‌كَشند انتظار چو بيماري‌ و بارش‌ آسمان وليكن‌ در اين‌ حال‌ هم‌ بر حذر كه‌ گردند نابود و خوار و ذليل به‌ هر حال‌ كايد به‌ دست‌ شما پس‌ از آن‌ گه‌ كه‌ ايمن‌ شديد از عدو كه‌ بر مؤمنان‌ به‌ پروردگاربود گناهي‌ نباشد شكسته‌ نماز نيرنگ‌ آن‌ قوم‌ ناسازگار»  ميان‌ سپاهي‌ به‌ وقت‌ غزا نگهبان‌ بگردند ازپيش‌ و پس‌ خود از بهر خواندن‌ بيايند باز كه‌ غَفلَت‌ نماييد در كارزار ‌شما را به‌ رنج‌ افكند، آن‌ زمان‌ بمانيد از خصم‌ تيره‌ گهر ‌بر آنها تباهي‌ بگردد گسيل‌ نماييد تسبيح‌ يكتا خدا چو دانيد نايد گزندي‌ از او «بگرديد مشغول‌ راز ونياز»
بنابراين‌ چگونگي‌ اجراي‌ اين‌ نماز در ميادين‌ نبرد در آغاز به‌ وسيلة‌ قرآن‌ كريم‌ درقالب‌ نَمونه‌، بيان‌ حكم‌ شده‌ است‌ تا براي‌ مسلمانان‌ واضح‌تر و زيباتر از كار درآيد و به‌تعبير منطقي‌ از نوع‌ تعريف‌ به‌ مثال‌ است‌، كه‌ پيامبر را امام‌ جماعت‌ فرض‌ كرده‌، ومأمومين‌ را به‌ دو گروه‌ دسته‌ بندي‌ كرده‌ است‌. كه‌ امام‌ صادق‌(ع) در توضيح‌ آن‌ چنين‌فرمود: رسول‌ خدا در جنگ‌ ذات‌ الرِّقَاع‌ با اصحاب‌ خود به‌ نماز ايستاد.
به‌ اين‌ صورت‌ كه‌ ياران‌ را دو قسمت‌ كرد: يك‌ دسته‌ را روياروي‌ دشمن‌ قرار داد، و بادسته‌ ديگر نماز خواند. آن‌ حضرت‌ تكبير فرمود آنان‌ نيز گفتند، آن‌ جناب‌ حمد و سوره‌خواند و آنان‌ ساكت‌ بودند، او ركوع‌ نمود آنان‌ نيز ركوع‌ كردند، او سجده‌ به‌جاآورد آنان‌ نيزسجده‌ كردند.
سپس‌ پيامبر خدا براي‌ ركعت‌ دوّم‌ به‌ پا خواست‌، و ديگر چيزي‌ از حمد و سورة‌ركعت‌ دوّم‌ نخواند تا نمازگزاران‌ به‌ صورت‌ فرادا ركعت‌ دوم‌ خود را به‌ پايان‌ بردند، و به‌يكديگر سلام‌ دادند، و جاي‌ خود را با گروه‌ محافظان‌ عوض‌ كردند، و در برابر دشمن‌ايستادند.
دستة‌ دوم‌ كه‌ تا كنون‌ در برابر دشمنان‌ ايستاده‌ بودند، باپيامبر(ص) اقامت‌ نمازجماعت‌ بستند. آن‌ جناب‌ تكبير گفت‌ آنان‌ نيز گفتند و در حال‌ قَرائت‌ پيامبر سكوت‌كردند. تا آن‌ حضرت‌ به‌ ركوع‌ رفت‌ آنان‌ نيز به‌ ركوع‌ رفتند آن‌ حضرت‌ سجده‌ نمود آنان‌ نيزبه‌ سجده‌ رفتند. آن‌ گاه‌ پيامبر خدا نشست‌ و تشهّد خواند و سلام‌ داد آنان‌ برخاستند و يك‌ركعت‌ باقي‌ مانده‌ خود را فرادا به‌ پايان‌ بردند، و در آخر به‌ يكديگر سلام‌ دادند؛ و اين‌ همان‌نماز خَوفي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ پيامبرش‌ دستور داده‌ است‌.
نماز شدّت‌ خوف‌ يا مُطارَدَه‌ كه‌ شامل‌ نگراني‌ از سَيل‌ و دَرنده‌ و غيره‌ بر جان‌مسلمانان‌ به‌ حكم‌ آية‌ شريفه‌: (حافظوُاعلي‌ الصَّلَواة‌ِ و الصَّلوة‌ِ الْوسطي‌َ و قُومُواللهِقانِتين‌َ. فَاِن‌ خِفْتُم‌ فَرِجالاً اَوْ رُكبَاناً فَاذا أَمِنْتُم‌ فَاذْكُروا اللهَ كَما علَّمَكُم‌ُ ما لم‌ تَكونواتَعلَمون‌َ).
در انجام‌ نماز به‌ خصوص‌ نماز مياني‌-ظهر يا صبح‌-كوشا باشيد، و از روي‌ خضوع‌و فرمان‌ برداري‌ براي‌ خدا به‌ پا خيزيد، و اگر به‌ خاطر خطر نگران‌ شديد نماز را در حال‌سواره‌ ياپياده‌ به‌ جا آريد.امّا هنگامي‌ كه‌ امنيّت‌ خود را باز يافتند. پس‌ خدا را ياد كنيد(نمازرا به‌ صورت‌ معمولي‌ بخوانيد)همان‌ گونه‌ كه‌ خداوند چيزهايي‌ را كه‌ مي‌دانستيد به‌ شماآموزش‌ داد.
بر اساس‌ قاعدة‌ فقهي‌: «اَلْمَيْسورُ لا يَسقُط‌ُ بالْمَعسُورِ» با حدّاقل‌ اَذكار و به‌ هرصورت‌ كه‌ مقدور باشد، انجام‌ مي‌گيرد. نماز خَوف‌ باتوجّه‌ به‌ آيات‌ ياد شده‌ به‌ دو نوع‌: خَوف‌و شدّت‌ خوف‌ يامُطارَدَه‌ دسته‌ بندي‌ مي‌شود، كه‌ معروف‌ترين‌ نماز خَوف‌ نوع‌ نخست‌ همان‌خَوف‌ ذات‌ِ الرّقاع‌ است‌، كه‌ براي‌ نخستين‌ بار توسط‌ شخص‌ نبي‌ّ اكرم‌(ص)، اِجرا شد، وكيفيت‌ آن‌ مورد پذيرش‌ همة‌ فقيهان‌ مذاهب‌ برجستة‌ اسلامي‌، جز حَنَفيان‌ است‌.
پيدا است‌، كه‌ منظور از بودن‌ پيامبر(ص) در ميان‌ مسلمانان‌ براي‌ اِقامه‌ نمازجَماعت‌ در صورت‌ وجود خوف‌ از عَدُو اين‌ نيست‌ كه‌ انجام‌ نماز خَوف‌ مشروط‌ به‌ حضورشخص‌ پيغمبراست‌.بلكه‌ مقصود حُضور امام‌ و پيشوايي‌ براي‌ اقامه‌ نماز جماعت‌ در ميان‌سربازان‌ و مجاهدان‌ اسلام‌ است‌. از اين‌ رو حضرت‌ علي‌ و امام‌ حسين‌ در صِفّين‌ و كربلاوحتّي‌ حُذيفة‌ بن‌ يَمان‌ در فتح‌ طبرستان‌ در بحبوحة‌ نبرد پس‌ از درگذشت‌ پيامبر نمازخوف‌ به‌ جاي‌ آوردند و ادعاي‌ منسوخ‌ شدن‌ اين‌ حكم‌ كه‌ از سوي‌ قاضي‌ اَبو يوسف‌ مطرح‌شده‌، بي‌ اساس‌ خواهد بود. و تأكيد آية‌ تشريع‌ نماز خَوف‌ بر اِقامه‌ آن‌ به‌ جَماعت‌ به‌ اِمامت‌آن‌ حضرت‌ حتّي‌ در ميدان‌ جنگ‌ با كفّار افزون‌ برمشروعيت‌ آن‌ بيان‌گر اهميّت‌ اصل‌ نمازآن‌ هم‌ به‌ جماعت‌، و در اوّل‌ وقت‌ مي‌باشد. مطمئناً چنين‌ نمازي‌ در تأمين‌ آرامش‌ روان‌رزمندگان‌ و بالا بردن‌ روحية‌ آنان‌ در نبرد با دشمنان‌ و هم‌دلي‌ و هماهنگي‌ مسلمانان‌،تأثير به‌ سزائي‌ داشته‌، و خواهد داشت‌. كه‌ شرايط‌ اجرايي‌ آن‌ از اين‌ قرار است‌:
1-مدافعان‌ مسلمان‌ در ميدان‌ نبرد دست‌ كم‌ قابل‌ تفريق‌ به‌ دو دسته‌ پاسدار ونمازگزار باشند.
2-دشمن‌ قوي‌ و نگراني‌ منطقي‌ از هجوم‌ دشمن‌ به‌ رزمندگان‌ در حال‌ نماز باشد.
3-نماز به‌ جماعت‌ و رو به‌ قبله‌ باشد، و دشمن‌ در جهت‌ قبله‌ مستقرّ نباشد.
4-حفظ‌ آمادگي‌ دفاعي‌ در حين‌ نماز با همراه‌ داشتن‌ اسلحه‌ اگر چه‌ خون‌ آلوده‌باشد.

چرا كه‌ نماز خَوف‌ از عدو، آتش‌ بس‌ موقّت‌ يك‌ جانبه‌ از سوي‌ فرمانده‌ مجاهدان‌مسلمان‌ به‌ دشمنان‌ اسلام‌ است‌. در ميدان‌ نبرد اگر مدافعان‌ اندك‌ و يا دشمن‌ نزديك‌ و يادر حال‌ زَد و خورد و درگيري‌، خَوف‌ شديد، باشد نماز مُطارَدَه‌ خوانده‌ مي‌شود. چنان‌ كه‌ اميرالمؤمنين‌ در ليلة‌ الهرير نمازش‌ در اذكار تسبيح‌ و تحميد و تكبير و تهليل‌ خلاصه‌ شده‌بود.

 دكتر سيد رضا موسوي‌

منبع : سبطین


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 4 بهمن 1391  ] [ 10:34 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

این شعر، سروده آقای مهدی علی محمدی برادر یک شهید است که در اشعار خود به لایه‌های انتظار، مباحث مربوط به یک فرد منتظر، و بصیرت منتظران می‌پردازد. وی در شعر خود که در نخستین سالروز حماسه «۹ دی» سروده است، به وقایع روز عاشورا و پاسخ ملت بابصیرت و ولایت‌مدار به فتنه‌گران پرداخته است.

 

 


 

هوا آشفته بود و شهر مجنون
زمین سر در گریبان، چشم پر خون

حماسه می‌خروشید از گلوشان
ز رگ‌ها خون غیرت سخت جوشان

که عاشورا کسی رقصیده؟ او کیست؟
چه کس با شاه دین جنگیده؟ کوفیست؟!

از این غم شهر گویا پر ز شیر است
دی از گرمای این دل‌ها چو تیر است

همه عمارگون، آماده، هوشیار
تمام شهر بیدارند، بیدار

کسی حرمت شکن آشوب کرده
شغالی بیشه را مخروب کرده

الا ای فتنه گر، شیطان، حرامی!
میان بیشه‌ی شیران خرامی؟!

شما، ای جمله عالم گوش دارید
کلام آوازه‌ی بر گوش دارید

به ایران، رهبری فرزانه داریم
اشارت او کند جان می‌سپاریم

الا ای فتنه‌گر، ما مرد جنگیم
برای رجمت ای ابلیس، سنگیم

چو شمشیر آخته، در دست اوییم!
بمیرید از حسد، سر مست اوییم

ابابیلیم اگر بر فیل‌هایید
چو ریگی نرم آخر زیر پایید

۹ دی سیل مردم باز جوشید
تمام سینه‌ها آخر خروشید

خس و خاشاک را از شهر راندند
سران فتنه زیر پای ماندند

ولی حرفیست بی پیرایه‌ای دوست
که این حرف از زبان یار حق گوست

“بصیرت ” یاب، بیدارست دشمن
ز حقد و کینه تبدار است دشمن

صف آراییست! اما در غبار است
میان فتنه ره دشوار و تار است

چراغ راه ما را جز ولیّ نیست
کسی رهبر به جز “سید علی ” نیست

 




[ شنبه 10 دی 1390  ] [ 08:04 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دَم                          جَرَس فریاد می دارد که بربندید محملها

 

امام حسین علیه السلام پس از آن که با دعوت مردم کوفه و نامه هاى فراوان و پى در پى آنان روبرو شد، تصمیم به هجرت از مکه به سوى کوفه گرفت .با این که برخى از آشنایان و بزرگان مدینه آن حضرت را از سفر به کوفه بر حذر کرده بودند و با دلایلى چند، تلاش کردند که وى را منصرف کنند، با این حال امام حسین علیه السلام سفر به کوفه را براى خویش تکلیف فرض ‍ کرد و به آن اقدام نمود.

امام حسین علیه السلام در روز ترویه (هشتم ذى الحجه) سال 60 قمرى به قصد کوفه، از مکه خارج گردید. قافله آل الله پس از رسیدن به سرزمین عراق، در منزلگاه «شراف» با سپاه یکهزار نفرى حر بن یزید ریاحى که از سوى عبیدالله بن زیاد براى تعقیب و یا نبرد با امام علیه السلام مأموریت یافته بود، مواجه گردید و از آن پس ، مسیر تاریخ به سوى دیگر کشیده شد.(1)شیخ مفید گوید:

چون صبح شد، امام حسین علیه السلام فرود آمد و نماز صبح خواند. دوباره سوار شد و با یاران خود سمت راست را پیش گرفت. می‌خواست یاران خود را از سپاه حر جدا کند، حر نیز می‌آمد و امام و یارانش را مانع می‌شد و می‌خواست آنان را به سمت کوفه برگرداند، آنان هم امتناع می‌کردند. چنین ادامه یافت تا به نینوا رسیدند. ناگهان اسب سواری را دیدند. سلاح بر تن و کمان بر دوش که از کوفه می‌آمد. او نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورده بود، با این مضمون:

اما بعد، چون نامه‌ام به تو رسید و فرستاده‌ام آمد، بر حسین تنگ بگیر و جز در سرزمین بی‌آب و خشک، فرود نیاورد. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام همواره همراه تو باشد تا خبر اجرای فرمان به من برسد. والسلام.

چون حر نامه را خواند، گفت: این نامه امیر عبیدالله است. دستور داده هر جا نامه رسید، بر شما سخت بگیرم. این هم فرستاده اوست و مأمور است که از من جدا نشود تا آنکه فرمان امیر را درباره شما اجرا کنم.  امام به او فرمود: وای بر تو! بگذار در این آبادی نینوا و غاضریه یا شفیه فرود آییم. گفت: به خدا نمی‌توانم بگذارم. این مرد را بر من جاسوس فرستاده‌اند. زهیر بن قین گفت: ای پسر پیامبر! من چنین می‌بینم که کار بعداً سخت‌تر خواهد شد. اکنون جنگیدن با این گروه برای ما آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از اینان می‌آیند و ما توان نبرد با آنان که می‌آیند را نداریم. امام حسین علیه السلام فرمود: من آغازگر جنگ نخواهم شد.(2)

به ناچار آن حضرت به همراه اهل بیت گرامی و اصحاب باوفایش در آن سرزمین فرود آمدند و حربن یزید نیز با سپاهیانش در مقابل آن حضرت، خیمه زدند.

ابن سعد نقل می‌کند: چون علی علیه السلام در مسیر صفین از کربلا گذشت و رو به روی روستای نینوا بر کرانه فرات قرار گرفت، ایستاد و خدمتکار خود را گفت که به ابا عبدالله خبر دهد به این سرزمین چه می‌گویند؟ گفت: کربلا. حضرت گریست تا آنکه زمین از اشکهایش‌ تر شد. فرمود: روزی خدمت پیامبر رسیدم که می‌گریست. سبب گریه را پرسیدم، فرمود: جبرئیل پیش من بود. مرا خبر داد که فرزندم حسین علیه السلام در کنار فرات در جایی به نام کربلا کشته می‌شود. سپس مشتی از خاک آن را برداشت و داد تا ببویمش. چشمانم پر از اشک شد.(3)

در روایت است زمانى که امام حسین علیه السلام به آن زمین رسیدند، پرسیدند: این سرزمین چه نام دارد؟ جواب دادند قادسیه، حضرت دوباره پرسیدند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض کردند نینوا. حضرت باز فرمودند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض ‍ کردند به این سرزمین طَفّ نیز می گویند، فرزند رسول خدا دوباره پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند این سرزمین را کربلا نیز مى گویند.

چون حضرت نام کربلا را شنیدند، فرمودند:

«اللّهمّ انّى اعوذ بِکَ مِنَ الکَربِ و البَلاء» (خدایا! پناه مى برم بر تو از سختی و بلا) (4)

و سپس فرمود: بایستید و پیش نروید. « ههنا مَناخُ رِکابِنا و مَحَطُّ رِحالِنا و مقتَلُ رجالِنا وَ مَسفَکُ دِمائِنَّا...» به خدا که محل فرود آمدنمان و سرزمین ریخته شدن خونمان همین جاست. اینجاست که حرمت ما را می‌شکنند، مردانمان و کودکانمان را می‌کشند. قبور ما در همینجا زیارتگاه خواهد شد. جدم رسول خدا صلی الله علیه و اله همین خاک را به من وعده داده و وعده او خلاف نیست. (5)

سپس در آن جا فرود آمدند و بارها را کنار فرات گشودند، خیمه‌ای برای حسین علیه السلام و خانواده و فرزندان او افراشته شد. خیمه برادران و عموزادگان را اطراف خیمه او زدند. آن امام مظلوم فرزندان و برادران و اهل بیت خود را جمع کرد، بعد نظری بر آنها انداخت و گریست و گفت:« خدایا! ما عترت پیامبر تو، محمد، هستیم. بنی‌امیّه ما را از حرم جدمان راندند و در حق ما جفا کردند. خدایا! حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر آنها پیروز گردان».

ام کلثوم، دختر امام علی علیه السلام، به امام علیه السلام گفت:«ای برادر! در این وادی احساس عجیبی دارم و اندوه هولناکی بر دل من سایه افکنده است».

امام حسین علیه السلام خواهر را دلداری داد و آرام کرد.(6)

خوارزمی گوید:

هنگامی که حسین علیه السلام وارد کربلا شد، برای یاران خود خطبه‌ای خواند و فرمود:

« اما بعد؛ مردم بَرده ی دنیایند، دین بر زبانشان است و آن را همچون غذایی می‌دانند که تا زمانی که مزه خوش داشته باشد، آن را نگاه می‌دارند، اما هنگامی که (مزه‌اش عوض شود و) آزمونی در کار باشد، تعداد دینداران اندک می‌شود...»(7)

در همان روز عبیدالله بن زیاد نامه ای بدین مضمون برای امام حسین علیه السلام نوشت:

خبر ورود تو به کربلا رسید. من از جانب یزید بن معاویه مأمورم سر بر بالین ننهم تا تو را بکشم و یا به حکم من و حکم یزید بن معاویه بازآیی. والسلام.

وقتی امام علیه السلام نامه ابن زیاد را خواند، فرمود:

« لا اَفلَحَ قَومٌ اشتَرَوا مَرضاتِ المَخلوُقِ بِسَخَطِ الخالِق» (رستگار نشوند آن گروهی که خشنودی مردم را با غضب پروردگار خریدند). (8)

سپس به اهل کوفه نامه‏ای نوشت تا گروهی از بزرگان کوفه ـ که مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در کربلا آگاه کند. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم کوفه شود. اما ستمگران پلید سفیر امام علیه‏السلام را دستگیر کرده و به شهادت رساندند. زمانی که خبر شهادت قیس به حضرت رسید، ایشان گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود:

«اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدکَ مَنْزِلاً کَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِکَ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ» (خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام هر کاری توانایی). (9)

 

پی نوشت:

1)      روزشمار تاریخ اسلام، روز دوم محرم سال 61 ه ق.

2)      الارشاد، ص226.

3)      طبقات، ج 47، ص 274.

4)      منتهى الآمال ص 354.

5)      الدمعة الساكبة ج 4، ص 254.

6)      مقتل الحسین مقرم، ص 193.

7)      مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 237.

8)      بحار الأنوار  ج‏44 ص 310.

9)      اللهوف على قتلى الطفوف ص77.

ابوالفضل صالح صدر

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 10:11 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 

 

 

از روزی که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه عطش جاری ساخته اند،از شبی که در پیاله دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند،دلمان یک حسینیه پر شور است.

در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه می زنند و اشکهای یتیم در خرابه چشم، بی قراری می کنند.

سینه ما تکیه ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ، که درب آن با کلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشک و مژگان، آب و جارو می شود.

ما دلهای شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم و اشک خود را نذر کربلا، و این « وقفنامه » به امضای حسین رسیده است.

صبحها وقتی سفره عزا گشوده می شود، دل روحمان گرسنه عاطفه و تشنه عشق می شود. ابتدا چند مشت «آب بیداری » به صورت جان می زنیم تا «خواب غفلت » را بشکنیم.

زیارتنامه را که می بینیم، چشممان آب می افتد و «السلام علیک » را که می شنویم، بوی خوش کربلا به مشام دل می رسد.

توده های بغض، در گلویمان متراکم می گردد و هوای دلمان ابری می شود و آسمان دیدگانمان بارانی!

سر سفره ذکر مصیبت، قندان دهانمان را پر از حبه قندهای «یا حسین » می کنیم و نمکدان چشممان دانه دانه اشک بر صورتمان می پاشد، به دهان که می رسد، قند و نمک در کاممان می آمیزد و این محلول شور و شیرین با درمان عشق ماست و ما نمک گیر سفره حسین می شویم و این است که تا آخر عمر، دست و دل از حسین بر نمی داریم.

آنگاه، جرعه جرعه زیارت عاشورا می نوشیم و سر سفره توسل، ولایت را لقمه لقمه در دهان کودکانمان می گذاریم.

در این خشکسالی دل و قحطی عشق، نم نم باران اشک، غنیمتی است!

خدایا!  ما را به چشمه کربلا تشنه تر کن!

و تو ای محرم!

 

تو آن كیمیاى دگرگونه‏سازى كه مرگ حیات آفرین را - به نام «شهادت‏» به اكسیر عشقى كه در التهاب سر انگشت ‏سحرآفرینت نهفته است، چو شهدى مصفا و شیرین به كام پذیرندگان مى‏چشانى.

تو آن خشم خونین خلق خدایى كه از حنجر سرخ و پاك شهیدان برون زد.

 تو بغض گلوى تمام ستمدیدگانى كه در كربلا ، نیمروزى به یكباره تركید و آن خون دل و دیده روزگار كه با خنجر كینه توز ستم، بر زمین ریخت.

الا اى محرم! تو به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بیداد، قامت كشیدند و در صفحه سرخ تاریخ، زیباترین نقش جاوید را آفریدند، تو آن آشناى كهن یاد و دشمن‏ستیزى كه همواره در یادشانى.

الا اى محرم!...

 

جواد محدثی

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 10:10 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

کربلا سرزمینی پر از رمز و راز و ناگفته هایی که هر کدام برای سعادت یک امّت کافی است!

محرم تنها بهانه ای است برای پرداختن به اسرار کربلا وگرنه کل ارضٍ کربلا و کل یومٍ عاشوراست!


حائر حسینی چیست؟!

حائر در لغت از "حَیَر" گرفته شده است و به معنی گودالی است که آب در آن جمع می شود و حائر به مکانی گفته می شود که آب در آن جا جمع می شودو دوَران پیدا می کند.

قضیه از آن قرار است که:

متوکل عباسی در سال 236 ه.ق امر کرد که روضه مقدسه حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را با زمین هموار کردند و برای زراعت، آب به آن بستند، امّا هر چه سعی کردند آب به قبر مقدس جاری نشد و آبها به روی هم برمی گشتند. امر کرد که گاو ببندند و شخم بزنند. امّا گاوها نیز قدم از قدم برنداشتند و این سبب حیرت خلایق شد. لذا آن زمین را "حائر" نامیدند.
لذا لازم است زائران کربلای حسینی(علیه السلام) به فتوای مرجع تقلید شان در مورد اماکن تخییر مراجعه نمایند اما کسانی که می خواهند عمل به احتیاط کنند نمازشان را باید شکسته بخوانند. زیرا تمام خواندن نماز افضل است و دارای فضیلت می باشد اما شکسته خواندن آن موافق احتیاط می باشد
محدوده حائر حسینی کجاست؟


بحثی که در اینجا مطرح است این است که چه مقدار از اطراف قبر مطهر امام حسین(علیه السلام) حائر محسوب می شود؟ مرحوم علامه مجلسی اقوال متعددی را از علماء در این رابطه نقل کرده است و آنچه در نظر شریف خود ایشان تقویت دارد این است که مراد از حائر آن مقدار از مساحتی است که دیوارهای صحن، آن را احاطه کرده است. در نتیجه خود صحن از همه اطراف و ساختمان هایی که به قبه ی شریف متصل است و همچنین مسجدی که در پشت آن قبّه قرار دارد، جزء حائر محسوب می شوند. آنچه مشهور میان اهالی کربلاست و از گذشتگان به آنها ارث رسیده و همچنین ظاهر کلمات اکثر اصحاب، همین است.

مرحوم صاحب جواهر نیز در تفسیر حائر، همین معنا را انتخاب کرده است، هر چند احتیاط آن است که صحن مطهر را جزء حائر ندانند و به حرم مطهر و رواق ها و مسجد بالای سر قناعت کنند. به ویژه آن که در گذشته حرم تا این اندازه توسعه نداشته است.

 

ضریح امام حسین

حائر حسینی چه فضایلی دارد؟

مشخص است که محدوده ی حائر که شامل روضه مقدس سیدالشهداء شامل قبر مطهر و رواقها و حرم آن حضرت می شود از شرافت و قداست خاصی برخوردار است و روایات بسیاری در فضیلت آن وارد شده است. از جمله آن که استجابت دعا در این محدوده در روایات شیعی ذکر شده است. امّا در مورد آن که در محدوده ی حائر حسینی(علیه السلام) می توان نماز را به تمام خواند یا آن که باید شکسته خوانده شود، میان علماء و فقهای معاصر اختلاف نظر وجود دارد.

 
نماز تمام یا شکسته؟!

آیت الله شبیری زنجانی فرموده اند که مسافر در این مکان هم، باید نمازش را قصر یعنی شکسته بخواند. اما آیت الله گلپایگانی و نیز آیت الله صافی حکم به تخییر در اطراف ضریح مقدس داده اند.

اما در فاصله دورتر از اطراف ضریح مقدس احتیاط واجب شکسته خواندن است.
متوکل عباسی در سال 236 ه.ق امر کرد که روضه مقدسه حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) را با زمین هموار کردند و برای زراعت، آب به آن بستند، امّا هر چه سعی کردند آب به قبر مقدس جاری نشد و آبها به روی هم برمی گشتند. امر کرد که گاو ببندند و شخم بزنند. امّا گاوها نیز قدم از قدم برنداشتند و این سبب حیرت خلایق شد. لذا آن زمین را "حائر" نامیدند

از نظر آیت الله مکارم و تبریزی و نیز خویی و بهجت همگی تخییر در محدوده ی حرم است یعنی می توان کامل و یا شکسته خواند. آیت الله سیستانی در حرم تا شعاع 5/11 متر از قبر مقدس را تخییر می دانند و آیت الله اراکی در تمام روضه اجازه ی تخییر داده اند. از نظر امام خمینی و آیت الله خامنه ای و نیز آیت الله فاضل لنکرانی در حرم و رواق ها و بلکه حتی در مسجد متصل به حرم تخییر در شکسته و یا کامل خواندن نمازهای چهار رکعتی وجود دارد.

لذا لازم است زائران کربلای حسینی(علیه السلام) به فتوای مرجع تقلید شان در مورد اماکن تخییر مراجعه نمایند اما کسانی که می خواهند عمل به احتیاط کنند نمازشان را باید شکسته بخوانند. زیرا تمام خواندن نماز افضل است و دارای فضیلت می باشد اما شکسته خواندن آن موافق احتیاط می باشد.

 
پایان سخن ...

چه کربلایی است که انسان چنین مدهوش است .....

به راستی در این سرزمین چه روی داده است که از فقه و احکام و شرعیات بگیر تا باطن و معنویات و استجابت دعا و الی آخر و همگی در همین جا ... یعنی کربلا ....

 

ن. رادفر

بخش احکام اسلامی تبیان

منابع و مآخذ

1- منتخب التواریخ – ص 508

2- مفاتیح نوین – ص 438و439

3- توضیح المسائل مراجع – ج1 – ص 728 – مسأله ی 1356
 




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:33 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 تربيت صحيح
فرزندان از ضرورى‏ترين وظايف والدين به
شمارمى‏آيد. انجام دادن اين وظيفه مهم، حساس
و ظريف بدون تكيه‏برديدگاههاى صاحب نظران
آگاه و مطمئن ممكن نيست. ما معتقديم
كه‏معصومان(عليهم السلام)در همه ابعاد
هدايتى و تربيتى الگوهايى‏كامل و مطمئن به
شمار مى‏آيند و تكيه برديدگاهها و
رفتارهاى‏تربيتى آنان در مسير تحقق وظيفه
خطير تربيت فرزندان، بهترين ره‏توشه است.
معصومان( عليهم السلام)همه نور واحد بوده، هدف
مشترك‏داشتند; ولى به اقتضاى گوناگونى
موقعيتها در سيره تربيتى آنان‏ديدگاهها و
رفتارهاى تربيتى گوناگون به چشم مى‏خورد.
كنارهم‏نهادن مجموعه ديدگاهها و رفتارهاى
تربيتى آنان الگويى كامل ازنظام تربيتى اسلام
عرضه مى‏كند. در ميان
معصومان(عليهم‏السلام)امام حسين(ع)از موقعيت
ويژه‏اى برخوردار است و اين موقعيت‏به زندگى
و سيره تربيتى آن حضرت برجستگى خاصى بخشيده
است. اين مقاله برآن است تا نكاتى از سيره
تربيتى آن حضرت را دردو بخش ارائه كند. بخش اول
برخى نكات تربيتى است كه تا پيش از حادثه
كربلا تحقق‏يافته و به ما رسيده است و بخش دوم
نگاهى مستقل به حادثه عظيم‏كربلا و بيان نكات
تربيتى آن. ذكر اين نكته مفيد مى‏نمايد كه
ازبخش پايانى عمر شريف حضرت يعنى زمان تحقق
حادثه كربلا نكات‏تربيتى بيشترى در دسترس
داريم. سبب اين امر دو چيز مى‏تواندباشد: نخست
آنكه حادثه كربلا به خاطر بى‏نظير بودن آن
بيش ازسايرحوادث موردتوجه سيره نويسان و
مورخان واقع گرديد وبنابراين، اسناد بيشترى
از آن در دسترس است كه مى‏توان از لابلاى‏آن
نكات تربيتى بيشترى كشف كرد; و ديگر آنكه در
اين مقطع ازعمر شريف حضرت، فرزندان و اهل‏بيت
او به طور مستقيم همراهش‏بودند و در نتيجه
زمينه بروز نكات تربيتى بيشترى فراهم
بوده‏است; و شايد اين امر، يكى از اسرار پاى
فشارى امام بر حضوراهل‏بيت در كربلا بوده
است. از اين رو، شايسته است پژوهشگران‏عرصه
تربيت اسلامى فرصت را غنيمت‏شمرده، حادثه
كربلا را باتوجهى‏عميق‏تر از منظر
تربيت‏بنگرند ونكات تربيتى سودمندى را از
آن‏استخراج كنند. بخش اول زمينه سازى تربيت
در مكتب اهل‏بيت(عليهم السلام)نه تنها تربيت
فرزندان از لحظه‏تولد مورد توجه بوده بلكه به
زمينه‏هاى تربيت و شرايط قبل ازتولد و بلكه
حتى قبل از انعقاد نطفه نيز توجه خاص شده است.
ازاين رو در روايات معصومان(عليهم السلام)
زمينه‏ها و شرايط مطلوب‏و نامطلوب انعقاد
نطفه بيان گرديد. از جمله اين نكات پرهيزكردن
از همبسترى در شبى است كه انسان قصد مسافرت
دارد. امام‏حسين(ع)خطاب به اصحابش فرمود:
«اجتنبوا الغشيان فى‏الليله التى تريدون
فيها السفر فان من‏فعل ذالك ثم رزق ولدا كان
احولا» از همبستر شدن با همسرانتان در شبى كه
قصد مسافرت داريدبپرهيزيد; (زيرا)اگر در اثر
آن فرزندى روزى شود احول(لوچ)خواهدبود.» (1)
اظهار محبت‏به فرزندان محبت‏به فرزندان
امرى درونى است كه خداوند آن را در دل‏والدين
به وديعت نهاده است. اما آنچه در اين ميان مهم
مى‏نمايدو آثار تربيتى در پى دارد ابراز آن
است. اين امرى اختيارى است‏و والدين و مربيان
مى‏توانند در پرتو آن زمينه تربيت صحيح
رافراهم آورند. چه بسيارند والدينى كه در
برابر فرزندان خود محبت فراوان‏دارند اما آن
را ابراز نمى‏كنند در حالى كه محبت وقتى
سازنده وتاثير گذار خواهد بود كه فرد مورد
محبت از آن آگاهى يابد.امام حسين(ع)به عنوان
الگوى تربيتى مطمئن و كامل محبت‏به‏فرزندان
را از نيازهاى ضرورى آنان دانسته، در قالبهاى
گوناگون‏به ابراز آن مى‏پرداخت. گاه با در
آغوش گرفتن و به سينه‏چسبانيدن خردسالان،
زمانى با بوسيدن آنان و گاه با به زبان‏آوردن
كلمات شيرين و محبت‏آميز. عبيدالله بن عتبه
چنين مى‏گويد: «كنت عندالحسين بن
على(عليهماالسلام)اذ دخل على بن
الحسين‏الاصغر فدعاه الحسين(ع)و ضمه اليه ضما
و قبل مابين عينيه ثم‏قال: بابى‏انت اطيب
ريحك و احسن خلقك...» (2) «نزد حسين بن على(ع)بودم
كه على بن حسين(ع)وارد شد. حسين(ع)(امام
سجاد(ع))او را صدا زد، در آغوش گرفت و به
سينه‏چسبانيد، ميان دو چشمش را بوسيد و سپس
فرمود: پدرم به فدايت‏باد، چقدر خوشبو و
زيبايى!» تشويق فرزندان در برابر كار خوب آنان
يكى از شيوه‏هاى تربيتى مورد اتفاق صاحب
نظران عرصه تعليم وتربيت، شيوه كارآمد تشويق
است. تشويق به جا و متناسب با فعاليت‏انجام
شده، به ايجاد انگيزه در فرد منجر شده، به
تكرار و تقويت‏رفتار مى‏انجامد. چه بسا
فرزندان از ارزش و اعتبار صفات مثبت‏خود
آگاهى‏نداشته، در نتيجه به شخصيت‏حقيقى و
توانمنديهاى ثبت‏خويش‏پى‏نبرده، خود را در
مقايسه با ديگران ناچيز به شمار آورند. ازاين
رو والدين و مربيان بايد ويژگيهاى مثبت
فرزندان را كشف وبرجسته سازند; مورد ستايش و
تشويق قرار دهند. در فرهنگ اسلامى‏كه تربيت
دينى و اخلاقى فرزندان در كانون توجه است.
برتشويق‏فرزندان هنگام بروز رفتارهاى دينى و
برجسته كردن صفات اخلاقى ومعنوى آنان بسيار
تاكيد شده است. امام سجاد(ع)فرمود: من
به‏بيمارى شديدى مبتلا شدم. پدرم بربالينم
آمد و فرمود: ماتشتهى؟ فقلت: اشتهى ان اكون ممن
لااقترح (3) على الله ربى‏مايدبره‏لى، فقال
لى: احسنت ضاهيت ابراهيم الخليل صلوات الله
عليه حيث قال‏جبرئيل(ع): هل من حاجه؟ فقال: لا
اقترح على ربى بل حسبى‏الله و نعم الوكيل.» (4)
چه خواسته‏اى دارى؟ عرض كردم: دوست دارم از
كسانى باشم كه‏درباره آنچه خداوند برايم
تدبير كرده، نپرسم؟ پدرم در مقابل‏اين جمله
به من آفرين گفت و فرمود: تو مانند ابراهيم
خليلى; به‏هنگام گرفتارى جبرئيل نزدش آمد و
پرسيد: از ما كمك مى‏خواهى؟ اودر جواب
فرمود:(درباره آنچه پيش آمده)از خداوند سؤال
نمى‏كنم. خداوند مرا كافى است و او بهترين
وكيل است. در اين حديث ملاحظه مى‏شود كه‏امام
حسين(ع)در مقابل پاسخ عارفانه و دلنشين فرزندش
كه‏براساس ظاهر حديث، سن و سال چندانى هم
نداشت. جمله «احسنت‏»را به كار برد و او را به
«ابراهيم خليل‏» تشبيه كرد. اهميت آموزشهاى
دينى فرزندان و قدردانى از معلمان و مربيان در
اسلام دانش آموزى مورد اهتمام شديد بوده و
رهبران دينى‏پيروان خود را به آموزش و
اندوختن دانش، به ويژه معارف دينى،تشويق
كرده‏اند. براساس سخنان معصومان(عليهم
السلام)، معلمان و مربيان، به‏خصوص آنان كه
در تعليم آموزه‏هاى دينى مى‏كوشند، حق
بزرگى‏برجامعه دارند و بايد تلاش
صادقانه‏شان مورد قدردانى و
سپاسگزارى‏قرارگيرد تا رغبت و انگيزه بيشترى
بيابند. مرحوم بحرانى درحليه‏الابرار از شيخ
فخرالدين نجفى كه از فضلا و زهاد بود. چنان نقل
كرده كه شخصى به نام عبدالرحمان در مدينه معلم
كودكان‏بود و يكى از فرزندان امام حسين(ع)به
نام «جعفر» نزدش آموزش‏مى‏ديد. معلم جمله
«الحمدلله رب العالمين‏» را به جعفر
تعليم‏داد. هنگامى كه جعفر اين جمله را براى
پدر قرائت كرد، حضرت‏معلم فرزندش را
فراخواند و هزار دينار و هزار حله... به اوهديه
داد. وقتى‏حضرت به خاطر پاداش زياد مورد پرسش
قرار گرفت، در جواب فرمود: «و انى تساوى عطيتى
هذا بتعليمه الحمدلله رب العالمين‏» . هديه
من برابر با تعليم «الحمدلله رب العالمين‏»
است. (5) احترام به انتخاب جوان در امر ازدواج
جوانان به سبب كمى تجربه به استفاده از تجارب
و نصايح والدين‏نيازمندند، اما آنان ديگر
دوران كودكى و نوجوانى را پشت‏سرگذاشته و به
حدى از رشد رسيده‏اند كه خود حق انتخاب
داشته،براى خود تصميم بگيرند. از اين‏رو،
شايسته است والدين در دوران‏كودكى و نوجوانى
زمينه استقلال و قدرت تصميم‏گيرى آنها را
فراهم‏آورده، آنان را چنان تربيت كنند كه سمت
انتخابهاى معقول وتصميمهايى منطقى پيش روند و
مصالح واقعيشان را بر منافع آنى وزودگذر
ترجيح دهند. اگر فرزندان به اين حد از رشد و
استقلال‏رسيدند، بايد به آنان اعتماد كرد و
به تصميمها و انتخابهاشان‏احترام نهاد. جوان
در طول زندگى با انتخابهاى گوناگون رو
به‏روست و يكى از مهمترين آنها گزينش
همسراست. در اين مساله،چنانچه فرزند از قدرت
انتخاب صحيح و معقول برخوردار است، بايدبه وى
حق انتخاب داد و از ازدواجهاى تحميلى پرهيز
كرد. حسن (6) ،فرزند امام حسن مجتبى(ع)يكى از
دختران امام حسين(ع)راخواستگارى كرد. امام
حسين(ع)به او فرمود: «اختر يا بنى اجتهما
اليك.» فرزندم! هر كدام را بيشتر دوست دارى
انتخاب كن. فرزند امام مجتبى(ع)شرم كرد و جوابى
نداد. آنگاه امام حسين(ع)فرمود: من دخترم فاطمه
را برايت انتخاب‏كرده‏ام; زيرا او به مادرم
فاطمه دختر رسول خدا(ص)شبيه‏تر است.» (7)
ملاحظه مى‏شود با اين كه فرزند امام
مجتبى(ع)به احترام عمو ودخترانش به طور مشخص
از دختر خاصى خواستگارى نكرد و امر را
به‏عمويش وانهاد; امام حسين(ع)به انتخاب
وعلاقه فرزند برادرش اهميت‏داد و از او
خواست‏خودش آن را كه بيشتر دوست دارد به
همسرى‏برگزيند. تربيت عملى بى‏ترديد
مؤثرترين عامل در تربيت اخلاقى و دينى
فرزندان‏رفتارهاى درست والدين است. پرواضح
است كه زبان رفتار از زبان‏گفتار بسى‏نافذتر
است و در عمل آثارى نهفته است كه هرگز ازگفتار
برنمى آيد. كودك و نوجوانى كه پيوسته شاهد
اعمال نيك‏والدين است، بطور غير مستقيم
سرمشق مى‏گيرد و به انجام كارهاى‏نيك تشويق
مى‏گردد. در سيره تربيتى ائمه
اطهار(عليهم‏السلام)تربيت‏با رفتار و عمل
بارزترين بعد تربيت است. فرزندان‏ائمه(عليهم
السلام)با ديدن رفتار آنان سرمشق گرفته،
عمل‏مى‏كردند. شعيب بن عبدالرحمن خزائى
مى‏گويد: هنگامى كه امام‏حسين(ع)در كربلا به
شهادت رسيد بردوشش نشانه‏اى وجود داشت.
ازامام سجاد(ع)درباره آن پرسيدند، امام
سجاد(ع)بسيار گريست وفرمود: «اين، اثر بارهاى
غذايى است كه پدرم بردوشش حمل مى‏كردو به
خانه‏هاى تهيدستان مى‏برد.» (8) آرى، امام
سجاد(ع)پيوسته اين رفتار را از پدرش مشاهده
كرد وسرمشق گرفت و عمل كرد. بدين سبب، امام
باقر(ع) فرمود: «(پدرم)على بن الحسين(ع)شبها
كيسه نان بردوش حمل مى‏كرد
و(به‏مستمندان)صدقه مى‏داد.» (9) پى‏نوشتها: 1-
موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 711. 2- بحار
الانوار 3- اقترحت عليه شيئا: سالته اياه من
غير روية و منه الحديث‏« ان رسول الله(ص) لا
يقترح على ربه فى شى‏ء يامره به‏»(مجمع
البحرين، طريحى، ج 2، ص 404.) 4- بحار الانوار، ج
46، ص 67، ح 34. 5- حلية الابرار، سيد هاشم بحرانى،
ج 1، ص 582. 6- در كتب سيره و تاريخ ائمه(ع) از حسن
به عنوان يكى از فرزندان امام مجتبى(ع) ياد
شده، شيخ مفيد در الارشاد از او چنين ياد
مى‏كند: « و اما حسن بن احلسن فكان جليلا،
رئيسا، فاضلا، ورعا...»(الارشاد، ص 196، مناقب
آل ابى‏طالب، ج 3، ص 192، بحار الانوار، ج 44، ص
163، عوالم، ج 2، ص 306.) 7- موسوعة كلمات الامام
الحسين(ع)، ص 632. 8- حلية الابرار، ج 1، ص 582. 9-
مناقب آل ابى‏طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 153.
على‏همت‏بنارى




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:29 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

ايرانيان همچون ديگر ملتها دين اسلام را به
اين دليل پذيرفتند كه دينى آسمانى است و
فرامين آن خدايى و پيام آن با پيام فطرت
سازگار است. در اين مكتب است كه ارزشهايى نظير
شهادت و جهاد معنى مى‏دهد و شهيد قداست و
ظمت‏خاصى مى‏يابد و شهادت به كام مجاهد
شيرين‏تر از عسل مى‏گردد. و به كوشش‏كنندگان
راه حق مژده هدايت داده مى‏شود: «الذين
جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (بقره /132) و
مظاهر اين مكتب ارج مى‏يابند و شايسته‏ترين
خويهاى آسمانى: ايثار، بيداردلى، ثبات بر
طريق حق، فداكارى، مروت، وظيفه‏شناسى تجلى
مى‏نمايد. نظر به اين كه در اين مقال سخن از
اسوه‏هاى تربيتى و اخلاقى است. نخست تربيت و
اخلاق را به اجمال تعريف مى‏كنيم سپس به
معرفى مظاهر و نمونه‏هاى تربيت و اخلاق در
نهضت‏حسينى مى‏پردازيم:


ادامه مطلب

[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:29 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 در جامعة اسلامي بايد
كوشيد تا مردم را از اعتقادات جاهلانه و خرافي
دور نگه داشت و مباني اعتقادي، اصولي و صحيح
اسلامي را در آنان پرورش داد، تا از اين قدرت
مردمي بتوان در جهت پيشبرد اهداف اسلام ناب
محمّدي ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ
استفادة بهينه كرد. رسيدن به اين هدف جز با
برنامه‌ريزي‌ها و سياستگذاري‌هاي كلان و
دراز مدت و همه جانبة فرهنگي ـ اجتماعي و با
حضور فعال و منطقي رسانه‌هاي جمعي همچون صدا
و سيما و مطبوعات، حاصل نمي‌شود. نخبگان،
برنامه‌ريزان و سياستگذاران بايد با تمام
قوا تلاش كنند؛ زيرا مسؤوليّت اساسي در تقويت
يا تغيير نگرش‌ها بر عهدة آنها نهاده شده است.
پارتو، نخبگان را اين‌گونه تعريف مي‌كند:
«برگزيدگان كساني هستند كه داراي خصوصيّات
استثنايي و منحصر به فردند و استعداد و
توانايي‌هاي عالي در زمينة كار خود يا در
بعضي فعاليّت‌ها دارند». وي نخبگان را از
اعضاي ممتاز جامعه برمي‌شمارد، يعني افرادي
كه بر اثر خصوصيّات ممتازشان صاحب قدرت يا
شخصيت مي‌گردند.[1] به نظر پارتو، جامعه از
توده‌ها و نخبگان ساخته شده است و تنها
نخبگان مسؤول و سازندة تحولاتند. وي مردم را
از لحاظ جسمي، اخلاقي و هوشي نابرابر
مي‌داند، و مي‌گويد: «در هر جامعه و در هر يك
از گروه‌ها و طبقات آن بعضي افراد از ديگران
مستعدترند و نخبگان مستعدترين افراد هر گروه
و جامعه هستند».[2] بنابراين، بايد زمينة كژروي
و انحراف خواص را مسدود كرد و زمينة لازم را
براي رشد و تعالي آنها و در نهايت تصحيح افكار
عمومي فراهم آورد. در اين راستا بايد پس از
شناخت زمينة كژروي‌ها، با آنها برخورد جدي و
سازنده صورت پذيرد. مهم‌ترين زمينه‌هاي
كژروي خواص را مي‌توان در موارد زير جست‌وجو
كرد: 1. بازگشت به جاهليت: اين عامل از
خطرناك‌ترين عوامل انحراف خواص محسوب
مي‌شود. در صدر اسلام برخي از خواص هنوز
سنت‌هاي جاهلي را ترك نكرده بودند. مبارزة
پيامبر با اين سنّت‌ها موقتاً اين آتش را
خاموش كرد. ايشان در خطبة حجة الوداع بر ابطال
تمام سنت‌ها و قوانين جاهلي تأكيد كردند، اما
عده‌اي از خواص در يكي دو ماه باقي مانده از
حيات آن حضرت نيز با اتكا بر همان سنت‌هاي
جاهلي، برخوردهايي با آن حضرت و دستورهايشان
كردند. نپذيرفتن اُسامةبن زيد به بهانة كمي سن
يا اعتراض اعرابي گستاخ و بي‌شرم به پيامبر
اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ در
انتخاب علي ـ عليه السّلام ـ به جانشيني و
تقاضاي نزول عذاب (سَئَلَ سائِلٌ بعذابٍ
واقعٍ)[3] و تجمع در سقيفه، متأثّر از اين عوامل
بود. زيرا آنها براي اثبات حقّانيت خود دلايل
ديني ارائه نكردند، بلكه فقط استدلال‌هاي
قبيله‌اي و جاهلي مطرح كردند. پنجاه سال پس از
ظهور اسلام و برتري دادن و ملاك تقوا و اخوّت
بر معيارهاي جاهلي، هنوز در انديشه افرادي
مانند «اشعث‌بن قيس» و بسياري از همفكرانش،
«نزار» و «مضر» در مقابل يكديگر قرار
مي‌گيرند و در مقابل پيشنهاد امام علي ـ عليه
السّلام ـ براي حكميت عبدالله‌بن عباس
مي‌گويند: «به خدا سوگند، نمي‌گذاريم دو نفر
از قبيله «مضر» براي ما حكميت كنند. 2.
امتيازخواهي: احساس برتري‌جويي از ديگر
كژروي‌هاي خواص است. بعضي از خواص انتظار
دارند از حقوق سياسي، اجتماعي و اقتصادي
بيشتري برخوردار باشند و امتيازات وارث
بيشتري از انقلاب و حكومت ببرند. اين گروه با
اين كه از مبارزان نخستين يا كارگزاران اصلي
نظام و خدمتگزاران مهم هستند، ولي اين
امتيازات نابجا را حق ويژه، مشروع و موجّه خود
مي‌دانند و اين همان مشكل رواني بزرگي بود كه
خواصي از اصحاب همچون زبير، سعدبن
ابي‌وقّاص، طلحه، عبدالرحمن‌بن عوف و ... را
فريفت و به بيراهه كشانيد. 3. عافيت‌طلبي: برخي
از خواص مردان دورة آرامشند نه دورة خطر.
هماناني كه در اُحد، ايثار و جانفشاني نكردند
و در خندق به گاه رجز‌خواني‌هاي عمروبن
عبدود پنهان شدند و در خيبر افتخاري كسب
نكردند، در جنگ حنين رجز «لانَغْلِبُ
الْيَوْمَ مِنْ قِلَّةٍ» سردادند، به هنگام
هجوم هوازن پراكنده شدند و در حديبيه سفارت
پيامبر را نپذيرفتند. قاعدان مدينه در عصر
رسول الله ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و
قاعدان كوفه در عصر علي ـ عليه السّلام ـ از
اين دسته‌اند. 4. نفاق و دورويي: از نقش خواص
فرصت‌طلب و منافق و چند چهره نبايد غافل ماند.
آنان‌كه از آغاز نيز ايمان واقعي نياورده
بودند اما از بزرگان و صاحب نفوذ بودند و به
تدريج ماهيت واقعي خود را نشان مي‌دادند.
«عبدالله‌بن اُبيّ» از معروف‌ترين آنان بود.
نفاق را نبايد مخصوص او و پيروانش دانست؛ چرا
كه نفاق در بين خواص پيامبر ـ صلي اللّه عليه و
آله و سلّم ـ نيز نفوذ كرده بود، به طوري كه
پيامبر در سال نهم در بازگشت از تبوك، مورد
سوء قصد برخي از همين خواص قرار گرفت، ولي
هيچ‌گاه به روشني اسامي اين افراد فاش نشد. 5.
غفلت: غفلت از درك صحيح اوضاع زمان، از آفات و
بيماري‌هاي خواص است. آن‌چنان كه غفلت خواص
از خيانت عوام هم خطرناك‌تر است. اگر صدها
صحابي ك بعدها در سال 36 ق در مسجد كوفه
برخاستند و شهادت دادند كه خود، شاهد عيني
غدير‌خم بوده‌اند،[4] در روز رحلت پيامبر ـ
صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ به ولايت وصي بر
حق او گردن مي‌نهادند، تاريخ به گونة ديگري
ورق مي‌خورد؟ اگر زمينه لازم را براي نوشتن
وصيت‌نامه پيامبر فراهم مي‌كردند، چه
مي‌شد؟ اگر غفلت خواص را خيانت ندانيم چه
نامي بايد بر آن بگذاريم؟ 6. آسيب‌هاي اخلاقي:
خواص در معرض آفاتي چون عجب، حسد، تكبر، غرور،
تحريف خويشتن، نفاق و دورويي هستند كه در
تحليل دقيق، سرآغاز همة زشتي‌ها، دنيازدگي
خواص است. الف) عجب: عجب، بزرگ شمردن كردار نيك
در چشم انسان و شاد شدن به آن است. روي آوردن
مردم به خواص موجب مي‌شود كه تصوير
وارونه‌اي از خود بيابند و تصور كنند كه از
مردم ممتاز هستند و راه تكبر و غرور بپيمايند.
اقبال مردم به ويژه اگر با تملق و چاپلوسي
همراه باشد، شخصيت واقعي فرد را از او
مي‌گيرد؛ زيرا در آن صورت قوة واهمه فعال
شده، فرد تصور وهمي از خود مي‌سازد. (اقبال
مردم) ، (برانگيخته شدن اوهام) ، (تصوير وارونه
از خود) ، (خود بزرگ‌بيني). مولوي مصداق آشكار
چنين آفتي را در فرعون نشان مي‌دهد: سجده خلق
از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور كرد
گفتن هر يك خداوند و مَلِك آن‌‌‌‌‌‌‌چنان
كردش زوهمي مُنْهَتِك كه به دعوي الهي شد دلير
اژدها گشت و نمي‌شد هيچ سير[5] ب) حسد: «مراد از
حسد حالتي نفساني است كه صاحب آن آرزو كند سلب
كمال و نعمت متوهّمي را از غير، چه آن نعمت را
خود دارا باشد يا نه و چه بخواهد به خودش برسد
يا نه».[6] خواص بيش از ديگران در معرض اين آفت
هستند؛ زيرا منزلت اجتماعي آنها باعث مي‌شود
كه دعوي برابري با رهبران جامعه را داشته
باشند و بر آنها حسد بورزند. در تاريخ تمدن
اسلامي، منشأ بسياري از فتنه‌ها و انحرافاتي
كه به دست خواص به وقوع پيوسته، حسد آنها بوده
است. اما تودة مردم كه از آنها پيروي مي‌كنند
از وقوف به انگيزه‌هاي مبتني بر حسد،
عاجزند.[7] ج) نفاق و دورويي: منزلت اجتماعي
خواص، آنها را در معرض نفاق و دورويي قرار
مي‌دهد. مراد از نفاق در اين جا، نفاق در
كردار و اخلاق است نه در باورها. خواص بيش از
آن كه صريح و شفاف رفتار كنند، ايفاي نقش
مي‌كنند و اين در نهايت آنها را به نوعي نفاق
و كتمان حقيقت و تخريف واقعيت مي‌كشاند.[8] د)
دنيادوستي: منشأ آفات اخلاقي، دنيادوستي است.
آنچه خواص را در مواضع بحراني مي‌لغزاند و
دل‌هاشان را تباه مي‌سازد، حبّ دنياست.
دنيازدگي سرآغاز همة زشتي‌هاست. 7. نفوذ
انديشه‌هاي بيگانه: پذيرش فرهنگ و آداب
بيگانگان، آفتي است كه خواص را تهديد مي‌كند.
عوام تابع خواص هستند. اين خواصند كه
مي‌توانند به خارج سفر كنند و با دگرانديشان
ارتباط برقرار كنند. نفوذ انديشه‌هاي بيگانه
از طريق همين خواص است، گاهي از طريق خواص
طرفدار باطل و گاهي هم از طريق خواص طرفدار
حق، كه فكر مي‌كنند قصد خدمت دارند. عامل
استحالة جامعه اسلامي و كارآمد شدن
تهاجم‌فرهنگي، خواص هستند؛ يعني جز از راه
خواص استحاله و تهاجم‌فرهنگي غيرممكن است و
همين طيفند كه مجذوب و مرعوب مي‌شوند. 8. خسته
شدن و بريدن در برابر فشارها: اين تحليل خواص
است كه مي‌گويند: سرانجام امريكا چه مي‌شود؟
استفاده از دنيا چه مي‌شود؟ اين همه، برخاسته
از مصلحت‌انديشي است. در حقيقت آنها از اصول
انقلابي خود بريده‌اند كه مي‌گويند تا كي
رويارويي با ابرقدرتي چون امريكا؟ تا كي بايد
بجنگيم؟ تا كي بايد محاصره اقتصادي را تحمل
كنيم؟ مگر نمي‌شود از راه مذاكره كاري كرد؟
اينها سخنان خواص است نه عوام. بايد توجه داشت
كه هوشياري در برابر اين مسايل تنها راه نجات
است. بعضي از خواص در زمان حضرت امير ـ عليه
السّلام ـ آن‌گاه كه نياز به جانبازي و
فداكاري در راه دين احساس مي‌شد، شعار زندگي
سر مي‌دادند. همچنين خواص منحرف، در برابر
دعوت امام حسن ـ عليه السّلام ـ براي مبارزه و
احياي ارزش‌ها، شعار البَقيَّةَ،
البَقيَّةَ را پيشة خود ساختند. آنها كساني
بودند كه تاب پايداري در برابر وسوسه‌هاي
شيطاني را نداشتند و خيلي زود ميدان را خالي
كردند. 9. كينه‌هاي شخصي: حسادت‌ها و
كينه‌هاي شخصي براي احراز مسؤوليّت‌هاي
كليدي و حساس از بيماري‌هاي خواص است. هيچ وقت
تودة مردم با فردي و شخصيتي احساس رقابت
نمي‌كنند. خواص هستند كه مي‌گويند ما با
فلاني هم دوره بوديم، هم‌درس بوديم، چطور او
به آن مقام برسد و من خانه‌نشين شوم؟!. 10.
ساده‌لوحي و ساده‌انديشي: با تجزيه و تحليل
جنگ صفين در مي‌يابيم كه امثال «ابو موسي
اشعري» و «اشعث‌بن قيس» اميرالمؤمنين را
شكست دادند، نه امثال معاويه و عمروعاص. اينها
همان ساده‌لوحاني بودند كه مالك اشتر را
مجبور كردند از كنار خيمة فرماندهي معاويه
عقب‌نشيني كند. ساده‌لوحاني كه هزاران نامة
دعوت به امام حسين ـ عليه السّلام ـ نوشتند
اما هنگام نياز، امام و راهنماي خود را تنها
گذاشتند و با سكوت خود مهر تأييد بر كارهاي
يزيديان زمان زدند و بزرگ‌ترين فاجعة بشري را
آفريدند. از اهم وظايف مبلّغان، آگاهان و خواص
جامعة اسلامي، شناسايي اين آسيب‌ها و مبارزه
با آنهاست. پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: زندگي و انديشة بزرگان جامعه‌شناسي،
لوئيس كوزر، ترجمه محسن گلدني، ص 515. [2] .
در‌آمدي بر جامعه‌شناسي اسلامي «تاريخچه
جامعه‌شناسي»، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه.
[3] . معارج (70) آية 1. [4] . ر. ك: الغدير، علامة
اميني، ج2، ترجمة محمدتقي واحدي، ص 14 ـ 60. [5] .
مثنوي، دفتر سوم، بيت‌هاي 1555 ـ 1557. [6] . امام
خميني، چهل حديث، ص 89. [7] . ر.ك: زندان روح،
فرامرز قراملكي، ج1 و 2، امور بنياد مستضعفان،
بهار 76. [8] . ر.ك: زندان روح، فرامرز قراملكي، ج1
و 2، امور بنياد مستضعفان، بهار 76. سيد حسين
اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:29 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 پس از دور افتادن از
سيرة نبوي و علوي، چند بيماري خطرناك جامعه را
دچار رخوت و بي‌هويتي نمود كه اين بيماري‌ها
بر عملكرد ناصواب عوام و خواص تأثير مستقيم
داشت. مقام معظم رهبري اين بيماري‌ها را به
خوبي تجزيه و تحليل نموده‌اند: 1. دور شدن از
ذكر خدا كه نماد كامل آن نماز است، موجبات
انحراف را فراهم مي‌سازد. 2. دنياگرايي، ترجيح
دنيا بر آخرت، دنباله‌روي شهوت و پذيرش
حاكميت باطل را به دنبال دارد. 3. عمل نسنجيده و
نابجاي خواص، حركت عوام را نيز به همراه دارد.
الف) دوري و غفلت از ياد خدا: رهبر معظم انقلاب
در ريشه‌يابي انحرافات، قبل از هر چيز، به
مسألة غفلت از ياد خداوند و بي‌روح شدن نماز
توجه داده‌اند كه با استنباط از آيات قرآن
مجيد مي‌باشد: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ
خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلوةَ وَ اتَّبَعُوا
الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً[1] ؛
اما پس از آنان فرزندان ناشايسته‌اي روي كار
آمدند كه نماز را تباه كردند و از هوس‌ها
پيروي نمودند و به زودي ‌(سزاي ) گمراهي خود را
خواهند ديد.» نماز داراي اهميت
فوق‌العاده‌اي است و اساساً قيام و مبارزه
امام حسين ـ عليه السّلام ـ براي حفظ قوانين و
اركان دين بوده است. آن‌گاه كه ستون دين به
خطر افتاد و مسخ گرديد، ديگر اثري از دين خدا
باقي نمي‌ماند. در زيارت آن حضرت اقامة نماز
از بزرگ‌ترين اهداف قيام اباعبدالله ـ عليه
السّلام ـ شمرده شده است: «اَشْهَدُ أَنَّك
قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آَتَيْتَ الزكاة
وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَيْتَ
عَنِ الْمُنْكَرِ ؛ گواهي مي‌دهم كه نماز را
به پاي داشتي و زكات دادي و امر به معروف و نهي
از منكر كردي. امام حسين ـ عليه السّلام ـ قيام
كرد تا به نماز‌هاي ظاهري و عوام فريبانه
پايان دهد و به نماز بندگان خدا محتوا ببخشد و
آن را تبديل به نمازي كند كه: «إِنَّ
الصَّلوةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ
الْمُنْكَرِ[2] ؛ نماز انسان را از كار زشت و
ناپسند باز مي‌دارد. امام ـ عليه السّلام ـ
كوشيد تا نماز بي‌محتوا را از نماز واقعي
تمييز دهد. نمازگزاراني كه از ياد خدا غفلت
مي‌ورزند، مشمول هشدار تند الهي قرار
مي‌گيرند كه: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ
الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ[3] ؛
واي بر نمازگزاران، آنان كه در نمازشان از ياد
خدا غفلت مي‌ورزند». امام ـ عليه السّلام ـ
فهمانيد كه نمازي پذيرفته است كه داراي روح و
كيفيت باشد و نمازگزار را به معراج ببرد و او
را از فساد و فحشا باز دارد والا نمازگزاري كه
از روح نماز غافل باشد و آن را سبك بشمارد،
همانند كسي است كه نماز نمي‌خواند. ب)
دنياگرايي و پذيرش حاكميت طاغوت: از جلوه‌هاي
بارز دنياپرستي، مال‌پرستي است كه از عوامل
مهم انحراف به شمار مي‌رود. به فرمودة مقام
معظم رهبري: دنيا يعني چه؟ آنهايي كه به دنيا
دل سپرده‌اند، حق را هم مي‌شناسند. طرفدار
حقند، در عين حال در مقابل دنيا پايشان
مي‌لرزد! يعني پول، خانه، شهرت، مقام، اسم و
شهرت، پست و مسؤوليت و يعني جان. اگر كساني كه
براي جانشان راه خدا را ترك مي‌كنند،
آن‌جايي كه بايد حق را بگويند نمي‌گويند،
چون جانشان به خطر مي‌افتد يا براي مقامشان،
يا براي شغلشان، يا براي پولشان، يا براي محبت
به اولادشان و ... راه خدا را رها مي‌كنند.[4]
زماني كه انسان دنياگرا مي‌شود همچون عمر سعد
كه شيفتة جاه و مقام دنيوي شده بود، و براي
دستيابي به آن، بار سنگين شهيد كردن امام
معصوم را به دوش مي‌گيرد و سرانجام دين و
دنياي خود را به يكباره مي‌بازد. عمر سعد چشمش
به زر و زيور دنيا دوخته شده بود. امام حسين ـ
عليه السّلام ـ فرمود: «يَابْنَ سَعْدٍ
وَيحَكَ اَتُقاتِلُني؟ أَما تَتَّقيِ اللّهُ
الَّذي إلَيهِ مَعادُك؟ فَأَنَا ابْنُ مَنْ
عَلِمْتَ، أَلاتَكُونُ مَعي وَتَدَعُ
هؤُلاءِ ، فَإِنَّهُ أَقْرَبُ إِلَي اللّهِ
تَعالي[5] ؛ اي پسر سعد، آيا تصميم داري با من
بجنگي؟ آيا از خداوندي كه بازگشت تو به سوي او
خواهد بود نمي‌ترسي؟ مرا مي‌شناسي و
مي‌داني پدر من چه كسي است؟ آيا نمي‌خواهي با
من باشي و دست از اينها برداري كه اين به پسند
خدا نزديك‌تر است؟»، عمر سعد در پاسخ گفت:
مي‌ترسم در اين صورت خانه‌ام را دركوفه خراب
كنند. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: «من با
هزينة خود برايت خانه‌اي مي‌سازم». باز
بهانه‌جويي كرد و گفت: مي‌ترسم باغ و
نخلستانم را در كوفه مصادره نمايند، امام ـ
عليه السّلام ـ فرمود: «من در حجاز بهتر از آن
به تو مي‌دهم.»، عمر سعد باز هم شروع به
بهانه‌جويي كرد. امام ـ عليه السّلام ـ وقتي
از هدايت او نااميد شد، او را نفرين كرد و
فرمود: «آرزوي حكومت ري را به گور خواهي برد».
و همان‌گونه شد ؛ چرا كه ابن‌زياد پس از
شهادت امام ـ عليه السّلام ـ فرمان عزل وي را
صادر كرد و او از حكومت ري محروم شد. عمرسعد با
اين‌كه مي‌توانست حداقل بي‌طرفي اختيار كند
اما ضعف او، او را به تباهي كشاند. ضعفي كه
عمرسعد را وادار به تسليم كرد، جاه‌طلبي و
رياست‌طلبي بود و كشتن اباعبدالله الحسين ـ
عليه السّلام ـ وسيله‌اي براي دست‌يابي به
آن هدف شوم بود. ضعف ديگر عمرسعد نداشتن
تيزبيني و بصيرت بود كه ابن‌زياد با سوء
استفاده از اين كمبود فكري و تحليلي او، فردي
فرومايه و هزارچهره به نام شبث‌بن ربعي را با
او همراه ساخت، تا او را توجيه كند. همو‌كه در
واقعة عاشورا فرمانده نيروي پياده عمرسعد و
از كساني بود كه براي امام حسين ـ عليه
السّلام ـ نامه نوشته بود. نگاهي گذرا به
سابقة شبث ما را به شناسايي ماهيت او رهنمون
مي‌سازد. «وي در ابتدا از ياران «سجاح» مدعي
دروغين پيامبري بود و سپس مسلمان شد. بر عثمان
شوريد و توبه كرد. او بعدها از ياران علي ـ
عليه السّلام ـ شد و حضرت او را به همراه
عدي‌بن حاتم نزد معاويه فرستاد. در صفين در
ركاب ـ علي ـ عليه السّلام ـ بود و سپس از
خوارج شد. اين مرد از كساني بود كه به شدت
كوشيد تا به عمرسعد القا كند كه حسين ـ عليه
السّلام ـ كافر حربي، و قتلش واجب است و قتل او
در ماه حرام اشكالي ندارد و به راستي
آتش‌بيار معركه بود. حضرت امام حسين ـ عليه
السّلام ـ در روز عاشورا خطاب به شبث‌بن ربعي
فرمود: «أَلَمْ تَكْتُبُوا إِليَّ أَنْ قَدْ
أَيْنَعَتِ الثَّمارُ وَأَخْضَرَّ
الْجِنابُ وَإِنَّما تُقَدَّمُ عَلي جُنْدٍ
لَكَ مُجَنَّد[6] ؛ مگر شما به من ننوشتيد كه
ميوه‌ها رسيده و اطراف سرسبز شده و اگر بيايي
لشكر مجهزي برايت آماده است. اين مرد مصداق
بوقلمون صفتي است و موضع‌گيري‌هاي ضد و نقيض
در زندگي او فراوان است. او در كربلا نقش كليدي
و مهمي در سپاه عمرسعد داشت. بعد از كربلا به
شكرانة پيروزي سپاه يزيد بر امام حسين ـ عليه
السّلام ـ مسجدي در كوفه ساخت، اما به گونه
غير منتظره‌اي در حركت توابين و قيام مختار،
رئيس نيروي انتظامي مختار شد و عجيب اين كه
سرانجام در قتل مختار نيز سهيم بود. به راستي
كه انسان جاه‌طلب و دنياپرست همچون درخت بيد
هردم به سويي مي‌چرخد.! از سوي ديگر رقابت
دنياپرستان و رياست‌طلبان درصحنة عاشورا
عبرت‌آموز است. آن‌گاه ك دژخيم آتش‌افروز،
شمربن ذي‌الجوشن، با تحريك خودخواهي و حكومت
طلبي، پسر زياد را وادار به نوشتن نامه به
عمرسعد مي‌كند كه ... اي پسر سعد، اگر فرمان
مرا به كار بستي پاداش نيكويي به تو خواهم داد
و اگر نمي‌خواهي اطاعت كني از سرداري لشكر
كناره‌گير و فرماندهي را به شمر واگذار، ما
او را سردار سپاه قرار داده‌ايم. وقتي عمرسعد
نامه را خواند شمر گفت: اكنون بگو چه خواهي
كرد؟ آيا فرمان امير را اطاعت مي‌كني و با
دشمنش در جنگ مي‌شوي؟ اگر مايل نيستي، كنار
برو و سپاه را به من واگذار. عمرسعد دنياطلب
گفت: در جنگ مي‌شوم و فرماندهي لشكر را به تو
نخواهم داد. تو را به فرماندهي پيادگان منصوب
مي‌سازم.[7] يكي ديگر از كساني كه سعادت ياري
امام حسين ـ عليه السّلام ـ را از دست داد و
دنيا را بر آخرت ترجيح داد عبيدالله بن حرّ
جعفي است. امام ـ عليه السّلام ـ به او فرمود:
«تو در زندگي گناهان زيادي انجام داده‌اي و
خداوند تو را بر اين گناهان مؤاخذه خواهد كرد،
اينك نمي‌خواهي با ياري ما از اين گناهان
توبه كني؟».[8] اما او لياقت نداشت و گفت:
مي‌دانم هر كس از تو پيروي كند، به سعادت ابدي
خواهد رسيد، ولي گمان نمي‌كنم ياري كردن من
به حال شما سودي داشته باشد، چون در مقابل شما
دشمنان زيادي آمادة جنگ شده‌اند، ولي حاضرم
اسب و شمشيرم را به شما تقديم كنم. امام ـ عليه
السّلام ـ در جواب مي‌فرمايد: «من براي اسب و
شمشيرت به اين‌جا نيامده‌ام، بلكه مي‌خواهم
خود به ياري ما بشتابي. حال كه نمي‌‌خواهي نه
به تو نياز داريم و نه به اسب و شمشيرت!».[9]
عبيدالله خود را مسلمان مي‌داند و مي‌داند
با پيروي از وليّ خدا سعادت ابدي نصيب انسان
مي‌شود، اما حفظ جان خود را بر خشنودي خدا و
رسول و امام بر حق مقدم مي‌دارد. دنياپرستان
از ترس جان و از دست دادن مال حاضرمي‌شوند
حاكميت باطل را بپذيرند و در مقابل باطل
نمي‌ايستند و خود را به خطر نمي‌اندازند. ج)
عمل سنجيده خواص كه پيروي عوام را به دنبال
دارد: اگر خواص در زمان مناسب به طرفداري از حق
نپردازند اين كار همسنگ و همانند حمايت نكردن
است. چه‌بسا حمايت دير‌هنگام زيان‌هاي
غيرقابل جبراني به همراه داشته باشد. استفاده
مناسب از فرصت‌ها از سفارش‌هاي ائمة اطهار ـ
عليهم السّلام ـ است؛ حضرت علي ـ عليه السّلام
ـ مي‌فرمايد: «مِنَ الْخُرْقِ المُعالَجَةُ
قَبْلَ الاءِمْكانَ وَالاناةُ بَعْدَ
الْفُرْصَةِ[10] ؛ اقدام كردن پيش از امكان و
كوتاهي كردن هنگام فرصت از ناداني است».
استفادة به هنگام از فرصت‌ها در حمايت از حق و
هدايت مردم نقش كليدي دارد. به همين نكته رهبر
معظم انقلاب اشاره دارد: «اگر خواص، در هنگام
خودش، كاري را كه لازم است، تشخيص دادند و عمل
كردند تاريخ نجات پيدا مي‌كند و حسين بن
علي‌ها به كربلاها كشانده نمي‌شوند».[11]
متأسفانه در طول تاريخ كساني يافت مي‌شوند كه
از خواص جامعه‌اند، اما شيفته دنيايند و
دين‌فروشي مي‌كنند. رضايت خدا را به زندگي
چند روزة دنيا مي‌فروشند و با استفاده از
موقعيت اجتماعي و اعتماد مردم، حقايق را
وارونه جلوه مي‌دهند و با فريب مردم عوام را
به دنبال خود مي‌كشند. يكي از اين افراد به
ظاهر پارسا شُرَيح قاضي است كه رهبر معظم
انقلاب درباره‌اش مي‌فرمايد: «شريح قاضي كه
جزو بني‌اميه نبود. كسي بود كه مي‌فهميد حق
با كيست. مي‌فهميد اوضاع از چه قراراست. وقتي
هاني‌بن عروه را به زندان انداختند و سر و
رويش را مجروح كردند، سربازان و افراد
قبيله‌اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را
گرفتند. ابن زياد ترسيد. به شريح قاضي گفت: برو
به اينها بگو هاني زنده است. شريح ديد كه هاني
مجروح است. هاني بن عروه گفت: اي مسلمان‌ها،
اين چه وضعي است (خطاب به شريح) پس قوم من چه
شدند؟ مردند؟ چرا سراغ من نيامدند؟ چرا
نمي‌آيند مرا از اين جا نجات بدهند؟! شريح
قاضي گفت: مي‌خواستم بروم و اين حرف‌هاي هاني
را به مردم بگويم اما افسوس كه جاسوس عبيدالله
آن جا ايستاده بود! جرأت نكردم! جرأت نكردم
يعني چه؟ يعني ترجيح دنيا بر دين. شايد اگر
شريح همين يك كار را انجام مي‌داد، تاريخ عوض
مي‌شد.[12] شريح در مقابل پيشنهاد پسر زياد بر
خود لرزيد. چطور پس از هفتاد سال، شهادت دروغ
بدهم؟ من قاضي كوفه‌ام؛ از طرف چند خليفه
مقام قضاوت داشته‌ام؛ مردم مرا صحابي پيامبر
مي‌دانند؛ مضطرب و سرگردان ايستاده بود و از
عواقب شهادت دروغ، بيم داشت. مرگ و زندگي، دين
و دنيا، مقام و گمنامي، عافيت و رنج، سرانجام
بايد تصميم مي‌گرفت، او قادربه تصميم‌گيري
نبود. نهيب ابن زياد تصميم نهايي را گرفت و
گواهي خلاف قاضي پير و سالخوردة كوفه
شمشيرهاي برّان بني‌مراد را در غلاف كرد و
پسر زياد را از مرگ حتمي نجات داد و كوفه را
عليه مسلم شورانيد و جهت حركت امام را از كوفه
به كربلا تغيير داد و حادثه دهم محرم را آفريد.
قاضي كوفه نه تنها حقيقت را بيان نكرد بلكه با
دروغ و تزوير برخورد كرد و در جواب سؤال قبيلة
هاني كه اي شريح، هاني را چگونه ديدي؟ پاسخ
داد: سرخ‌روي و آرام. منظور او اين بود كه صورت
هاني در اثر ضربة ابن زياد، خون‌‌آلود و سرخ
و آرام و خاموش بود. اما اين سخنان را طوري به
زبان آورد كه مردم تصور كردند هاني سرحال و
آرام است. به خيال خام خود توريه كرد و مردم را
فريفت.[13] او گفت: هاني زنده و سلامت است،
مسأله‌اي پيش نيامده. به خانه‌هاي خود باز
گرديد كه رئيستان مشغول مذاكره با ابن زياد
است. ياران هاني به اعتماد شهادت صحابي، به
خانه بازگشتند و ساعتي بعد بدن نيم جان هاني
از بام دارالحكومه به زير فرود آمد. البته كه
يك حركت نابجا كه ناشي از ترس و ضعف و دنياطلبي
و حرص به زنده ماندن است تاريخ را در ورطة
گمراهي مي‌غلطاند. شبَثَ‌بن رِبْعي، مرد
هزار چهره كه از نويسندگان نامه به امام حسين
ـ عليه السّلام ـ بود، خود جزو كساني است كه با
فرمان عبيدالله سعي كرد مردم را با ترساندن و
تطميع از اطراف مسلم‌بن عقيل، نماينده امام ـ
عليه السّلام ـ متفرق كند. رهبر معظم انقلاب
در مورد او مي‌فرمايد: اگر امثال شَبَث بن
رِبْعي در يك لحظة حساس از خدا مي‌ترسيدند،
به جاي اين‌كه از ابن‌زياد بترسند، تاريخ
عوض مي‌شد. آنها آمدند مردم را متفرق كردند،
عوام متفرق شدند.[14] عمرسعد به خوبي امام حسين
ـ عليه السّلام ـ را مي‌شناخت و مي‌دانست كه
حق با اوست، اما چه عاملي باعث شد اولين تير را
به سوي خيمة امام حسين ـ عليه السّلام ـ پرتاب
كند و ديگران را بر اين كار گواه بگيرد. آيا
انگيزه‌اش جز ترجيح دنيا بر دين است؟ يا
آرزوي ملك و گندم ري است كه هرگز به آن نرسيد؟!
در حالي كه يك حركت سنجيده و حساب شده
مي‌توانست در حادثة كربلا نقش تعيين كننده
داشته باشد. همان‌گونه كه رهبر معظم انقلاب
مي‌فرمايند: تصميم‌گيري خواص در وقت لازم،
گذشت خواص از دنيا در لحظة لازم، اقدام خواص
براي خدا در لحظة لازم، اينهاست كه تاريخ را
نجات مي‌دهد، ارزش‌ها را نجات مي‌دهد،
ارزش‌ها را حفظ مي‌‌كند. بايد در لحظة لازم
حركت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت ديگر
فايده ندارد.[15] يكي از نقاط تاريخ در كارنامة
خواص مؤمن، غيبت آنها در شامگاه هفتم ذي حجّة
سال 60 ق است كه مسلم‌بن عقيل، قصر عبيدالله را
محاصره كرد. او كه تنها مانده بود، شكست خورد و
يكه و تنها در كوچه‌هاي كوفه سرگردا ن ماند.[16]
براي توجيه اين غيبت نظرهاي مختلف ابراز شده
است كه شايد خوش‌بينانه‌ترين آنها اين باشد
كه آنها به دستور شخص مسلم از پيرامونش
پراكنده شدند، تا جان خويش را براي پيوستن به
امام حسين ـ عليه السّلام ـ حفظ كنند.[17]
متأسفانه اين توجيه با توجه به وضع
نابه‌سامان حضرت مسلم‌بن عقيل غير وجيه
مي‌نمايد.از آن گذشته، نشاني از بزرگان خواص،
همچون سليمان‌بن صُرَد خزاعي، رفاعة‌بن
شدّاد بجلي و ليث‌بن نجبه در صحنة كربلا
نمي‌بينيم. البته به گفتة برخي، عبيدالله بن
زياد بعضي از آنها را به زندان انداخته بود،
به طوري كه از ياري مسلم‌بن عقيل و امام حسين
ـ عليه السّلام ـ محروم شدند. اما خواصي هم
بودند كه عملكرد خوبي نداشتند. رهبر معظم
انقلاب به همين مسأله اشاره دارند و آن را
مصاديق عملكردهايي مي‌بينند كه اگر در زمان
مناسب و مقتضي انجام مي‌شد مي‌توانست بر روي
عوام هم تأثير گذار باشد: چرا آن خواص مؤمني كه
اطراف مسلم بودند، متفرق شدند؟ در بين آنها
كسان خوبي بودند، افراد حسابي بودند، اما
(برخي) از اينها كساني بودند كه به كربلا هم
نيامدند! نتوانستند بيايند، توفيق پيدا
نكردند، مجبور شدند جزو توابين بشوند! وقتي
امام حسين ـ عليه السّلام ـ كشته شد، وقتي
فرزند پيغمبر از دست رفت، وقتي فاجعه اتفاق
افتاد، وقتي حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز
شد، ديگر چه فايده؟ به همين دليل تعداد توابين
در تاريخ، چند برابر عدة شهداي كربلاست. شهداي
كربلا همه در يك روز كشته شدند، توابين هم همه
در يك روز كشته شدند؛ اما شما ببينيد اثري كه
توابين در تاريخ گذاشتند يك هزارم اثري كه
شهداي كربلا گذاشتند نيست. براي خاطر اين كه
در وقت خود نيامدند، كار را در لحظة خود انجام
ندادند، دير تصميم گرفتند، دير تشخيص دادند.
چرا مسلم‌بن عقيل را تنها گذاشتيد؟! ديديد كه
اين نماينده امام آمده بود، با وي بيعت هم
كرده بوديد، او را هم قبول داشتيد ـ عوام را
كاري ندارم به خواص مي‌گويم ـ شما چرا شب كه
شد، مسلم را تنها گذاشتيد كه به خانة طوعه
پناه ببرد؟[18] پاسخ اين سؤال را بايد در بافت
بيمار‌گونة جامعة آن زمان دنبال كرد. اساساً
بيماري‌هاي جامعه از نظر جامعه‌شناسان علل
مختلف و به هم پيوسته‌اي دارند كه اين علل و
پيامدهاي آن را مي‌توان در نمودار ذيل جست و
جو نمود.[19] پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مريم (19) آية 59. [2] . عنكبوت (29) آية 45. [3] .
ماعون (107) آيات 4 و 5. [4] . مقام معظم رهبري، 20/3/75.
[5] . سخنان حسين‌بن علي ـ عليه السّلام ـ ،ص 199.
[6] . بحار الانوار، ج45، ص 7 به نقل عبرتهاي
عاشورا، حسين ايماني يامچي، ص 271 ـ 273. [7] .
پيشواي شهيدان، سيد رضا صدر، ص 183. [8] . مقتل
الحسين ـ عليه السّلام ـ ،ج1، ص 277 به نقل از
درسهايي از نهضت عاشورا، سيد حسين قريشي
سبزواري، ص 17. [9] . همان جا. [10] . نهج البلاغه،
حكمت 363. [11] . مقام معظم رهبري، 20/3/75. [12] . همان.
[13] . درسها و عبرتهاي عاشورا، حسين ايماني
يامچي، ص 209 ـ 210، با تلخيص. [14] . مقام معظم
رهبري، 20/3/75. [15] . مقام معظم رهبري، 20/3/75. [16] .
تاريخ طبري، ج4، ص 261. [17] . ر.ك: زندگاني سفير
حسين ـ عليه السّلام ـ مسلم‌بن عقيل،
محمّدعلي عابديني. [18] . مقام معظم رهبري، 20/3/75.
[19] . آناتومي جامعه، دكتر رفيع‌پور، ص 542، با
تلخيص. سيد حسين اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:26 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

، در جبهه حق و باطل در قرآن

الف) خواص جبهه حق كه خوب عمل
كرده‌اند مانند خواص حضرت سليمان قالَ يا
أيُّهاَ المَلأ يَاتيني بِعَرْشِها؛[1] حضرت
سليمان گفت: «اي سران و بزرگان، كدام يك از شما
تخت بلقيس را براي من مي‌آورد؟ از بين سران و
خواص بارگاه سليمان ـ عليه‌السلام ـ يك عالم
رباني و ولي خدا به اجازة سليمان پيامبر ـ
عليه‌السلام ـ، تخت بلقيس را در كمتر از
لحظه‌اي حاضر ساخت و زمينة ايمان آوردن بلقيس
را فراهم نمود و اين نمونة عيني اطاعت و پيروي
بي‌چون و چرا از رهبران راستين است. خواص جبهة
حق آنچه در توان دارند در راه دستيابي به
اهداف تقديم مي‌كنند. ب) خواص و سران جبهة
باطل كه خوب عمل كرده‌اند خواص بلقيس، عملكرد
مناسبي از خود نشان دادند. در زمان حضرت
سليمان ـ عليه‌السلام ـ مردم يمن، خورشيد
پرست بودند و ملكه‌اي عاقل، مدير و با تدبير
بر آنان فرمانروايي مي‌كرد. حضرت سليمان
نامه‌‌اي براي او نوشت و او و مردمش را به
پذيرش توحيد دعوت كرد. بلقيس با مشاهدة‌ نامه
سليمان، با خواص حكومت خود به مشورت نشست و
گفت: اي بزرگان، نامة ارزشمندي به من رسيده
است، در اين كار نظر دهيد كه من هرگز بدون
‌نظر شما تصميمي نگرفته‌ام. سران دربار
گفتند: ما داراي توان و قدرت جنگي هستيم (و اگر
تصميم به جنگ بگيري، در مقابل دشمن به شدّت
مبارزه مي‌كنيم) ولي اختيار با تو است، خوب
بنگر (و جوانب امر را بسنج) كه چه دستوري
مي‌دهي.[2] اين آيات حاكي از روش عاقلانة بلقيس
در حكومت است. او خودكامه و مستبد نبود و با
تدبير،‌ تعقل و مشورت حكومت مي‌كرد.
اطرافيان و مشاوران او نيز عاقل بودند و از
چاپلوسي، مغرور كردن، تعريف و تمجيد بيجا
احتراز داشتند. از اين رو در جواب ملكه، ضمن
اعلام آمادگي براي نبرد و يادآوري قدرت و
جنگاوري خود، او را به تأمل و تدبّر در
تصميم‌گيري دعوت كردند. ملكه، خوي
فساد‌انگيزي و ويرانگري پادشاهان را
ياد‌آوري، و پيشنهاد كرد كه با فرستادن
هداياي ارزشمند، سليمان ـ‌عليه‌السلام‌ـ
را بيازمايند؛ چرا كه،‌ اگر سليمان مرد دنيا
بوده و خواهان گستردن دامنة حكومت خود باشد،
هدايا را با رغبت تمام مي‌پذيرد و تقاضاي باج
و خراج بيشتر مي‌كند، ولي اگر مرد خدا بوده و
پيامبر باشد، هدايا در نظر او جلوه نخواهد كرد
و بر تصميم خود استوار خواهد ماند و جز به
تسليم آن‌ها رضايت نخواهد داد. همان طور كه
ملكه گفته بود، سليمان پيامبر به هدايا توجهي
نكرد و با صراحت اعلام كرد كه خواستار ايمان و
تسليم آنان است نه مال و ثروت. وقتي ملكة سبا
برخورد و پيام سليمان را شنيد، براي تسليم و
بيعت با سليمان، عازم فلسطين شد و با مشاهدة
معجزه‌هاي حضرت سليمان، ايمان آورد و اين
عاقبت خوش پيروي او و خواص و اطرافيانش از عقل
بود.[3] ج) عملكرد بدِ خواص جبهة باطل عملكرد
خواص بد كه كه از سرِ لجالجت، تكبر و
هواپرستي، پيامبران را تكذيب مي‌كردند و با
آنان در مي‌افتادند، از همين نمونه است.
مثلاً وقتي حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ در قوم
گمراه خويش به پيامبري برگزيده شد و به دعوت
مردم پرداخت، بزرگان قوم و خواص، او را تكذيب،
و دعوتش را رد كردند: قالَ الْمَلا الذَّينَ
كفرَوُا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إلا بَشَرٌ
مثلِكُمْ يُريدُ أنْ يَتَفَضَّلَ
عَلَيكُم[4]؛ بزرگان قوم نوح كه كافر بودند،
گفتند: اين شخص مدعي نبوت، جز بشري مانند شما
نيست و مي‌خواهد بر شما آقايي و بزرگي كند.[5]
د) خواص جبهة حق كه بد عمل كردند 1. وقتي حضرت
موسي ـ عليه‌السلام ـ براي ميقات پروردگار به
كوه طور رفت، برادرش هارون ـ عليه‌السلام ـ
را به جانشيني خود در ميان بني‌اسرائيل نصب
كرد. ولي عالم منافقي به نام سامري،
گوساله‌اي طلايي ساخت و آن را خداي
بني‌اسرائيل خواند و آنان را به پرستش گوسالة
طلايي دعوت كرد. خواص بني‌اسرائيل از جانشين
موسي ـ عليه‌السلام ـ حمايت نكردند و عافيت
طلبي، آنان را به سكوت وا‌داشت. به دنبال اين
عملكرد بدِ خواص، بازار سامري رونق گرفت و
توانست بسياري از بني‌اسرائيل را به كفر و
بت‌پرستي بازگرداند. به امر خداوند اين
مؤمنان و خواص كه در اداي وظيفه، كوتاهي كرده
بودند، مأمورد شدند شمشير به دست گرفته، به
جان گوساله پرستان بيفتند و آنان را بكشند و
اين كيفرسستي آنان در اداي وظيفه بود.[6] 2. در
زمان پيامبري اشموئيل، بني‌اسرائيل كه از
ستم كنعانيان به تنگ آمده بودند به محضر ايشان
مشرف شدند و تقاضا كردند كه فرماندهي براي
آنان تعيين كند تا تحت فرمان او به مبارزه با
كنعانيان بپردازند. وقتي پس از اصرار فراوان
آنان، اشموئيل، طالوت را به عنوان فرمانده‌ي
منصوب خداوند معرفي كرد، خواص از پذيرش
فرماندهي طالوت خودداري كردند و بر او ايراد
گرفتند و خود را شايسته‌تر خواندند. زماني كه
با مشاهدة آيات آسماني، به الهي بودن
فرماندهي طالوت يقين كردند، بازهم در عمل از
اطاعت سرباز زدند. خداوند در آيات246ـ251 سورة
بقره، به بيان اين داستان عبرت‌آموز
مي‌پردازد. 3. در تاريخ اسلام، عملكرد بد خواص
جبهه حق را بايد در حادثه كربلا جست‌و‌جو
كرد. در اين رهگذر، ناگزير از مردم شناسي و
روان‌شناسي مردم كوفه مي‌باشيم. ـ خلاصه
كلام اين‌كه؛ اينها نمونه‌هاي مختصري بود از
عملكرد خوب و بد خواص كه قرآن همگان را به آن
توجه داده است. پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نمل (27)، آية 38. [2] . نمل (27)، آيات29ـ34. [3] . ر.ك:
نحل (18)، آيات22ـ24. [4] . مؤمنون (23)، آية24. [5] . احمد
حيدري، «عوام و خواص از ديدگاه قرآن»،
روزنامة جمهوري اسلامي، 21 تا 28، دي ماه1377. [6] .
البرهان، بحراني، ج1، ص99. سيد حسين اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:26 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 1. عمل به علم نخستين و مهم‌ترين
وظيفة خواص، عمل به علم و الگوي عملي شدن براي
ديگران است. اگر خواص به علم خويش عمل كنند،
ديگران را به خود جذب مي‌‌كنند به گونه‌اي
كه با سر و جان از آنها پيروي خواهند كرد. حضرت
علي ـ عليه السّلام ـ يكي از موارد قوام جامعه
را عالم عامل مي‌داند و هشدار مي‌دهد كه: اذا
ضيَّع العالمُ عِلْمَه استنكفَ الجاهِلُ
اَنْ يَتعَلَّمَ[1]؛ هرگاه عالم علم خود را
تباه كند و به آن عمل نكند، جاهل از يادگيري
خودداري مي‌ورزد؛ چون با ديدن عالم بدون عمل
از علم زده مي‌شود. 2. تعليم عوام ظالمان و
حاكمان جور، حكومت ظالمانة خويش را بر
پايه‌هاي جهل مردم بنا كرده، بقاي خود را در
جهل تودة مردم مي‌دانند؛ بنابراين به آنها
اجازة رشد فكري نمي‌دهند. آنها مردمي عوام و
پيرو مي‌خواهند تا بتوانند منافعشان را
تأمين كنند. در مقابله با اين توطئه، وظيفة
سنگين آموزش بر دوش خواص قرار داده شده است.
پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ
مي‌فرمايد: زكاة العلم تعليمه من لا يعلمه؛[2]
زكات علم، ياد دادن آن به كسي است كه آن را
نمي‌داند. اسلام مي‌خواهد خواص و عوام جامعه
بصير باشند و از خواص مي‌خواهد امام و پيشواي
پرهيزگاران باشند. واجعلنا للمتّقين
اماماً؛[3] و ما را پيشواي پرهيزكاران قرار ده.
3. بيان حقايق در مواقع لازم در حيات اجتماعي
امت‌ها فراز و نشيب‌ها و مراحل حساسي وجود
دارد كه تصميم‌گيري در آنها نيازمند آگاهي به
مسايلي است كه علم آن در نزد خواص است. بر خواص
واجب است در مراحل حساس علم خود را آشكار
سازند و براي مردم بيان كنند تا آنان هشيار و
هدايت شوند. كتمان دانش در چنين مواقعي،
بزرگ‌ترين ضربه را به اجتماع وارد مي‌سازد و
بيشترين سهم را در انحراف جامعه دارد. وَ إِذْ
أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا
الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا
تَكْتُمُونَهُ؛[4] خداوند از جاهلان پيمان
نگرفت كه دنبال علم بروند، مگر بعد از آن كه از
اهل علم پيمان بر بيان آن بر جاهلان گرفت. 4.
امر به معروف و نهي از منكر بر خواص جامعه لازم
است كه براي تحق بخشيدن به انديشه‌هاي خوب و
ريشه كن كردن مفاسد، قيام كنند و در اين راه
دعوت به خوبي‌ها و برحذر داشتن از بدي‌ها از
اهميت خاصي برخوردار است. اگر خواص جامعه نسبت
به مسايل حساس باشند و به خوبي‌ها دعوت كنند و
در مقابل بدي‌ها موضع بگيرند، عوام نيز پيروي
مي‌كنند و جامعه به رستگاري مي‌‌رسد. امّا
اگر خواص آگاه در اداي اين وظيفه به دلايل
مختلف سستي بورزند، زمينة ريشه دواندن فساد
در جامعه حاصل مي‌آيد و در مدتي كوتاه فساد و
تباهي سراسر تار و پود جامعه را در بر
مي‌گيرد: لتأمُرُنَّ بِالمَعْروفِ
وَلَتَنْهُنَّ عَنِ المُنكَرِ اَوْ
لَيَسْتَعْلِمَنَّ عَلَيْكُم شِراركُمْ؛[5]
يا امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنيد و يا
(در اثر ترك آن) اشرارتان بر شما مسلط مي‌شوند.
امر به معروف و نهي از منكر گرچه دو واجب
همگاني است، ولي نقش خواص در آن بيشتر است و به
همين جهت، در آيات و روايات اين خواصند كه
بيشتر مورد خطاب قرار گرفته‌اند. لَوْلا
يَنْهيهُمُ الرَّبّانِيُّونَ وَ الاَحْبارُ
عَنْ قَوْلِهِمُ الاِثْمَ وَ اَكْلِهِمُ
السُّحْتَ لَبَئْسَ ما كانُوا
يَصْنَعُونَ؛[6] چرا عالمان رباني و
دانشمندان، آنان را از گفتار گناه و حرام
خوردن نهي نكردند، عمل ايشان (ترك نهي از منكر)
چه زشت و بد است. با توجه به شرايط امر به معروف
و نهي از منكر نيز معلوم مي‌شود كه اين تكليف
بيشتر بر دوش خواص است. امام صادق ـ عليه
السّلام ـ مي‌فرمايد: اِنّما هو علي القَوي
المُطاعِ العالِمِ بالمَعروفِ عنِ المنكَرِ؛
اين وظيفه بر عهده افراد توانمندي است كه
حرفشان خريدار دارد و توانايي تشخيص معروف را
از منكر دارند. اين صفت خواص است كه هم بينش
لازم را دارند و هم در جامعه از قدرت و مكنت
اجتماعي برخوردارند و امر و نهي آنان كارساز
است. 5. اعلام بيزاري از منحرفان وقتي امر به
معروف و نهي از منكر سودمند نمي‌افتد، بايد
از گناهكاران و عملشان آشكارا بيزاري جست.
قرآن مجيد حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ و
يارانش را اسوة وظيفه‌شناس و عامل معرفي
مي‌كند و مي‌فرمايد: إِذْ قالُوا
لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ
مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ
كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ
بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ
أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ
وَحْدَهُ[7]؛ به قوم خود گفتند: ما از شما و از
آنچه به جاي خدا مي‌پرستيد، بيزاريم، به شما
كفر مي‌ورزيم (منكر عمل و روش شماييم) و ميان
ما و شما دشمني و كينة هميشگي پديدار شده تا
وقتي كه فقط به خدا ايمان آوريد. امام علي ـ
عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: ادني الانكارِ اَن
تَلقي اَهلَ المعاصي بِوجوهٍ
مُكْفَهِرَّةٍ؛[8] پايين‌ترين مرتبه انكار آن
است كه با گناهكاران با چهرة گرفته و خشم آلود
برخورد كني. 6. هجرت خواص جامعه بايد به وظيفة
امر به معروف و نهي از منكر قيام كنند و اگر
اين اقدام آنان مؤثر نيفتاد و حرفشان خريدار
نداشت و قدرت جلوگيري از فساد را نداشتند، از
جامعه و افراد فاسد دوري گزينند و هجرت كنند.
حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ با بت‌پرستان
در افتاد و بت‌هاي آنان را شكست و با استدلال
و موعظه آنان را به خداپرستي دعوت كرد. امّا
وقتي آنان بر بت‌پرستي اصرار ورزيدند از آنان
بيزاري جست و آن جامعة فاسد را ترك گفت: وَ
أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ
دُونِ اللَّهِ؛[9]از شما و بتاني كه به جاي خدا
مي‌پرستيد دوري مي‌گزينم. 7. تصميم‌گيري به
موقع درگذر زمان تنگناهايي پيش مي‌آيد كه
تصميم‌گيري به موقع در آنها، آثار بسيار مثبت
و گسترده‌اي دارد. اگر تصميم گيري قبل و بعد
از آن باشد، اثرگذار نخواهد بود. براي مثال
وقتي ساحران در ميدان مبارزه با حضرت موسي ـ
عليه السّلام ـ سحر عجيب خود را پيش آوردند و
با چشم خود ديدند كه عصاي موسي اژدهايي عظيم و
چابك شد و همه آنها را بلعيد، باور كردند كه
اين معجزة خدايي است. در اين جا بود كه با
شجاعت و در بهترين زمان ايمان خود را آشكار
كردند: فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً
قالُوا امَنَّا بِرَبِّ هرُونَ وَ مُوسى؛[10]
پس (در همان ميدان مبارزه) ساحران به سجده
افتادند و گفتند: ما به پروردگار هارون و موسي
ايمان آورديم. اين اعلام به هنگام ايمان در
حساس‌ترين مكان و زمان مانند پتكي كوبنده بر
سر فرعون فرود امد و زمينه را به سود حضرت موسي
ـ عليه السّلام ـ تغيير داد. فرعون كه براي
جلوگيري از تداوم اثر پيام چاره‌اي جز برخورد
شديد نداشت، به ساحران گفت: قالَ أَمَنْتُمْ
لَهُ قَبْلَ أَنْ اذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ
لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ
السِّحْرَ فَلاُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ
أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ و
َلاصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَ
لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ
أَبْقى؛[11] فرعون گفت: آيا پيش از آن كه به شما
اجازه دهم به او ايمان آورديد؟ مسلماً او بزرگ
شماست كه به شما سحر آموخته است. پس به يقين
دست‌ها و پاهايتان را به طور مخالف قطع
مي‌كنم و شما را از تنه‌هاي نخل به دار
مي‌آويزم و خواهيد دانست مجازات كدام يك از
ما دردناك‌تر و پايدارتر است. اين تهديد غليظ
و شديد فرعون حاكي از اثر فوق‌العاده ايمان
آوردن ساحران در آن هنگامة حساس بود. در ميدان
مبارزه‌اي كه همه مردم جمع شدند تا پيروزي
ساحران را بر كسي كه ادعاي رسالت داشت و خدايي
بت‌ها و فرعون را انكار مي‌كرد ببينند، به
ناگاه ياران فرعون اعلام مي‌كنند: ما اهل
باطليم و موسي و هارون ـ عليهما السّلام ـ
برحقند، ما به آنان ايمان آورديم. 8.
جان‌فشاني و جان نثاري جادوگران فرعون وقتي
ايمان آوردند با تهديد سخت فرعون رو به رو
شدند، ولي شجاعانه و جان بر كف اعلام كردند:
قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلي ما جاءَنا مِنَ
الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ
ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ
الْحَيوةَ الدُّنْيا؛[12] گفتند: سوگند به آن
كه ما را آفريده، هرگز تو را بر دلايل روشني كه
براي ما آمده مقدم نخواهيم داشت. هر حكمي
مي‌خواهي بكن كه تنها در اين زندگي دنيا
مي‌تواني حكم كني. هر جا خواص جان نثاري كردند
و خطر را به جان پذيرفتند، توانستند منشأ اثر
شده، تحول ايجاد كنند. آنها با ايمان پايدار و
توكل به خداوند مي‌گفتند: إِنَّا امَنَّا
بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما
أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ
اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقي؛[13] ما به
پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهانمان و
سحري كه بر ما تحميل كردي ببخشايد و خدا بهتر و
پايدارتر است. در قضيه حواريين حضرت عيسي ـ
عليه السّلام ـ وقتي دو نفر از آنان براي دعوت
اهل انطاكيه وارد شهر شدند و نفر سوم هم به
پشتيباني آنان آمد، در جو تكذيب و تهديد كه
اهل شهر آنان را به سنگسار شدن تهديد
مي‌نمودند فردي جان بر كف آمد و فرياد زد:
قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْألُكُمْ أَجْراً وَ
هُمْ مُهْتَدُونَ وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ
الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
ءَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ ألِهَةً إِنْ
يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ
عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا
يُنْقَذُونَ إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ
مُبِينٍ إِنِّي امَنْتُ بِرَبِّكُمْ
فَاسْمَعُونَ؛[14] اي قوم من! از فرستادگان
(خدا) پيروي كنيد. از كساني پيروي كنيد كه از
شما پاداشي نمي‌خواهند و خود هدايت
يافته‌اند. من چرا كسي را پرستش نكنم كه مرا
آفريده و همگي به سوي او باز مي‌گرديد؟ آيا
غير از او خداياني را انتخاب كنم كه اگر
خداوند رحمان بخواهد زياني به من برساند،
شفاعت آنها كم‌ترين فايده‌اي براي من ندارد
و نمي‌توانند مرا برهانند؟ اگر چنين كنم در
گمراهي آشكاري خواهم بود. به راستي كه من به
پروردگار شما (اي پيامبر و رسولان) ايمان
آوردم، پس شهادت مرا بشنويد. اين مرد جان نثار
در آن جو خفقان و تهديد با به جان خريدن خطر،
ايمان خود را آشكار كرد و با اين كه به شهادت
رسيد و او را قطعه قطعه كردند ولي ايمان آشكار
او تأييد مهمي براي رسولان و ضربة سختي بر
پيكر كفر حاكم وارد ساخت. 9. هراس نداشتن از
ملامت ديگران اگر خواص سربلندي در محضر حق
تعالي را بر سربلندي در نزد ديگران ترجيح دهند
و حاضر باشند براي كسب رضاي خدا در جامعه
تحقير شوند و از سرزنش‌ها و ملامت‌ها
نهراسند، به يقين هميشه مؤثر و منشأ تحول
خواهند بود. در غير اين صورت جز تسليم و تن
دادن به ذلت در انتظار آنان نخواهد بود. قرآن
در وصف بندگان شجاع و سربلند مي‌فرمايد: وَ لا
يَخافُونَ فِي اللّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ؛[15] در
راه خدا از سرزنش هيچ ملامت‌گري نمي‌هراسند.
يكي از خواص زمان رسول خدا به مرتبه و مقام
رفيعي از ايمان رسيده بود. رسول الله ـ عليه
السّلام ـ در مورد او مي‌فرمايد: آن مرد روزي
با بزرگان قبيله‌اش در جايي نشسته بود كه
ناگهان جواني با صورت پوشيده از آن جا عبور
كرد. كسي او را نشناخت ولي وقتي رد شد و به پشت
سر نگاهي انداخت، آن فرد او را شناخت. با پا و
سر برهنه، به سوي وي دويد و دست، سر، سينه و
مابين دو چشمش را بوسيد و گفت: پدر و مادرم
فداي تو باد اي برادر رسول خدا كه گوشت تو،
گوشت او و خون تو، خون او و بردباري تو،
بردباري او و علم تو، علم او و عقل تو عقل اوست.
از خدا مي‌خواهم مرا به سبب محبت شما اهل‌بيت
ـ عليهم السّلام ـ سعادتمند گرداند. خداوند به
سبب اين كار ثوابي به وي داد كه اگر تفصيلش را
بنويسند فرشتگان حامل عرش و پيرامون آن از
تحمل آن عاجزند. وقتي آن مرد به سوي دوستان و
افراد قبيله‌اش بازگشت، به سرزنش وي
پرداختند و گفتند: تو با جايگاهي كه در قبيله و
جامعة اسلامي و نزد رسول خدا داري چنين به آن
عابر فروتني مي‌كني؟ «مسعود» در جوابشان گفت:
اي جاهلان، آيا گمان مي‌كنيد كه به مسلماني
جز به سبب حب رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ
و اين عابر ثواب داده مي‌شود؟ خداوند به سبب
اين پاسخ او به سرزنش ديگران، ثوابي همچون
ثواب پيشين برايش مقدر كرد. آن گاه رسول خدا ـ
صلّي الله عليه و آله ـ آن شخص را سعد بن معاذ و
آن عابر را علي بن ابي‌طالب ـ عليه السّلام ـ
معرفي كرد. 10. رشادت و جوانمردي كساني كه كرامت
نفساني و ايمان به خدا و آخرت داشته باشند،
نمي‌توانند در مقابل ستم و كژي سكونت كنند.
آنها از اعمال و رفتار حقارت‌آميز و پست تنفر
دارند. حضرت لوط ـ عليه السّلام ـ براي دفع
زشتي و پليدي فرياد مي‌زند: أَ لَيْسَ
مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ»؛[16]آيا در بين شما
جوانمردي نيست (تا شما را از اين كار زشت باز
دارد؟) آزادگي و جوانمردي حتي براي كساني كه
ايمان به آخرت ندارند هم پسنديده است. انسان
آزاده نمي‌تواند در مقابل ستم سكوت كند. روز
عاشورا وقتي امام حسين ـ عليه السّلام ـ تنها
ماند، لشكر دشمن به يكباره بر آن بزرگوار هجوم
آورد و بين ايشان و خيمه‌هاي حرم فاصله
انداخت. در اين بين عدّه‌اي به سوي حرم يورش
بردند. امام با ديدن اين عمل ناجوانمردانه
فرياد زد: يا شيعَةَ آلَ اَبي سُفيانَ اِنْ
لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لا
تَخافونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أحْراراً في
دُنياكُمْ؛[17] اي پيروان آل ابوسفيان، اگر دين
نداريد و از قيامت نمي‌ترسيد، لااقل در دنيا
آزاده باشيد. 11. تواضع و فروتني اگر خواص و اهل
فهم و بينش در جامعه متواضع باشند، اثر
سودمندي در جامعه برجا مي‌گذارند. قرآن مجيد
در بيان نسبت دو گروه يهود و نصارا با
مسلمانان، يهود را دشمن‌ترين و نصارا را
نزديك‌ترين گروه‌ها به مسلمانان مي‌داند و
در تبيين علت نزديكي مسيحيان به مسلمانان
مي‌فرمايد: ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ
قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا
يَسْتَكْبِرُونَ؛[18] اين قرابت از آن روست كه
در بين آنان عالمان و راهباني هست و آنان تكبر
نمي‌ورزند. تواضع و فروتني از صفات پسنديده
است و مي‌تواند تأثير بسياري در جذب ديگران
به سوي آيين پرمهر اسلام داشته باشد. 12. زهد و
بي‌اعتنايي به دنيا كساني كه دل از تعلقات
دنيوي بريده‌اند، انسان‌هاي وارسته‌اي
هستند كه همواره منشأ خير و بركتند. از مسايلي
كه قرآن كريم و پيشوايان معصوم ما پيوسته
انسان‌ها را از آن برحذر داشته‌اند دنياطلبي
است. چيزي كه گاه شخص براي آن، انسانيت و
آزادگي و شرف را زير پا مي‌نهد و دين را فدا
مي‌كند. دنيا دوستي بود كه سبب شد مردم كوفه
در مقابل امام وقت خويش بايستد. قرآن مجيد
براي پرهيز از دنياپرستي چنين هشدار مي‌دهد:
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الاخِرَةُ
خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقي وَ لا تُظْلَمُونَ
فَتِيلاً؛[19] اي پيامبر به مردم بگو كه
كاميابي دنيا اندك و آخرت براي پرهيزگاران
بهتر است و به اندازة تار هستة خرمايي بر شما
ستم نشود. و در جاي ديگر مي‌فرمايد: وَقالَ
الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيوةَ الدُّنْيا
يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ
إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ؛[20] به آنچه
دارند قانع نيستند و مي‌گويند: اي كاش ما هم
مثل قارون اين همه ثروت داشتيم، در حالي كه
قرآن كريم به خوبي روشن ساخته كه او و اموالش
به زمين فرو برده شدند و اين عاقبت دنيا
دوستان است. بنابراين، هر كه فريب دنيا را
خورد و خود را به دنيا فروخت، از سعادت اخروي
محروم خواهد شد. دنيا منتهاي ديد كوردلان است
كه وراي آن چيزي نمي‌بينند. امّا خواص
مي‌دانند كه در وراي آن، سراي جاويدان است،
بر اين اساس، آماده كوچند و به دنيا چون
ابزاري مي‌نگرند و از آن زاد و توشه
برمي‌گيرند. 13. پيروي از رهبر آگاه و شجاع
وجود رهبر آگاه و شجاع سبب مي‌شود كه خواص حول
آن محور، اقدامات خود را سامان دهند. وجود
رهبر سبب قوام جامعه و فقدان آن سبب اختلال در
جامعه خواهد بود. وقتي شايعة قتل رسول خدا ـ
صلّي الله عليه و آله ـ در ميدان احد پيچيد
بسياري كاملاً نااميد شدند و فرار كردند. از
اساسي‌ترين اركان اسلام، كه ضامن بقاي دين و
مذهب است، امامت و رهبري است. قرآن كريم در
اطاعت از مقام رهبري مي‌فرمايد: أَطِيعُوا
اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي
الْأَمْرِ مِنْكُمْ؛ اساساً انسان براي
دستيابي به اهداف والا نياز به رهبري آگاه
دارد. بعثت پيامبران از آدم تا خاتم و انتخاب
اوصيا از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ تا حضرت
حجت (عج) از الطاف بزرگ الهي به بندگان خويش
است، وظيفة خواص، اطاعت بي‌چون و چرا از
رهبران معصوم الهي است، همان گونه كه ياران
اباعبدالله ـ عليه السّلام ـ چنين كردند، و
ايشان فرمود: من اصحابي والاتر و بهتر از
اصحاب خود نمي‌شناسم.» پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ميزان الحكمه، ج7، ص 470. [2] . ميزان الحكمه،
محمدي ري شهري، ج6، ص 469. [3] . فرقان (25) آية 74. [4] .
آل عمران (3) آية 187. [5] . وسائل الشيعه، شيخ حر
عاملي، ج11، ص 394. [6] . مائده (5) آية 63. [7] . ممتحنه
(60) آية 4. [8] . وسائل‌الشيعه، ج11، ص 413. [9] . مريم
(19) آية 48. [10] . طه (20) آية 70. [11] . همان، آية 71. [12] .
طه (20) آية 72. [13] . همان، آية 73. [14] . يس (36) آيات 20
ـ 25. [15] . مائده، (5) آية 54. [16] . هود (11) آية 78. [17] .
بحارالانوار، ج 45، ص 51. [18] . مائده (5) آية 82. [19] .
نساء (4) آية 77. [20] . قصص (28) آية 79. سيد حسين
اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:26 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 وظايف عوام همان گونه
كه وظايفي بر عهده خواص نهاده شده، وظايفي نيز
بر دوش عوام گذارده شده كه در صورت اداي آن،
جامعه، سالم و با نشاط و پويا خواهد بود. اهم
اين وظايف عبارت است از: 1. تبعيت از حق و
عالمان عامل بر عوام لازم است تابع عالمان و
خواص خوب باشند و به آنان اقتدا كنند. در اين
صورت است كه جبهة حق را تقويت كرده، و وظيفة
الهي خويش را ادا مي‌كنند. اصل تبعيت از
عالمان اصلي معقول است و منظور از عالمان،
عالمان حق گو و عامل مي‌باشد. امام صادق ـ
عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: فَأَمّا مَنْ كانَ
مِنَ الْفُقَهاءِ، صائِناً لِنَفْسِهِ،
حافظِاً لدِينِهِ، مُخالِفاً علي هَواهُ،
مُطيعاً لأَمْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوام اَنْ
يُقَلِّدُوهُ وَ ذلِك لا يَكُونُ اِلاّ بَعضُ
فُقَهاءِ الشّيعَةِ لا جميعُهُمْ؛[1] اگر
فقيهي خود نگه‌دار، حافظ دين. مخالف هواي نفس
و مطيع در برابر امر حق تعالي يافت شود، واجب
است عوام از او تقليد كنند و البته بعضي از
فقيهان چنين هستند نه همة آنان. 2. خودداري از
اظهارنظرهاي جاهلانه حضرت علي ـ عليه السّلام
ـ مي‌فرمايد: لو سكَت الجاهلُ ما اخْتَلَفَ
النّاسِ؛[2] اگر نادانان سكوت مي‌كردند، هيچ
گاه اختلاف پيش نمي‌آمد. بنابراين، شايسته
است عوام جامعه در اظهارنظرها بر عالمان و
خواص پيشي نگيرند و هميشه سر رشتة امور را به
اهلش بسپارند. البتّه تبعيت از آنان به امر
خداوند است: اِتَّبعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُم
أَجْراً وَ هُمْ مُهتَدوُنَ؛[3] از كساني
پيروي كنيد كه از شما مزدي نمي‌خواهند و خود
هدايت يافته‌اند. عوام خوب با تبعيت خود در پي
كسب رضاي خدايند نه رضاي نفس خويش و البتّه
پيروي آنها مطابق ملاك‌هاي عقل و علم است، نه
بر مبناي حدس و گمان. 3. آموختن و كوشش براي
خارج شدن از گروه عوام اسلام نمي‌پسندد كه
گروهي در جهل بمانند و هميشه چشم به ديگران
بدوزند، بلكه از انسان‌ها خواسته است در پي
دانش باشند و از آن سورة از عالمان نيز پيمان
گرفته است كه دانش خود را به ديگران بياموزند.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در يك تقسيم بندي
افراد جامعه را به سه گروه تقسيم مي‌كند:
اَلنّاسُ ثلاثةٌ؛ فَعالِم‌‍ٌ ربّانيٌّ و
مُتعلِّمٌ علي سبيلِ نَجاةٍ و هَمَجٌ رَعاعٌ
اَتْباعُ كلَّ ناعِقٍ يَميلون مَعَ كُلَّ
ريحٍ لَمْ يَستَضيئُوا بنُورِ العِلْمِ وَ
لَم يَلْجَؤُوا اِلي رُكنٍ وَثيقٍ؛[4] مردم سه
دسته‌اند: عالمان رباني (كساني كه به علم
پايبند بوده و بدان عمل كرده و هدايت يافته و
رباني شده‌اند)؛ جويندگان دانشي كه بر راه
نجات هستند (زيرا به دنبال هدايت و عمل بدان
هستند) و احمقاني بي سر و پا كه دنبال هر صدايي
مي‌روند و با هر بادي حركت مي‌كنند،
همان‌هايي كه به نور علم روشني نيافته‌اند و
به ستون محكمي پناه نبرده‌اند. گروه اول قابل
ستايشند و گروه سوم بايد براي رهايي از ناداني
تلاش كند و خود را به علم بيارايد و با تلاش و
كوشش جزء دو دستة اول درآيد. جامعة مطلوب
اسلام، جامعه‌اي است كه تك تك اعضاي آن
«خواص» باشند، خود اهل تجزيه و تحليل مسايل
بوده، براساس بصيرت موضع‌گيري كنند. عوام
زدگي و راه مبارزه با آن الف)عوام‌زدگي عوام
زدگي يعني اين كه انسان اسير هياهو شود و
بي‌بصيرت عمل كند. قرآن كريم از كساني كه اسير
موج شده‌اند، تحت عنوان كثريت ياد مي‌كند و
آنان را شديداً نكوهش مي‌كند. وَلَكنَّ
أَكثَرَهُمْ لا يَعْلموُنَ؛[5] بيشتر آنها
نمي‌دانند. و أَكثَرهُمْ لا يَعقِلوُنَ؛[6]
بيشتر آنها تعقل نمي‌كنند. و ما كانَ
اَكْثَرُهُمْ مُؤمِنينَ؛[7] بيشتر آنها مؤمن
نيستند. اين اكثريت در مسير باطلند و چنين
جامعه‌اي از نشاط به دور و جامعه‌اي عوام زده
است. جايگاه توده مردم اسلام عقل و منطق را
معيار و حجت براي تشخيص حق معرفي نموده است و
ملاك اكثريت را از درجه اعتبار ساقط مي‌داند.
وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ
يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ؛[8] اگر از
بيشتر مردم زمين پيروي كني تو را از راه خدا
گمراه مي‌كنند. اعتبار عددي براي فرد مسلمان
نبايد ملاك عمل باشد، تقليد كوركورانه در
اسلام به عنوان اين كه اكثريت هستند با توجيه
«خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو» مورد پذيرش
نيست. عامة مردم به دليل عدم پرورش عقلي، عدم
قدرت تمييز در مسايل مختلف سياسي، مذهبي،
اجتماعي دچار شبهه مي‌شوند و چه بسا تحت
تأثير تبليغات سوء، ترس يا تعليمات غلط
موضعگيري‌هاي نا به جايي از خود نشان
مي‌دهند. همان طور كه وقتي شيخ فضل الله نوري،
ميثم وار به دار كشيده مي‌شود، بسياري از
مردم دست مي‌زنند و اين عمل را تبريك
مي‌گويند. اينان عوامي هستند كه پس از روشن
شدن حقايق و توطئه اظهار ندامت مي‌كنند.
بنابراين، وظيفة علما بسيار سنگين است. اگر
گفته شده «مداد العلماء أفضل من دماء
الشهداء» به اين دليل است كه عدّة زيادي از
مردم مهار تمام امور اجتماعي، سياسي، فرهنگي،
مذهبي خود را به دست آنان داده و تنها خود را
پيرواني محض مي‌دانند. اين طبقه كه نخبگان
جامعه هستند، بايد با آزاد انديشي و پرهيز از
هرگونه اختلاف سليقه‌اي براساس اسلام ناب،
توده مردم و عوام را به صراط مستقيم رهنمون
سازند. ب)راه زدودن آفت عوام زدگي در هر
جامعه‌اي، اگر شخصيت‌ها، گروه‌ها و عقايد
با «حق» سنجيده شوند و حقيقت معيار قضاوت
باشد، آن جامعه گمراه نخواهد شد. امّا اگر در
جامعه‌اي حق در هاله‌اي از ابهام قرار گرفت و
معيارهاي سنجش حق شناخته نشد، در آن صورت
اشخاص محور مي‌شوند و اشتباهات شخصي افراد به
نام حق ارزيابي مي‌شود و زمينه‌ساز گمراهي
مي‌گردد. مخصوصاً افراد سطحي‌نگر به سرعت به
ترديد مي‌افتند و از اشخاص خوش سابقة ديروز و
مشتبه امروز پيروي مي‌كنند. برخي از هنجارها
و ارزش‌ها وارد جامعه مي‌شوند و افراد بدون
آن كه واقف باشند از آنها پيروي مي‌كنند. اين
مسئله وقتي پيچيده‌تر مي‌شود كه افراد برخي
از رفتارها و پديده‌ها را قبلاً نفي
مي‌كردند، امّا بعد از مدتي در پي برخي از
اقدامات يا اتفاقات آن را تأييد و از آن پيروي
مي‌كنند. گاهي حركات توده‌اي پيش مي‌آيد كه
در مسير سراب مانندي حركت مي‌كنند، به راستي
اين چه فرايندي است كه مردم را به حركت جمعي
(collective action) وادار مي‌كند؟ بايد گفت اين در
حقيقت همان تبديل پديده به هنجار است كه پس از
تبديل به مكانيزم دروني، انگيزش را در پي دارد
و در نهايت مردم را وا مي‌دارد تا از آن
هنجارها پيروي كنند. بايد از تاريخ عبرت گرفت،
چرا كه سنّت‌هاي تاريخي حاكم بر رفتار و
اعمال اجتماعي، سراسر شباهت و همانندي است.
مقام معظم رهبري براي پرهيز از عوام زدگي و
استفاده مفيد و سازنده از تاريخ مي‌فرمايد:
تاريخ يعني شرح حال ما، منتها در يك صحنه ديگر:
خوشتر آن باشد كه وصف دلبران گفته آيد در حديث
ديگران تاريخ يعني من و شما، يعني همان‌هايي
كه امروز اين جا هستيم، پس اگر ما شرح تاريخ را
داريم مي‌دهيم هر كدام ما بايد نگاه كنيم
ببينيم ما در اين داستان كجاييم، كدام قسمت
قرار گرفته‌ايم، بعد آني كه مثل ما در اين
قسمت قرار گرفته آن روز چطور عمل كرد كه ضربه
خورد، ما آن طور عمل نكنيم.[9] بايد در مرحلة
اول حق را شناخت و سپس اشخاص را با آن سنجيد.
شخصي به نام «حارث بن حَوط» خدمت حضرت علي ـ
عليه السّلام ـ آمد و گفت: فكر مي‌كني گمان
دارم اصحاب جمل گمراهند؟ نه، چنين گماني
ندارم! حضرت فرمود: يا حارِثُ! اِنَّكَ
نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَ لَمْ تَنْظُر فَوْقَك
فَحِرْتَ! اِنَّك لَمْ تَعرِفِ الْحَقَّ
فَتَعْرِفَ مَنْ اَتاهُ وَلَمْ تَعْرِفِ
الْباطِلَ فَتَعرِفَ مَنْ اَتاهُ؛[10] اي حارث!
تو به پايين نگاه كرده‌اي و به بالاي سرت
ننگريستي (كنايه از ان كه بينش سطحي داري) لذا
در تحير فرو رفتي (و ندانستي كدام سو را
برگزيني) تو حق را نشناختي تا كسي را كه برحق
است بشناسي و نيز باطل را نشناخته‌اي تا
طرفدار آن را بشناسي. بنابراين، اگر در
جامعه‌اي حاكميّت از آن «حق» بود سالوس
بازي‌ها و عوام فريبي‌ها رنگ مي‌بازد. در
غير اين صورت، آن جامعه بيمار و كانوني از
رياكاري، فريب، جوسازي و موج آفريني فرصت
طلبان خواهد شد. جبهة نفاق و باطل تقويت
مي‌شود، ميان توده مردم و خواص واقعي طرفدار
حق فاصله مي‌افتد و با به كارگيري شايعه و
تهمت، مردم را نسبت به فرزانگان و خواص جامعه
بدبين مي‌سازند و رفته رفته اعتماد عمومي را
از آنان سلب مي‌كنند و آنها را به بي‌تفاوتي
و دوري از صحنه‌هاي حساس مي‌كشانند. بدين
ترتيب زمينه را براي امثال كعب الاحبار (يهودي
تازه مسلمان)، شَبَث بن رِبْعي (نماد بوقلمون
صفتي)، شريح قاضي (دين فروش)، وليد بن عقبه
(احمق و فاسق)، عمر بن سعد (مقام طلب) و... فراهم
مي‌آورند و ابوذرها، عمار ياسرها، عبدالله
بن مسعودها، هاني بن عُروه‌ها، سليمان صُرَد
خُزاعي‌ها و .... را تبعيد، خانه نشين يا شهيد
مي‌كنند. پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ميزان الحكمه، ري شهري، ج 8، ص 257 – 258. [2] .
بحارالانوار، ج 5، ص 81. [3] . يس (36) آية 21. [4] .
نهج‌البلاغه، حكمت 147. [5] . اعراف (7) آية 131. [6] .
مائده (5) آية 103. [7] . شعرا (26) آية 158. [8] . انعام (6)
آية 116. [9] . مقام معظم رهبري، 20/3/75. [10] .
نهج‌البلاغه، حكمت 262. سيد حسين اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:26 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 ويژگي‌هاي خواص خواص
از ديدگاه ما عدّه‌اي دانا، بينا و برخوردار
از توانايي تحليل و ارزيابي مسايل اجتماعي و
سياسي هستند و مهم‌تر از همه در بين تودة مردم
اثر گذارند. اين گروه برگزيده و برجستة اجتماع
داراي ويژگي‌هاي زير هستند: 1. اهل فهم و تجزيه
و تحليلند پيامبران به طور خاص و اصلاحگران به
طور عام، داراي پيام‌هاي ژرف و عميق هستند كه
عامة مردم از درك ژرفاي آن عاجزند. با اين‌كه
همواره سعي مي‌شود به فراخور حال و مناسب شأن
آنان سخن گفته شود، با وجود اين بسياري از
پيا‌مهاي پيامبران و مصلحان، از سطح فهم عوام
فراتر يا فهمشان براي آنان مشكل است. مثلاً
قرآن مجيد ياران كفار را به خانة عنكبوت تشبيه
مي‌كند كه فقط نامي از خانه دارد و در برابر
سرما و گرما و هجوم دشمن ايمن نيست و فقط دامي
است براي شكار طعمة عنكبوت كه حشرات پناهنده
به آن را دست و پا بسته تحويل عنكبوت مي‌دهد.
اين كلام به مثابه آن است كه ياران دروغين
كفار هم مانند اين خانه‌اند كه براي فريب
انسان‌ها و بردگي آنها تلاش مي‌كنند، اما
اين معنا براي عوام قابل فهم نيست و فقط خواص و
اهل تجزيه و تحليل مي‌توانند آن را دريابند.
قرآن مجيد مي‌فرمايد: و تِلْك الاْمثالُ
نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها اِلاّ
الْعالِمُونَ؛[1] و اين مثل‌ها را براي عموم
مردم مي‌زنيم اما عمق آن را جز دانايان (خواص)
نمي‌فهمند. امام علي ـ عليه السّلام ـ نيز
مي‌فرمايد: اِنَّ حَديثَنا صَعْبٌ
مُسْتَصْعَبٌ لا يَعْقِلُهُ اِلاّ
الْعالِمُونَ؛[2] سخن ما سخت و دشوار است و جز
دانايان عمق و معناي دقيق آن را نمي‌فهمند. 2.
بصيرت بصيرت چراغي هماره روشنگر و نجات‌بخش
انسان از گمراهي‌هاست. بصيرت به انسان قدرت
مي‌دهد كه حتي در تنهايي و غربت چون امت واحده
از صراط مستقيم سربرنتابد و هيچ هراسي از
بسياري طرفداران باطل به دل راه ندهد. بصيرت
روشن‌بيني و روشن دلي است. «بَصَر» چشم سر است
و «بصيرت» چشمِ دل. قرآن مجيد دربارة كافران و
دنياپرستان ظاهربين مي‌فرمايد: يَعْلَمُونَ
ظاهِراً مِنَ الحيوةِ الدُّنيا وَ هُمْ عَنِ
الاخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ؛[3] تنها ظاهري از
زندگي دنيا مي‌بينند و از آخرت ‌غافلند. در
اين باره امام علي ـ عليه السّلام ـ
مي‌فرمايد: مَنْ اَبصَرَ بَصَّرَتهُ وَ مَنْ
اَبْصَر اِلَيْها اَعْمَتْهُ؛[4] آن كس كه
دنيا را وسيله ببيند (و به آن دل نبندد) اين
ماية بصيرت اوست و آن كس كه دنيا برايش هدف
باشد، نابينايش خواهد كرد. خواص جامعه آنها
هستند كه به فرمايش علي ـ عليه السّلام ـ :
حَمَلوُا بَصائِرَهُمْ عَلَي اَسيافِهِمْ؛[5]
آنان بصيرت‌ها و انديشه‌هاي روشن خود را با
شمشيرهاي خود حمل مي‌كنند. اساساً در همة
نبردهايي كه حق و باطل پنهان بود و كفر در پردة
سالوس و ريا و تقدس پوشيده شده بود، اهل بصيرت
با چشم دل و حق محوري راه صواب را از ناصواب
تشخيص دادند و راه امام حق را برگزيدند. حق
مداري ويژگي برجسته اهل بصيرت است، آنان اين
نور را از تقوا، زهد، توكل به خداوند و
وارستگي از غير او بر مي‌گيرند. 3. انتخابگري
گرچه در بين خواص، هم هدايت شده و هم گمراه
وجود دارد، ولي هر دو گروه آگاهانه راه هدايت
يا گمراهي را پيش گرفته‌اند. آنان سخن حق را
شنيده و فهميده‌اند و در مقابل آن يا تسليم
شده، يا عناد ورزيده‌اند. قرآن در اين مورد
مي‌فرمايد: مَاخَتَلَفَ الَّذينَ اُوتُوا
الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ
الْعِلْم؛[6] اهل كتاب اختلاف نورزيدند مگر پس
از آن كه علم براي آنان حاصل آمد. وَ ما
تَفَرَّقُوا اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ
الْعِلْمُ بَغياً بَينَهُمْ؛[7] آنان فرقه
فرقه نشدند مگر از سر ستم و پس از آن‌كه (به حق
و راه راست) علم يافتند. 4. جانبداري از حق خواص
هيچ‌گاه بي‌طرف نبوده و نيستند. ويژگي
برجستة آنها جانبداري پيوسته از حق و باطل
گريزي است. مقتضاي ايمان، جانبداري صريح از حق
و ستيز با باطل است. امام صادق ـ عليه السّلام
ـ مي‌فرمايد: اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الايمانِ
أَنْ تُؤثَرِ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّك عَلَي
الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَك؛[8] از حقيقت ايمان
آن است كه حق را بر باطل ترجيح دهي، هر چند حق،
به زيانت باشد و گرايش به باطل تو را سود
رساند. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ نيز يكي از
ويژگي‌هاي خواص را وارد نشدن در باطل و خارج
نشدن از مدار حق مي‌دانند. وَ لا يَدخُلُ
فِي‌الْباطِلِ وَ لا يَخْرُجُ مِنَ
الْحَقَّ.[9] خواص آن‌جا كه حق را ببينند
مي‌ايستند، حمايت مي‌كنند و از هيچ مشكلي
نمي‌هراسند. در قاموس خواص بي‌طرفي معنا
ندارد، بي‌طرفي در برابر حق، همسنگِ ستيز با
حق است. از ديدگاه قرآن بي‌تفاوتان و
معصيت‌كاران هر دو به بيراهه مي‌روند. نمونة
آشكار آن را مي‌توان در آزمون بني‌اسرائيل
براي صيد ماهي جست و جو كرد. آن گاه كه به آنها
دستور داده شد صيد ماهي را در روز شنبه تعطيل
كنند، مخالفت كردند و در كنار دريا
حوضچه‌هايي ترتيب داده، ماهيان را روز شنبه
در آن محاصره و روز يكشنبه صيد مي‌كردند و
نافرماني خود را چنين توجيه كردند كه ما روز
شنبه صيد نكرده‌ايم بلكه تنها آنها را در
حوضچه‌ها محاصره كرديم. در اين آزمايش مردم
سه دسته شدند: الف) گروهي كه اكثريت را تشكيل
مي‌دادند به مخالفت با اين فرمان الهي
برخاستند؛ ب) گروهي كه اقليت كوچكي بودند در
برابر گروه اول به وظيفة امر به معروف و نهي از
منكر را قيام كردند. ج) ساكنان و بي‌طرفان كه
نه با گناهكاران همگامي داشتند و نه وظيفة نهي
از منكر را انجام مي‌دادند. قرآن مجيد
مي‌فرمايد: تنها گروه دوم نجات يافتند و دو
دسته ديگر مجازت شدند: « فَلَمَّا نَسُوا ما
ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ
يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا
الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما
كانُوا يَفْسُقُونَ؛[10] پس هنگامي كه تذكراتي
را كه به آنها داده شده بود فراموش كردند،
كساني را كه از بدي باز مي‌داشتند رهايي
بخشيديم و آنها را كه ستم كردند به سبب
نافرماني‌شان به عذاب شديدي گرفتار ساختيم. 5.
استقامت خواص حامي حقند و تمام مشكلات را در
اين راه به جان مي‌خرند و با آغوش باز به
استقبال پيامدهاي دفاع از حق مي‌روند. قرآن
كريم اينان را «رَبِيُّون» مي‌نامد. ربّيّون
كساني هستند كه ارتباطي محكم و ناگسستني با
پروردگار دارند: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ
قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما
وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ
اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ؛[11] و چه
بسا بودند پيامبراني كه مردان الهي بسيار به
همراه آنان جنگيدند. آنها هيچ گاه در برابر
آنچه در راه خدا به آنها مي‌رسيد، سست و
ناتوان نشدند و تن به تسليم ندادند، و خداوند
استقامت كنندگان را دوست دارد. خواص سر تسليم
در برابر دشمن فرود نمي‌آورند و بر موضع خويش
ثابت قدم و استوارند. خداوند نيز در پاسخ،
باران لطف و رحمتش را بر آنان فرو مي‌فرستد.
در نتيجه خواص حق‌‌جو با دلگرمي و صلابت به
راه خويش ادامه مي‌دهند، و هيچ گونه سستي در
آنها ديده نمي‌شود. «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا
رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا
خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ،
أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ خالِدِينَ
فِيها جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛[12]
كساني كه گفتند پروردگار ما الله است، سپس
استقامت كردند، نه ترسي بر آنهاست و نه
اندوهي. آنان اهل بهشتند و جاودانه در آن
مي‌مانند، اين پاداش اعمالي است كه انجام
مي‌دادند. خواص بايد مقاومت را از پيامبر
گرانقدر اسلام بياموزند؛ در سنگر حق مبارزه
كنند، در راه حق سرمايه‌گذاري مادي و معنوي
كنند و براي تحقق اصول و مباني و ارزش‌ها
پايداري نشان دهند كه: « فَاسْتَقِمْ كَما
أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ؛[13] پس همان
گونه كه فرمان يافته‌اي استقامت كن و همچنين
كساني كه با توبه سوي خدا آمده‌اند (بايد
استقامت كنند). 6. ايمان راستين از ديدگاه قرآن
كريم، ايمان‌هاي موسمي و مقطعي بي‌ارزش است.
ايماني ارزشمند است كه برخاسته از صميم جان
بوده و ريشه در وجود او داشته باشد. خواص اهل
حق، ايمان در وجودشان رسوخ كرده و باورها و
اعتقادات آنان عميق است: «اِنَّمَا
الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا
بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ لَمْ يَرْتابُوا وَ
جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ
فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ
الصَّادِقُونَ؛[14] مؤمنان واقعي، تنها كساني
هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده، هرگز شك
و ترديد به خود راه ندادند و با اموال و
جان‌هاي خود در راه خدا جهاد كردند، آنها
راستگويانند. ايماني كه تنها لقلقة زبان باشد
و براي دستيابي به مطلوب دنيايي و به گونة
مقطعي و موسمي نمود يابد، خاستگاه سعادت و
سلامت به شمار نمي‌آيد. اين در حقيقت، خود،
نوعي بي‌ايماني است كه به شدت نكوهش شده است.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ
عَلي حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ
اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ
فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلي وَجْهِهِ خَسِرَ
الدُّنْيا وَ الاخِرَةَ ذلِكَ هُوَ
الْخُسْرانُ الْمُبِين؛[15] بعضي از مردم خدا
را تنها با زبان مي‌پرستند، همين كه دنيا به
آنها رو كند و خيري به آنان رسد، اطمينان
مي‌يابند امّا اگر مصيبتي به عنوان امتحان به
آنها برسد دگرگون مي‌شوند و به كفر رو
مي‌آورند. به اين ترتيب، هم دنيا را از دست
داده‌اند و هم آخرت را و اين زيان آشكار است. 7.
قيام خواص خوب و حق مدار به مقتضاي پيمان الهي
ـ انساني خويش براي اداي وظيفه قيام كرده و
نسبت به كجروي‌ها، ستم‌ها و تجاوزگري‌ها
واكنش نشان داده‌اند. نمونة آشكار آن را
مي‌توان در اصحاب كهف جست و جو كرد، آن‌جا كه
قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ
امَنُوا بِرَبِّهِمْ َ فَزِدْناهُمْ هُديً
وَ رَبَطْنا عَلي قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا
فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّمَواتِ وَ
الاَرْضِ؛ آنان جوانمرداني بودند كه به
پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان
افزوديم و دل‌هايشان را محكم ساختيم، آن
هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما
پروردگار آسمان‌ها و زمين است. قيام اصحاب
كهف نمونة قيام خواص خوب براي اعلان كلمة
توحيد است. آنها بعد از قيام و اعلان توحيد
هجرت كردند و خانه و كاشانه و مقام و موقعيت را
وانهادند و براي حفظ ايمان خود از جامعه جاهلي
و كافر هجرت كردند. نمونة ديگر مردان عارفي
هستند كه در لشكر طالوت عليه ستم به مبارزه و
هجرت دست زدند. همانان كه در مبارزه با نفس
پايدار بودند و دليري و توانايي بي‌نظير
يافتند. از اين رهگذر است كه خداوند
مي‌فرمايد: «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ
غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِاِذْنِ اللَّهِ
وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ؛[16] چه بسيار
گروه‌هاي كمي كه به خواست خدا بر گروه‌هاي
كثير غلبه يافته‌اند و خدا با صابران است. 8.
تحمل آزار و شكنجه در راه خدا خواص حق در طول
تاريخ همواره مورد آزار و شكنجه، تبعيد و
تحقير و قتل قرار گرفته‌اند، ولي خداوند
ايمان آنان را حفظ نموده و در تحت حمايت خويش
قرار داده و از شر دشمنان نجاتشان داده است.
خواص حق كه به اداي وظيفة حق گويي و حق خواهي
قيام مي‌كنند هميشه از سوي مستكبران و
ستمگران و خواص بد مورد تهمت، شكنجه و قتل
قرار گرفته‌اند. مؤمن آل فرعون، بعد از دفاع
عقلاني و تقيه‌اي آن گاه كه لازم ديد ايمان
خود را آشكار كند و از خدايان آنان بيزاري
جويد مي‌فرمايد: «فَسَتَذْكُرُونَ ما
أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَي
اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ
بِالْعِبادِ؛[17] به زودي آنچه را به شما
مي‌گويم به ياد خواهيد آورد و من كار خويش را
به خدا مي‌سپارم، چه اين كه خدا به بندگان خود
بيناست. سپس خداوند مي‌فرمايد: «فَوَقاهُ
اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا؛[18] خداوند او
را از نيرنگ فرعونيان حفظ كرد. كارنامة خواص
حق پرست پر از تيرهاي تهمت و شايعات است. گاهي
به آنها مقام طلب، زماني جادوگر و دروغگو و
مفسد و غير آن گفته‌اند، چنان كه اين تهمت‌ها
را به پيامبران و مصلحان ديگر نيز مي‌زدند.
ويژگي‌هاي عوام 1. نداشتن قدرت فهم، تحليل و
ژرف نگري تودة مردم يا عوام جامعه به دلايل
مختلف از شكوفايي فكري برخوردار نبوده، توان
فهم باطن امور را ندارند و نمي‌توانند وقايع
و حوادث را تجزيه و تحليل كنند و حقايق را از
وراي ظواهر دريابند؛ مثلاً وقتي حضرت ابراهيم
ـ عليه السّلام ـ خدايش را براي نمرود و
اطرافيانش توصيف كرد و فرمود: رَبَّيَ الّذي
يُحيي وَ يُميتُ؛ پروردگار من آن است كه زنده
مي‌كند و مي‌ميراند.» نمرود نيز خود را زنده
كننده و ميراننده معرفي كرد و دستور كشتن يك
زنداني و آزاد كردن زنداني ديگر را داد و آن را
مصداق زنده كردن و ميراندن ناميد. در اين جا
تودة مردم و عوام نتوانستند باطل بودن ادعاي
نمرود را بفهمند و حضرت ابراهيم با توجه به
سطح فهم عامه و مردم حجتي روشن‌تر ارايه كرد
تا نمرود نتواند عوام فريبي كند. ابراهيم ـ
عليه السّلام ـ فرمود: «اِنَّ اللَّهَ
يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ
فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ؛[19] خداوند
خورشيد را از مشرق برمي‌آورد، تو (اگر خدايي)
آن را از مغرب برآور. همين ناتواني از درك و
تحليل بود كه پيامبران و اولياي خدا را
وامي‌داشت، تا بسياري از حقايق را از عوام
كتمان كنند. عامة مردم به دليل عدم توانايي از
تجزيه و تحليل، دچار افراط يا تفريط مي‌شوند.
گروهي آنان را كافر و جادوگر مي‌شمردند و
گروهي ديگر نيز مبالغه كرده، آنها را خدا و
شريك خدا مي‌دانستند. 2. پيروان ظاهربين عوام
پيرو ظواهر چشم پركن هستند و استدلال‌هاي
عقلي و بحث علمي در برابر آنان بي‌فايده است.
حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ وقتي مردم را
بت‌پرست ديد، آنها را از اين كار باز داشت و
با استدلال‌هاي فراوان، باطل بودن كرنش در
برابر بت‌ها را براي اهل فهم و شناخت روشن
ساخت. از جمله، وقتي بت‌ها را شكست، با گذاشتن
تبر بر گردن بت بزرگ گفت: اگر خدايتان
مي‌تواند سخن بگويد و پاسخ دهد از او بپرسيد.
نمروديان براي اين كه وجهة عمومي خود را از
دست ندهند، شروع به مجادله و عوام فريبي كرده،
پيروان عوام را به دفاع از خدايان دروغين
فراخواندند و با اين كه محاكمة ابراهيم ـ عليه
السّلام ـ در برابر چشمان مردم بود، فأتُوا
بِهِ عَلي أَعيُنِ النّاسِ[20]؛ او را در برابر
ديدگان مردم (براي محاكمه) بياوريد. ولي با اين
حال عامه مردم نتوانستند سخن حضرت ابراهيم ـ
عليه السّلام ـ را بفهمند و به حقانيت ايشان
پي ببرند. آنها همچنان بر گمراهي خود اصرار
ورزيدند. 3. اهتمام به ارزش‌هاي مادي عوام با
مظاهر مادي مأنوس هستند. قدرت و شكوه ظاهري را
ملاك ارزش مي‌دانند. وقتي گوسالة طلايي سامري
را ديدند، برق طلاي گوساله چشم آنان را خيره
كرد و بلافاصله آن را به خدايي پذيرفتند و در
مقابل هشدارهاي خواص از جمله هارون گفتند:
«لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عكِفِينَ حَتَّي
يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسي؛[21] پيوسته بر آن گرد
خواهيم بود تا موسي به سوي ما باز گردد. از
همين ضعف عوام، فرعون بهره گرفت و گفت: «يا
قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ
الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا
تُبْصِرُونَ؛[22] اي قوم من! آيا حكومت مصر از
آن من نيست و اين نهرها تحت فرمان من جريان
ندارد؟ آيا نمي‌بينيد؟ چون ارزش از ديدگاه
آنها فقط به امور مادي و ظاهري است، فرعون نيز
از همين روزنه سخن مي‌گويد تا آنها را به سوي
خود جلب كند. 4. تقليد عوام چاره‌اي جز پيروي
ندارند. امّا پيروي عوام بدجاهلانه است؛ نه از
عقل دستور مي‌گيرند و نه از كساني تبعيت
مي‌كنند كه صاحبان عقل و شعورند. پيشواي آنان
سنت‌هاي ملي، قومي و آبا و اجدادي است. فهم و
عقل خويش را به كناري مي‌نهند و خواستشان
رسيدن به آرزوهاي نفساني است. از اين رو وقتي
در قيامت آنان را فوج فوج به دوزخ مي‌برند،
نگهبانان دوزخ از آنان مي‌پرسند: اَلَمْ
يَأتِكُمْ نذيرٌ؛ آيا هشدار دهنده‌اي براي
شما نيامد؟ و آنان تصديق مي‌كنند كه هشدار
دهنده‌اي آمد، ولي با تكذيب ما روبه رو شد و
ما منكر رسالت شديم و در آخر اعتراف مي‌كنند:
«لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما
كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ؛[23] اگر گوش
شنوا داشتيم يا انديشه مي‌كرديم، در ميان
دوزخيان نبوديم. عوامِ پيرو، پيروي از سنت آبا
و اجدادي را ماية پيوند اجتماعي و قوام قوميت
مي‌دانند و نفي آن را زشت مي‌شمارند. آنها
فقط به جهت پيروي از سنّت قومي است كه بر
گمراهي پافشاري مي‌كنند. 5. جو زدگي براي آنان
اكثريت ملاك است و جدا شدن از توده مردم
برايشان ترسناك است. در باور آنها نمي‌گنجد
كه جماعت، گمراه باشد يا اشتباه كند. وقتي
مي‌بينند كه چندين نسل گذشته، بر آن
بوده‌اند، نمي‌توانند بپذيرند كه گذشتگان
خطا كرده‌اند و ناباورانه مي‌پرسند: «فَما
بالُ الْقُرُونِ الاولي[24]؛ پس تكليف نسل‌هاي
گذشته چه مي‌شود؟ در جريان گوساله پرستي
بني‌اسرائيل، وقتي سامري گوسالة طلايي را
ارايه كرد، به ناگاه گروه بسياري به خداي
طلايي گرويدند و چنان موج و جوي ايجاد شد كه
عامه را تاب مقاومت در برابر آن نبود. به سرعت
جو زده شدند و بدون تأمل و تفكر گوساله پرستي
را برگزيدند و گفتند: به اختيار خود با وعدة تو
مخالفت نكرديم، بلكه وقتي كثرت
گوساله‌پرستان را ديديم، از مخالفت با آنان
وحشت كرده، بي‌اختيار پيرو آنها شديم.[25] پي
نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عنكبوت(29) آية 43. [2] . اختصاص، شيخ مفيد، ص 164.
[3] . روم(30) آية 7. [4] . نهج‌البلاغه، خطبة 82. [5] .
نهج‌البلاغه، خطبة 150. [6] . آل عمران (3) آية 19. [7]
. شوري(42) آية 14. [8] . [9] . نهج‌البلاغه، خطبة 193.
[10] . اعراف (7) آية 165. [11] . آل عمران (3) آية 146. [12] .
احقاف (46) آيات 13 – 14. [13] . هود (11) آية 112. [14] .
حجرات (49) آية 15. [15] . حج (22) آية 11. [16] . بقره (2)
آية 249. [17] . مؤمن (40) آية 44. [18] . همان، آية 45. [19] .
بقره (2) آية 258. [20] . انبيا، (21) آية 61. [21] . طه (20)
آية 91. [22] . زخرف (43) آية 51. [23] . ملك (67) آية 10. [24] .
طه (20)، آية 51. [25] . بحارالانوار، ج13، ص 207 به نقل
عوام و خواص از ديدگاه قرآن، احمد حيدري. سيد
حسين اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:15 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

خواص در هر جامعه، افرادي
هستند كه اهل شناخت و تجزيه و تحليل بوده،
براساس بصيرت نسبت به وقايع اتفاقي
موضع‌گيري مي‌كنند و در حقيقت سردمداري
جريان‌هاي اجتماعي به دست آنهاست.[1] اين دسته
بسيار كم هستند. مقام معظم رهبري مي‌فرمايد:
خواص كساني هستند كه از روي فكر و فهميدگي و
آگاهي و تصميم‌گيري كار مي‌كنند، يك راهي را
مي‌شناسند و به دنبال آن راه حركت مي‌كنند.
وقتي عملي انجام مي‌دهند، موضع‌گيري
مي‌كنند، راهي را انتخاب مي‌كنند، از روي
فكر و تحليل است؛ مي‌فهمند و تصميم مي‌گيرند
و عمل مي‌كنند.[2] عوام در هر جامعه اكثريت را
تشكيل مي‌دهند و معمولاً پيرو بوده، به
بالادستي‌ها نگاه مي‌كنند و مطابق مشي آنها
عمل مي‌كنند، اينها توانايي تجزيه و تحليل
مسايل را ندارند، پيرو موجند و مرعوب جوّ.[3]
مقام عظماي ولايت مي‌فرمايد: عوام كساني
هستند كه وقتي جو به يك سمتي مي‌رود اينها هم
مي‌روند، تحليل ندارند، يك وقت مردم
مي‌گويند زنده باد، اين هم نگاه مي‌كند و
مي‌گويد زنده باد، يك وقتي مردم مي‌گويند
مرده باد، او هم نگاه مي‌كند مي‌گويد مرده
باد. اينها دنبال اين نيستند كه ببينند چه راه
درست است، چه حركتي صحيح است، بفهمند،
بسنجند، تحليل كنند، درك كنند.[4] عوام و خواص
در جامعه‌شناسي مردم در جوامع مختلف به
اعتبار قدرت نفوذ و تأثيرگذاري بر رفتار و كنش
ديگران و ميزان تأثيرپذيري متفاوتند. در هر
جامعه عدّه‌اي كه معمولاً شمار آنها اندك است
به دليل موقعيت ويژه‌اي كه دارند (اكتسابي يا
موروثي) بر ارزش‌هاي مورد قبول و رفتار
ديگران، كه قسمت عمدة جامعه را تشكيل مي‌دهند
تأثير مي‌گذارند. اين «گروه كمترين» با
نام‌هاي خواص، برگزيدگان، نخبگان شناخته
مي‌شود و از «گروه بيشترين» با عناويني چون
عوام، توده و عموم مردم ياد مي‌شود. تاريخ و
جامعه، صحنة تعامل عوام و خواص است و تحولات
اجتماعي در پرتو شناخت چگونگي اين تعامل،
آسان‌تر تبيين و تفسير مي‌شود. پارتو (1848 –
1923 م) جامعه را به دو طبقة عمدة برگزيدگان و
توده‌ها تقسيم مي‌كند، خواص از ديدگاه پارتو
به كساني اطلاق مي‌شود كه توانسته‌اند در هر
يك از شاخه‌هاي فعّاليت بشري بالاترين نمره
را به دست آورند. در نظام جامعه‌شناسي پارتو
ما با طبقة تهي از نخبگان و طبقة نخبه‌ساز
روبه‌رو مي‌شويم. براي رسيدن به نقطة مطلوب
آنچه در مركز ثقل توجهات پارتو قرار مي‌گيرد
كشف چگونگي جريان يافتن و جابه‌جايي
برگزيدگان بين دو طبقة عمدة اجتماعي است. هر
چند خواص رئاليستي پارتو با خواص ايدئولوژيك
جامعة اسلامي هم‌خواني ندارد اما در جهت كشف
قوانين و سنت‌هاي حاكم بر رفتار انسان‌ها و
جوامع حايز اهميّت است. بهره‌گيري از قوانين
و سنت‌هاي حاكم بر جوامع در رشد و تعالي جوامع
اسلامي نيز مي‌تواند بسيار كارساز باشد؛
مثلاً پارتو تنها راه حفظ حكومت و تضمين سلامت
آن را تأمين و تضمين روند «گردش خواص» در درون
آن مي‌داند؛ او مي‌گويد: اگر اين روند به هم
بخورد، جامعه از اين ناحيه صدمه مي‌بيند و
گروه حاكم از خواص نخواهد توانست از زور براي
حفظ خود در مسند قدرت استفاده كند. اما از نظر
اسلام، حكومت، برخاسته از موضع طبقاتي و
سلطه‌گري فردي يا گروهي نيست، بلكه تبلور
آرمان سياسي ملتي همكيش است كه با سازماندهي
روند تحول فكري و عقيدتي و... خود را به سوي هدف
نهايي ـ كه حركت به سوي الله است ـ مي‌گشايد.
در حكومت اسلامي ساز و كار حفظ چنين گردش
سالمي يك اصل سياسي ـ اجتماعي است كه به آن
«امر به معروف و نهي از منكر» مي‌گويند. در
جامعة اسلامي دعوت به خير، امر به معروف و نهي
از منكر، وظيفه‌اي همگاني و متقابل بر عهدة
مردم نسبت به يكديگر، دولت نسبت به مردم و
مردم نسبت به دولت است. رعايت اين اصل در جامعة
اسلامي مي‌تواند روند درست و صحيح گردش
نخبگان را تضمين كند. پارتو در نظريّة حفظ
تعادل اجتماعي خود كه وسيلة تحقق آن را، چرخش
خواص يا گردش نخبگان مي‌نامد با ديدگاه اسلام
همراه است؛ چرا كه در اسلام بايد راه رشد براي
آنان كه داراي استعداد هستند باز شود و حكومت
اسلامي بايد چنان عمل كند تا زمينة بروز و
شكوفايي استعدادها فراهم آيد. اگر جامعه يا
حكومت اسلامي بخواهد به حيات سالم خود ادامه
دهد بايد اين تعادل را در اجتماع حفظ كند و اين
سنتي است تاريخي و پذيرفتني؛ نخبگان حكومتي
نبايد راه را بر ساير نخبگان و افراد ديگر
ببندند تا گردش خواص روال عادي خود را طي
كند.[5] واژه‌هاي حاكي از خواص[6] 1. حواري
(حواريين) اين واژه پنج بار در قرآن به كار
رفته است (سه بار حواريون و دوبار حواريين).
اصحاب خاص حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به اين
نام خوانده شده‌اند. آنگاه كه حضرت عيسي ـ
عليه السّلام ـ در بني‌اسراييل به نبوت مبعوث
شده، با نشان دادن معجزات، حجت را بر آنها
تمام كرد، اما احساس كرد غالب آنها بر كفر
خويش اصرار دارند. از اين رو اعلام كرد: آيا
كسي هست كه مرا در پيمودن راه حق ياري دهد؟
حواريون كساني بودند كه اعلام اطاعت و تبعيت
كردند: فلمّا احَسَّ عيسي مِنْهُمُ الكُفْرَ
قالَ مَنْ اَنْصاري الي الله قالَ
الْحَواريُّونَ نَحنُ اَنْصارُ الله امَنّا
بِاللهِ وَاشْهَدْ بِانّا مُسْلِمُونَ؛[7]
آنگاه كه عيسي ـ عليه السّلام ـ از آنان احساس
كفر و طغيان كرد، گفت: ياران من در راه خدا
كيانند؟ حواريون گفتند: ما ياران (دين)
خداييم، به خدا ايمان آورديم و شاهد باش كه
تسليم او هستيم. «حواري» از «حور» به معناي
سفيدي خالص گرفته شده است. در وجه نامگذاري هم
گفته‌اند حواريون لباس شوياني بودند كه
لباس‌هاي چرك را تميز و سفيد و پاكيزه
مي‌نمودند. از اين رو آنان را «حواري»
ناميدند.[8] امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد
وجه نامگذاري حواريون فرمودند: به نظر عامه
(غير از پيروان اهل‌بيت ـ عليهم السّلام ـ )
بدين جهت بوده كه ياران آن جناب شغل لباسشويي
داشتند و لباس‌ها را با شستن از آلودگي پاك و
تميز مي‌كردند و كلمة «حواري» مشتق از
«الخُبُز الحَوار» (نان سفيد) است. اما به نظر
ما آنان را بدين نام خواندند چون نفس خويش را
از شرك و آلودگي، خالص و پاك كرده و مردم را
نيز با تذكر و موعظه، از آلودگي‌ها پاك
مي‌ساختند.[9] شمار حواريين حضرت عيسي ـ عليه
السّلام ـ دوازده نفر بوده‌اند.[10] گرچه اين
لفظ در قرآن بر اصحاب و خواص محدود حضرت عيسي ـ
عليه السّلام ـ اطلاق شده، اما در عرف و
روايات، بر اصحاب خاص و برگزيده امام معصوم ـ
عليه السّلام ـ نيز گفته مي‌شود؛ در روايتي
مي‌خوانيم: در روز قيامت كسي ندا مي‌كند:
حواريون رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه
بر عهد او بودند و هيچ گاه پيمان نشكستند،
كجايند؟ سلمان و مقداد و ابوذر برمي‌خيزند.
آن گاه ندا مي‌دهد: حواريون علي بن ابي طالب ـ
عليه السّلام ـ وصيّ رسول خدا ـ صلّي الله
عليه و آله ـ كجايند؟ در پاسخ اين ندا عمر وبن
حَمِق خُزاعي، محمد بن ابي‌بكر، ميثم تمّار و
اويس قرني برمي‌خيزند. و وقتي حواريون امام
حسن ـ عليه السّلام ـ فراخوانده مي‌شوند،
سفيان بن ابي ليلي همداني و حذيفة بن اسيد
غفاري برمي‌خيزند. شهداي كربلا در پاسخ نداي
«كجايند حواريون حسين بن علي؟» قيام مي‌كنند.
جبير بن مطعم، يحيي بن اُمّ طويل، ابوخالد
كابلي و سعيد بن مسيب به عنوان حواريون علي بن
الحسين ندا را پاسخ مي‌گويند. عبدالله بن
شريك عامري، زرارة بن اَعْيَن، مريدبن معاويه
عِجلي، محمد بن مسلم ثقفي، ليث مرادي،
عبدالله بن ابي يَعفور، عامر بن عبدالله بن
جذاعه، حجر بن زائل و حمران بن اعين به عنوان
حواريين امام باقر و امام صادق ـ عليه السّلام
ـ نداي گوينده را پاسخ مي‌دهند و
برمي‌خيزند.[11] 2. اولوالعلم (عالمان رباني)
علم از ديدگاه اسلام و قرآن، بينشي است كه
انسان را به خدا نزديك مي‌كند و او را در
پيمودن مسير بندگي ياري مي‌دهد. عالمان و
عاقلان كه در قرآن با واژه‌هاي «اولي
الالباب»، «اولي الابصار» و «اولي النُهي»
و... از آنان ياد شده، از ديدگاه قرآن خواص اهل
حقند كه نگاهشان از ظواهر مادي فراتر رفته،
حقايق را مي‌بينند و در عواقب امور دقت
مي‌كنند و به حقايق جهان هستي معترفند. اينان
به درجات والاي انساني و بندگي نايل شده و در
پيشگاه خداوند از منزلت والايي برخوردارند.
يرفعِ اللهُ الَّذين امَنُوا مِنكُم
والَّذين اُوتُوا العلْمَ دَرَجاتٍ؛[12]
خداوند مؤمنان و صاحبان علم را به درجاتي رفعت
مي‌بخشد.» علامه طباطبايي (ره) در ذيل اين آيه
مي‌گويد: اين آيه دلالت مي‌كند كه مؤمنان دو
گروه هستند؛ يكي آنها كه تنها مؤمنند (عوام)،
دوم آنها كه هم مؤمنند و هم عالم. گروه دوم بر
گروه اول برتري دارند، همچنان كه در آية نهم
سورة زمر فرموده است: آيا كساني كه علم دارند
با كساني كه علم ندارند مساوي‌اند. در بعضي
آيات، موضع‌گيري حكيمانة عالمان مطرح شده
است؛ به عنوان مثال وقتي قارون به طغيانگري،
تجمل‌گرايي و فخرفروشي رو آورد، عوام جامعه
كه عقلشان به چشمشان بود، تا آن حشمت و جلال
ظاهري را ديدند، آرزو كردند كاش مانند قارون
از حظّ دنيا بهره‌مند بودند و سعادت عظيم را
از آن قارون شمردند، ولي: قالَ الذين اوتو
العلم و يلكم ثواب الله خير لمن امن و عمل
صالحا و لا يُلقّها الا الصّابرون؛[13] آنان كه
از دانش برخوردار بودند گفتند: واي بر شما!
پاداش خدا براي مؤمنان نيكوكار بهتر است و جز
كساني كه شكيبايي بورزند آن را نمي‌يابند. 3.
عالمان اهل كتاب عالمان اهل كتاب به طور طبيعي
در جامعة خود جايگاه ويژه‌اي دارند و نگاه
عوام را به خود جلب مي‌كنند. در قرآن هنگامي
كه سخن از پيام‌رساني پيامبر ـ صلّي الله
عليه و آله ـ به امت‌هاي گذشته است، نقش اين
گروه تحت عنوان «الذين اوتوا الكتاب» مطرح
مي‌شود: الم تر الي الذين اوتوا نصيبا من
الْكِتبِ يدعون الي كِتبِ الله ليحكم بينهم
ثم يتولي فريق منهم و هم معرضون؛[14] آيا نديدي
كساني كه بهره‌اي از كتاب (آسماني) داشتند به
سوي كتاب الهي فراخوانده شدند تا در ميان آنها
داوري كند پس گروهي از آنان (با علم و آگاهي)
روي مي‌گردانند در حالي كه (از پذيرش حق)
اعراض دارند؟ متأسفانه اين عالمان غالباً در
طول تاريخ نقش منفي داشته و مردم را به
پايبندي به همان كتاب و دين تحريف شده پيشين
دعوت كرده‌اند و با اين كه خود بر تحريف كتاب
پيشين و حقانيت كتاب پيامبر بعدي آگاهي
داشته‌اند، ولي نتوانسته‌اند بر تمايلات
نفساني خويش فايق گردند و نقش مثبت ايفا كنند.
4. ملأ ملأ به جمعي گفته مي‌شود كه عظمت و ابهت
مادي يا معنوي آنها چشم‌ها و دل‌ها را پر
كرده است و توجه افراد عادي به آنها معطوف
مي‌گردد. علامة طباطبايي (ره) مي‌گويد: ملأ
جماعتي از مردم را گويند كه بر يك نظر اتفاق
دارند و اگر آنان را بدين نام خوانده‌اند، از
آن روست كه عظمت و ابهت‌شان چشم مردم را پر
مي‌كند.[15] واژة ملأ هم بر خواص جبهة حق و هم بر
خواص جبهه باطل اطلاق مي‌شود. قال يا ايها
الملأ ايّكم يأتيني بعرشها؛[16] (حضرت سليمان)
گفت: اي سران و بزرگان! كدام يك از شما تخت
بلقيس را براي من مي‌آورد؟ قال الملأ الّذين
كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم؛ بزرگان
قوم نوح كه كافر بودند، گفتند: اين (مدعي نبوت)
جز بشري مانند شما نيست. 5. مترفان (ثروتمندان
خوشگذران و مرفهان بي‌درد) اين واژه حاكي از
خواص بد است، كساني كه از نعمت‌هاي بسيار
مادي برخوردار بوده، به عيش و عشرت مشغولند و
فرياد هر مصلحي را به ضرر خويش مي‌بينند؛
اينان هميشه عليه حق و حق گويان بوده‌اند. ما
أرسلنا في قريةٍ من نذيرٍ الا قال مترفوها
انّا بما ارسلتم بِهِ كافرون؛[17] در هيچ شهر و
دياري هشدار دهنده‌اي (پيامبري) نفرستاديم،
مگر اينكه خوشگذرانان آن جا گفتند: ما به آنچه
شما بدان فرستاده شده‌ايد، كافريم. 6.
پيشوايان گمراهي اينان خواص جامعة باطلند كه
نقش خط دهي و گمراه كنندگي دارند و با
حيله‌هاي شبانه‌روزي خويش افراد را به پيروي
جاهلانه خوانده، آنان را به هلاكت و گمراهي
مي‌كشانند. قرآن كريم آنان را پيشوايان
گمراهي خوانده است و از زماني كه پيروانشان در
آخرت از آنها بيزاري مي‌جويند، ياد مي‌كند.
اِذ تَبرَّا الّذين اتّبعوا من الذين اتّبعوا
و راوُا العذاب و تقطّعَت بِهِم الاسباب؛[18]
در آن هنگام پيشوايان (گمراه و گمراه كننده) از
پيروان خود بيزاري مي‌جويند و كيفر خدا را
مشاهده مي‌كنند و دستشان از همه جا كوتاه
مي‌شود. در آية بعد چنين آمده: (در اين هنگام)
پيروان مي‌گويند: كاش بار ديگر به دنيا بر
مي‌گشتيم تا از آنها (پيشوايان گمراه) بيزاري
جوييم آن چنان كه آنان (امروز) از ما بيزاري
جستند! (آري) خداوند اين چنين اعمال آنها را به
صورت حسرت‌زايي، به آنان نشان مي‌دهد و هرگز
از آتش دوزخ خارج نخواهند شد.[19] از معصوم ـ
عليه السّلام ـ سؤال شد كه اين پيشوايان
كيانند كه در جهنم از پيروان خود بيزاري
مي‌جويند؟ فرمود: به خدا قسم آنان پيشوايان
ستمگرانند.[20] همچنين در قرآن از فرعون و
بزرگان دربار او به اماماني كه دعوت كننده به
سوي آتش هستند ياد شده است: و جعلنهم ائمةً
يدعون الي النار و يوم القيمة لا ينصرون؛[21] و
آنان (فرعونيان) را پيشواياني گردانيديم كه به
آتش (دوزخ) دعوت مي‌كنند و روز رستاخيز ياري
نخواهند شد. 7. مستكبران واژة ديگري كه حاكي از
خواص بد است لفظ مستكبران مي‌باشد. از آنجا كه
سردمداران گمراهي روحية استكباري و خودبيني
دارند، به اين نام خوانده شده‌اند. قال
الّذين استكبروا انا بالذي امنتم به
كافرون؛[22] مستكبران گفتند، ما به آنچه شما
بدان ايمان آورديد، كافريم. واژه‌هاي حاكي از
عوام 1. ناس اين واژه هم به معناي عموم مردم و
هم به معناي مردم عوام به كار رفته است. در
آيات زير، ناس به معناي عموم مردم به كار رفته
است. يا ايّها الناس اعبدوا ربّكُم؛[23] اي
مردم، پروردگارتان را بندگي كنيد. شهر رمضان
الّذي انزل فيه القران هدي للناس؛[24] ماه
رمضان (همان ماهي است) كه در آن قرآن براي
هدايت عموم مردم نازل شده است. در آياتي هم لفظ
ناس به معناي مردم عوام در مقابل «خواص»
استعمال شده است؛ مثلاً وقتي درباريان فرعون
برنامة مقابله ساحران با موسي را پيشنهاد
كردند: قيل للناس هل انتم مجتمعون لعلّنا
نتّبع السّحرة ان كانوا هم الغالبين؛[25] به
تودة مردم (عوام) گفته شد: آيا شما هم جمع
خواهيد شد، بدان اميد كه در صورت پيروزي
جادوگران از آنان پيروي كنيم؟ همچنين وقتي
بزرگان قوم نمرود با بت‌هاي شكسته رو به رو
شدند و فهميدند كه حضرت ابراهيم آنها را شكسته
است، او را در جمع مردم احضار و توبيخ كردند،
تا تودة مردم را عليه او و به سود خدايانشان
بشورانند: فأتوا به علي اعينِ النّاس؛[26] او را
در برابر ديدگان تودة مردم بياوريد (و محاكمه
كنيد). 2. پيروان گمراه از واژه‌هايي كه بر
عوام دلالت دارد لفظ «الذين اتّبعوا» است كه
حكايت از عوام گمراه و مقلد دارد. البتّه در
واژه‌هاي حاكي از خواص هم لفظ «الذين
اتّبعوا» به معناي «پيشوايان گمراهي» آمده
بود؛ دو گروه تابع و متبوعي كه بد هستند و هر
دو در جهنم خواهند بود و در آن جا از هم بيزاري
خواهند جست. اذ تبرّأ الّذين اتّبعوا من
الّذين اتّبعوا؛[27] آن هنگام كه پيشوايان
گمراه از پيروان خود بيزاري جويند. و قال
الذين اتّبعوا لو انَّ لنا كرّةً فتنبرّأَ
مِنهم كما تَبَرّؤُا مِنّا؛ و پيروان گويند:
كاش براي ما بازگشتي بود تا از آنان بيزاري
مي‌جستيم همان گونه كه از ما بيزاري جستند. 3.
مستضعفان در مقابل مستكبران كه خواص بد
بودند، مستضعفان را مي‌يابيم كه غالباً عوام
بد و پيروان رهبران مستكبر مي‌باشند. واژة
«مستضعف» از مادة «ضعف» گرفته شده، يعني كسي
كه ضعيف نگاه داشته شده و امكان رشد فكري،
اجتماعي، سياسي و اقتصادي از او گرفته شده و
مجال رشد و بالندگي به او نداده‌اند. استضعاف
را مي‌توان به گونه‌هاي فكري، سياسي و
اجتماعي تقسيم كرد: الف) استضعاف فكري مستضعف
در اين جا بيشتر به معناي ضعيف و ناتوان است.
مستضعفان فكري گروهي از عوام هستند كه به علت
ضعف عقل و بي‌دانشي، توان شناخت حق و وارد شدن
در گروه مؤمنان را ندارند، يا عوامل بيروني
مانع از رسيدن معارف ديني به آنان شده و به طور
ناخودآگاه آنان را در حصار غفلت، جهل و خرافه
نگه داشته است. آيات قرآني زير به اين گونه از
مستضعفان اشاره دارد: فاولئك ماواهم جهنم و
ساءت مصيراً الا المستضعفين من الرجال
والنساء والولدان لا يستطيعون حيلة و لا
يهتدون سبيلا فأولئك عسي الله ان يعفوا عنهم و
كان الله عفوّاً رحيماً؛[28] جايگاه كافران
مستضعف (كه استضعاف را پذيرفته و حاضر به هجرت
نشده‌اند) دوزخ است و بدسرانجامي است. مگر آن
گروه از مردان و زنان و كودكان مستضعفي كه
چاره‌اي ندارند و راه به جايي نمي‌برند، پس
ايشان اميد است كه مورد عفو خداوند قرار گيرند
و خداوند بخشندة مهربان است. ب) مستضعفان
سياسي ـ اجتماعي افرادي كه اجازة فكر كردن
نداشته باشند يا مقهور نظام حاكم و مجبور به
اطاعت بوده، قدرت ابراز وجود نداشته باشند يا
چاره‌اي براي نجات نيابند، مستضعف سياسي،
اجتماعي هستند، كه مي‌توان آنها را به چند
دستة زير تقسيم كرد: 1. مستضعفان كافر اينان آن
گروه از عوام هستند كه توان شناخت حق را از
باطل دارند و حق نيز به گوش آنان رسيده است،
ولي مقهور سلطة ظلم و كفرند و به عقل خود
مراجعه نمي‌كنند. در برابر تحقيرها و
حيله‌هاي مستكبران تسليم شده يا به زر و زيور
آنها دل باخته و سياهي لشكر و تابع ستمگران و
حاكمان شده‌اند. آيات زير حاكي از عاقبت اين
گروه است: قال الذين استضعفو للذين استكبروا
بل مكر اليل والنّهار اذِ تَأمروننا ان نكفُر
بالله و نجعل له انداداً؛[29] مستضعفان به
مستكبران گفتند: (نه، ما خود گناهكار نبوديم)
بلكه نيرنگ شبانه روز (شما بود) آن گاه كه ما را
وادار مي‌كرديد به خدا كفر بورزيم و براي او
همتاياني قرار دهيم. فقال الضعفاء للذين
استكبروا انا كنا لكم تبعاً فهل انتم مغنون
عنا من عذاب الله من شيء[30] ضعيفان به مستكبران
گفتند: ما پيرو شما بوديم، پس آيا (امروز) چيزي
از عذاب خدا را از ما دور مي‌كنيد. 2. مستضعفان
ظالم آن گروه از عوام و توده‌هاي مؤمن جامعه
هستند كه سلطة ظلم را پذيرفته‌اند و حاضر
نيستند از وطن، خانواده و دارايي خود دل كنده،
به ديار اسلام يا ديار آزادي مهاجرت كنند، تا
در آن جا آزادانه معارف دين را فراگيرند و به
وظايف ديني عمل كنند. آية زير دربارة اين گروه
است: انّ الذين توفيهم الملائكة ظالمي انفسهم
قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض
قال الم تكن ارض الله واسعةً فتهاجروا فيها
فأولئك مأويهم جهنم و ساءت مصيراً؛[31] آنان كه
فرشتگان جانشان را در حالي مي‌گيرند كه بر
خويش ستمكارند، چون بدانان گفته مي‌شود: در
چه حال بوديد؟ گويند: ما در زمين مستضعف بوديم.
مي‌گويند: آيا زمين خدا وسيع نبود كه در آن
هجرت كنيد؟ پس اينان جايگاهشان جهنم است و چه
بد جايگاهي است. 3. مستضعفان مؤمن در آياتي هم
لفظ ناس به معناي مردم عوام در مقابل «خواص»
استعمال شده است؛ مثلاً وقتي درباريان فرعون
برنامة مقابله ساحران با موسي را پيشنهاد
كردند: آن گروه از عوام جامعه كه ايمان آورده،
مي‌خواهند خود را از سلطة كفر و ظلم نجات دهند
و در محيطي آزاد معارف ديني را فراگيرند و به
اداي وظايف بندگي بپردازند، اما توان جسمي،
روحي و اقتصادي ندارند: و ما لكم لا تقاتلون في
سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء
والولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه
القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك ولياً
واجعل لنا من لدنك نصيراً؛[32] چرا در راه خدا و
براي نجات مستضعفان جهاد نمي‌كنيد؛ مردان و
زنان و كودكاني كه مي‌گويند: خدايا، ما را از
اين شهري كه مردمش ستمكارند بيرن آور و از
جانب خود براي ما سرپرست و ياوري قرار ده. 4.
خواص مستضعف گروه‌‌هاي مستضعفي كه تا به حال
نام برديم، همه از عوام جامعه بودند. اما گروه
ديگري هستند كه از خواص جامعه، ولي مستضعف
مي‌باشند و حاكمان و ستمگران، امكانات سياسي
و اجتماعي را از آنان گرفته و آنان را از
جايگاه اجتماعي كه سزاوار آن هستند محروم
كرده‌اند. حضرت هارون در پاسخ توبيخ برادرش،
حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ كه چرا در برابر
گوساله پرستي بني‌اسرائيل اقدام نكردي؟
فرمود: ان القوم استضعفوني و كادوا
يقتلونني؛[33] اين قوم، مرا خوار و ناتوان
كردند و نزديك بود مرا بكشند. استضعاف خواص
بدين معناست كه كافران و مشركان، امكانات را
از آنان مي‌گيرند و آنان را در فشارهاي
سياسي، اجتماعي و اقتصادي قرار مي‌دهند تا
امكان قيام نداشته باشند. خداوند به اين گروه
وعدة خلافت در زمين داده است: و نريد ان نمن
علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و
نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض؛[34] و
اراده كرديم كه بر مستضعفان زمين منت گذاريم و
آنان را پيشوايان و وارثان زمين كنيم و در
زمين قدرتشان بخشيم. پي نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . از ديدگاه جامعه‌شناسانه به آنها
گروه‌هاي مرجع refrence groupمي‌گويند كه به عنوان
تيپ و الگوي ايده‌آل مطرح هستند. گروه‌هاي
ديگر براساس عملكرد آنها ارزش‌ها و هنجارهاي
خود را تنظيم و دروني مي‌سازند. گروه‌هاي
مرجع را گروه‌هاي داوري و گروه‌هاي استنادي
نيز مي‌گويند. (مباني جامعه‌شناسي، منصور
وثوقي و علي اكبر نيك خلق، ص 209). [2] . بيانات
رهبر معظم انقلاب در جمع فرماندهان لشكر 27
حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ، 20/3/75. [3]
.به اين گروه‌ها «گروه‌هاي پيرو» و گاهي نيز
«توده» گفته مي‌شود. [4] . رهبر معظم انقلاب،
20/3/75. [5] . فصلنامة مصباح، دكتر محمد باقر
فرشاد، ش23، ص 181 – 183، با تلخيص. [6] . در تهيه و
تنظيم مطالب اين بخش و بخش آتي از مقالات آقاي
احمد حيدري سود برده‌ام و سپاسگزار زحمات
بي‌شايبة ايشان هستم. [7] . آل عمران (3) آية 52. [8]
. مجمع‌البحرين، طريحي، ج1، ص 594. [9] . عيون
اخبارالرضا ـ عليه السّلام ـ ، شيخ صدوق، ج2، ص
78. [10] . توحيد، شيخ صدوق، ص 421. [11] . تنقيح
المقال، مامقاني، ج1، ص 197. [12] . سورة مجادله
(58)، آية 11. [13] . قصص، (28)، آية 80. [14] . آل عمران (3)
آية 23. [15] . الميزان، ج3، ص 285. [16] . نمل (ص27) آية 38.
[17] . سبأ(34)، آية 34. [18] . بقره (2)، آية 166. [19] .
همان، آية 167. [20] . ميزان الحكمه، محمدي ري
شهري، ج1، ص 179. [21] . قصص(28)، آية 41. [22] . اعراف(7)
آية 76. [23] .بقره(2) آية 21. [24] . همان، آية 185. [25] .
شعراء،(26) آيات 39 و 40. [26] . انبياء(21) آية 61. [27] .
بقره(2) آية 166. [28] . نساء(4) آيات 97 – 99. [29] . سبأ(34)
آية 33. [30] . ابراهيم(14) آية 21. [31] . نساء(4)، آية 97.
[32] . همان، آية 75. [33] . اعراف،(7) آية 150. [34] .
قصص(28) آية 5 – 6. سيد حسين اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:15 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

 ضرورت و اهميت پرداختن به
موضوع گذشته چراغ راه آينده است. گذشته را
بايد آيينة فرداها كرد، تا اشتباهات و
لغزش‌هاي پيشينيان تكرار نشود. قرآن مجيد
مي‌فرمايد: «فاعتَبِروا يا اُوليِ
الاَبْصارِ؛[1] اي صاحبان بصيرت (از اين
ماجراها) عبرت بگيريد». كسي كه عبرت آموزي‌اش
بيشتر باشد، لغزش‌هايش كمتر است. حضرت علي ـ
عليه السّلام ـ در نامة 69 نهج‌البلاغه، به
يكي از دوستانش مي‌فرمايد: «واعتبر بما مضي
من الدّنيا لما بَقيَ منها؛ فإنّ بعضَها
يُشبِهُ بَعضاً و آخرَها لا حقٌ باَوَّلِها؛
از گذشتة دنيا، آينده‌اش را چراغ عبرتي ساز؛
چرا كه پاره‌هاي تاريخ با يكديگر همانندند و
در نهايت، پايانش به آغازش مي‌پيوندد. هر كس
كه از پيشينيان عبرت مي‌آموزد، در حقيقت به
نوعي در ميان آنها زندگي كرده است. بايد حوادث
تاريخي به ويژه حادثة عاشورا را از اين منظر
بررسي كنيم، عوامل و زمينه‌هاي آن را بيابيم
و تلاش كنيم كه همچون آنان در باتلاق ضلالت و
گمراهي نيفتيم. رهبر معظم انقلاب نيز به همين
مطلب اشاره دارند: جا دارد كه ملت اسلام فكر
كند كه چرا پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر ـ
صلّي الله عليه و آله ـ كار كشور اسلامي به
جايي رسيده باشد كه همين مردم مسلمان، از
وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان،
قاضي‌شان، قاري‌شان در كوفه و كربلا جمع
بشوند و جگرگوشة همين پيغمبر را با آن وضع
فجيع به خاك و خون بكشند؟! آدم بايد به فكر فرو
برود كه چرا اين طوري شد؟ كار به جايي برسد كه
جلو چشم مردم، حرم پيامبر ـ صلّي الله عليه و
آله ـ را در كوچه و بازار بياورند و به آنها
تهمت خارجي بزنند؟[2] تاريخ، شرح زندگي
انسان‌هاست، جوامع انساني نيز تابع اصول و
قواعدي است كه در هر دوره با حصول شرايطش،
قابل تكرار است، زندگي انسان‌ها در ادوار
مختلف، گر چه اشكال منحصر به فردي از نظر
فرهنگ، حكومت، اقتصاد، جمعيت، قدرت و ... دارد،
اما از نظر سنت‌هاي تاريخي حاكم بر رفتار و
اعمال اجتماعي سراسر شباهت و همانندي است.
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: از حال
فرزندان اسماعيل و فرزندان يعقوب عبرت گيريد
كه چقدر حالات (ملت‌ها) مشابه و صفات و
افعالشان شبيه يكديگر است.[3] شيوة حركت تاريخ
سازان در مقاطع مختلف بسيار حايز اهميّت است.
در يك تقسيم‌بندي كلي، تاريخ سازان به دو
گروه خواص و عوام، پيشرو و دنباله‌رو، اهل
تفكر و تحقيق و تحليل‌گر و آنان كه اهل تحليل
و تحقيق نيستند تقسيم مي‌شوند، گروه عوام در
رخدادهاي اجتماعي قدرت تحليل و درك مسايل را
ندارند و چون موج بر اثر وزش باد، به سمتي حركت
مي‌كنند. به سرعت نظام حاكم بر جوامع را
مي‌پذيرند و رنگ عوض مي‌كنند و صرفاً مقلد و
دنباله‌رو هستند. گروه دوم، رفتار و اعمال
خود را براساس تحقيق و آگاهي انتخاب مي‌كنند،
جهت انتخاب مسير و علت آن را مي‌دانند، بر آن
اساس مطالعه و تصميم‌گيري مي‌كنند و كمتر
تابع تبليغات هستند. اين گروه در حقيقت حوادث
را خلق مي‌كنند و دستة اول را مطابق ميل خود
وارد عمل مي‌كنند. در اصطلاح جامعه شناسانه
به اين عمل «هنجارآوري» مي‌گويند. اصولاً
برخي از هنجارها و ارزش‌ها وارد گروه و جامعه
مي‌شوند و افراد بدون آن كه واقف باشند از
آنها پيروي مي‌كنند. هنجارها (norms) تعيين
كنندة بايدها و نبايدهاي رفتار اجتماعي افراد
است و طبق قواعد برخاسته از آداب و رسوم و
سنّت‌هاي هر جامعه، به صورت گفتار، از نسلي
به نسل ديگر منتقل مي‌شود. هنجارآوران كساني
هستند كه از نظر اعضاي جامعه ارزشمند محسوب
مي‌شوند. البتّه فرايند انتشار و تبديل يك
پديده به هنجار طبعاً يك باره و با يك سرعت در
مورد همة پديده‌ها انجام نمي‌گيرد. اعضاي
جامعه نسبت به پديده‌هاي جديد عكس‌العمل
متفاوت نشان مي‌دهند. «نوآورها» كساني هستند
كه پديده‌ها را وارد جامعه مي‌كنند. به اين
افراد، گروه‌هاي مرجع «reference group» مي‌گويند
كه به عنوان الگو و تيپ ايده‌آل (=نمونة
آرماني) مطرح‌اند. افراد و گروه‌هاي ديگر در
پي گروه‌هاي مرجع، ارزش‌ها و هنجارها را
براي خود تنظيم و جذب مي‌سازند. بنابراين،
خواص در عوام تأثير مي‌گذارند. پيدايش صفت
جديد كه در آغاز جنبة فردي و اختصاصي دارد،
رفته رفته تعميم يافته، جزو صفات اساسي نوع
قرار مي‌گيرد، به طوري كه فرد در قضاوت و در
اعمال خود از آن الهام مي‌گيرد و آن را مبناي
داوري قرار مي‌دهد. كساني كه يك پديده را وارد
جامعه مي‌كنند عموماً افرادي با وضعيت علمي،
اقتصادي و آموزشي بهترند كه اگر بين
هنجارآور، اعضاي جامعه و مسئله يا پديده‌اي
كه مي‌خواهد در بين مردم اشاعه دهد، رابطة
مثبت برقرار شود، در آن صورت سريعاً پديده به
هنجار تبديل مي‌شود. ميزان تأثيرپذيري به نوع
اعضاي جامعه بستگي دارد؛ بعضي از افراد جامعه
را «زودپذيرها» (early adopters) تشكيل مي‌دهند.
آنها كساني هستند كه از نظر ويژگي‌ها به
نوآوران شباهت دارند و در پي كسب احترامند.
گروه ديگر «اكثريت زود» (early majority) هستند كه
عدة نسبتاً زيادي از اعضاي گروه يا جامعه را
تشكيل مي‌دهند كه پديدة جديد را تشخيص
مي‌دهند و تقريباً خيلي زود از آن پيروي
مي‌كنند. گروه ديگر«اكثريت دير» «late majority
»هستند كه شكاك و نسبتاً ديرباورند. آنها در
پذيرش هنجارهاي جديد تأمل مي‌كنند و به كندي
جلو مي‌روند، اما با اندكي تأخير هنجار جديد
را مي‌پذيرند و به آن عمل مي‌كنند. گروه ديگر
نيز «ديرپذيرها» (laggards) هستند كه افرادي
پايبند سنت‌ها هستند و مايل نيستند به آساني
به هنجارها و روش‌هاي جديد روي بياورند. با
اين توضيح، در روند تبديل ارزش‌ها مي‌توان
گفت: 1. ابتدا يك پديده براي تعداد كمي از اعضاي
جامعه «نوآورها» با ارزش مي‌شود. در اين حال
مسير انتشار از بالا به پايين صورت مي‌گيرد. 2.
سپس «زودپذيرها» كه از نظر شرايط نزديك
نوآوران هستند، به آن رفتار عمل مي‌كنند،
آنگاه چرخة انتشار به طور خودكار به راه
مي‌افتد و مانند تودة بهمن به تدريج همة
اعضاي جامعه را در بر مي‌گيرد. در حقيقت
زودپذيرها موتور مبدل پديده به هنجارند كه به
آنها «پيروي كنندگان اوليه» نيز مي‌گويند. 3.
بعد از شروع حركت هنجاري، ابتدا «اكثريت زود»
و سپس «اكثريت دير» براي عقب نماندن از
پديده‌اي كه در حال تبديل شدن به هنجار است
پيروي مي‌كنند.[4] بنابراين، از ديدگاه
جامعه‌شناسي همواره خواص در عوام تأثير
مي‌گذراند و صفت‌هاي جديدي كه در آغاز جنبة
فردي و اختصاصي دارد رفته رفته تعميم يافته،
جزو صفت‌هاي اساسي نوع قرار مي‌گيرد. در
تقسيم‌بندي اين دو جريان اجتماعي مقام معظم
رهبري مي‌فرمايد: به جهات بشري كه نگاه
مي‌كنيد، در هر جامعه‌اي، در هر شهري، در هر
كشوري، با يك ديد، با يك نگاه، با يك پرسش،
مردم به دو قسم تقسيم مي‌شوند: يك قسم كساني
كه از روي تفكر و فهميدگي و آگاهي تصميم
مي‌گيرند، اسمشان را بگذاريم «خواص»؛ يك قسم
هم كساني هستند كه به دنبال اين نيستند كه
ببينند چه راهي درست است، چه حركتي صحيح است
تا بفهمند، بسنجند، تحليل كنند، درك كنند؛
مي‌بينند جو اين جوري است، دنبال آن جو حركت
مي‌كنند. اسم اينها را هم بگذاريم «عوام». پس
جامعه را مي‌شود تقسيم كرد به خواص و عوام.[5]
از خواص طرفدار حق كه در دل جامعة موحدان قرار
دارند و الگوي راه و مرجع حركت توده‌ها
هستند، گروهي در مقابل دنيا و مظاهر فريبندة
آن مقاومت و پايداري مي‌كنند، اما گروه ديگري
از خواص طرفدار حق به رغم شناخت حق و باطل، در
مقابل زرق و برق دنيا فريب مي‌خورند. با توجه
به مرجع بودن خواص، اهميت آنها از هر جهت روشن
است. اگر اهل تفكر و تحليل به موقع حركت كنند،
پشتيباني كنند، صحنه را در اختيار داشته
باشند، گروه‌هاي عوام نيز دنباله‌رو آنان
خواهند بود. الگو بودن خواص در همة ابعاد فكري
و گفتاري و رفتار فردي و اجتماعي متصور است و
مجموعة اين ويژگي‌هاست كه حركت آفرين و
جهت‌بخش است. از همين رو، اهميت شناخت اين
گروه و نقش آنان در لحظه‌هاي حساس تاريخي
محسوس است. مقام معظم رهبري در اين باره
مي‌فرمايد: از هر طرف كه شروع كنيد، مي‌رسيد
به خواص، تصميم‌گيري خواص در وقت لازم، تشخيص
خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظة
لازم، اقدام خواص براي خدا در لحظة لازم،
اينها هست كه تاريخ را نجات مي‌دهد، ارزش‌ها
را نجات مي‌دهد، ارزش‌ها را حفظ مي‌كند. در
لحظة لازم بايد حركت لازم را انجام داد. اگر
گذاشتيد وقت گذشت، ديگر فايده ندارد.[6] در
مطالعة تاريخي اين دو گروه، معرفي مصاديق
خواص در برهه‌هاي حساس و سرنوشت‌ساز تاريخ
حايز اهميت است. شناخت آنها راه تجربه و
عبرت‌گيري را آماده مي‌كند و انسان‌هاي
آگاه را با وظايف‌شان آشناتر مي‌سازد. از آن
مهم‌تر بررسي و شناخت وظايف خواص در هر دوره و
مقطع تاريخي است. خواص، چگونه بايد نقش آفريني
كنند؟ با چه تمهيداتي باعث مي‌شود اسير دنيا
و زرق و برق آن نگردند؟ اين نوشتار، تا حدودي
به شناخت نمونه‌هاي تاريخي و عمل خواص و
پيامد اين اعمال در حيات سياسي و اجتماعي نظر
دارد، باشد كه تأثيري در تثبيت جهت‌گيري‌هاي
درست امت اسلامي و دگرگوني‌هاي تاريخ اسلامي
داشته باشد. بايد دانست كه در بررسي عوامل و
شرايط دگرگوني‌هاي اجتماعي، برخي تأثير
بيشتري دارند. از جملة اين عوامل، نقش
انسان‌هايي است كه با تصميمات و كنش خود
سرنوشت جوامع را رقم مي‌زنند. در اين خصوص نقش
جنبش‌هاي اجتماعي، رهبران. نخبگان،
دانشمندان، مديران سازمان‌ها، حاميان
فرهنگي، روشنفكران، پشتيبانان مالي،
متخصصان، برنامه ريزان، احزاب، زنان و جوانان
نيز مورد توجه است، اما در بين اين كارگزاران،
نقش نخبگان در جامعه بيش از ديگران مورد
مطالعه و بررسي قرار گرفته و به مكتبي در
جامعه‌شناسي تبديل شده است. تقسيم‌بندي
كارگزاران اجتماعي به دو دستة خواص و عوام و
بررسي كنش اجتماعي آنها و تعامل بين خواص و
توده‌هاي مردم، موضوعي است كه از سوي مقام
معظم رهبري به بحث گذاشته شده است. بحث نخبگان
در محيط غير ديني غرب شكل گرفته و با وجود
شباهت‌هاي ظاهري با موضوع خواص، تفاوت‌هاي
اساسي با اين موضوع دارد كه اين تفاوت ناشي از
ساختار سياسي ـ اجتماعي جوامع غير ديني و
مباني نظريه‌هاي جامعه‌شناسي سياسي آنهاست.
اين مبنا، وجهة همت نخبگان را تلاش در جهت كسب
قدرت و حاكميت و به دست آوردن پايگاه‌هاي
اجتماعي، اقتصادي، سياسي، نظامي و فرهنگي
قرار داده است. اين بينش با تفكر اسلامي تفاوت
ماهوي دارد. مؤلفه‌ها و ويژگي‌ها، شرايط
اجتماعي، نظام ارزشي و اهداف متعالي ـ كه در
اسلام از حيث سياسي مطرح است ـ خواص درون خود
را از نخبگان غربي متمايز مي‌سازد. آنها به
دنبال به دست آوردن قدرت و حفظ آن هستند، در
حالي كه اين خصيصه گناه نابخشودني خواص جامعه
اسلامي شمرده مي‌شود. مبارزة شديد اسلام با
رياست طلبي، زراندوزي و نكوهش احترام به
ثروتمندان در همين ساحت قابل تفسير است و جاي
بحث و بررسي بسيار دارد. علت انتخاب موضوع
مقام معظم رهبري در يك تقسيم جامعه‌شناسانه،
عموم مردم را در جوامع گوناگون، به دو دستة
عوام و خواص تقسيم كردند. سپس نقش اصلي خواص را
در هدايت و انحراف جوامع خاطرنشان كرده، به
مصاديقي از اين موضوع در صدر اسلام اشاره
فرمودند. از آنجا كه رهنمودهاي روشنگر
معظم‌له حاوي نكات برجستة قرآني تاريخي بود و
ايشان متفكران و نويسندگان و گويندگان را به
بحث و كندوكاو در اين مهم فراخواندند، در
اجابت دعوت ايشان، با بضاعت اندك خويش به
تبيين قرآني، روايي و تاريخي و جامعه‌شناسي
اين موضوع مي‌پردازيم. اميد كه هدايت قرآن
نصيبمان شود و راهِ‌مان را منوّر گرداند. پي
نوشت ها:
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حشر (59) آية 2. [2] . مقام معظم رهبري، 20/3/75. [3] .
نهج‌البلاغه، خطبة 192. [4] . آناتومي جامعه،
دكتر رفيع‌پور، ص 503. [5] . مقام معظم رهبري،
20/3/75. [6] . مقام معظم رهبري، 20/3/75. سيد حسين
اسحاقي




[ دوشنبه 5 دی 1390  ] [ 12:15 ق.ظ ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0
درباره وبلاگ

اى پـــــرده دار كعبـــــه، بردار پرده از پیش `·.•.·´ كــــــــز روى كعبه دل، ما پرده را كشیدیم
نويسندگان
آرشيو مطالب
امار سايت
كل بازديدها : 113706 نفر
كل مطالب : 636 عدد
تعداد کل نظرات: 4 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: چهارشنبه 16 آذر 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 24 اسفند 1392 
امکانات وب